شما اینجا هستید:خانه » نوشته های برچسب شده"سعید جوزانی کهن"

سینی چای – داستانی کوتاه از سعید جوزانی کهن

شکوفه هایش چه باشکوه روی شاخه ها گل داده و بی صبرانه انتظار پاییز را می کشد... همه ی تنم عرق کرده و چسبناک شده. تمام دیشب خواب امتحان امروز را می دیدم. اینکه سرانجام سرنوشت «مصطفی» چه شد؟«گیله مرد» رامی دیدم در آن صبح بارانی که گلوله سینه اش را شکافته و همین طور دارد ازش خون می رود. موهای آبشاروار «دلا» و «پادشاه فصلها پائیز»   امتحان مهمی ست و تأثیر مستقیم روی نمره ی کارنامه ام دارد. تمام زیر و بم کتاب را ...

ادامه مطلب

جلسۀ نقد و بررسی مجموعه داستان « تاتی تاتی های عشقی کوچک »

انجمن داستان انزلی برگزار می کند: جلسۀ نقد و بررسی مجموعه داستان « تاتی تاتی های عشقی کوچک » اولین مجموعه داستان «سعید جوزانی کهن» با حضور نویسندۀ کتاب. [caption id="attachment_1059" align="aligncenter" width="485"] جلسۀ نقد و بررسی مجموعه داستان « تاتی تاتی های عشقی کوچک »[/caption] زمان: شنبه 7 دی ماه 1392/  ساعت 16:30 مکان: بندرانزلی. خیابان ناصرخسرو. جنب پارک کودک. کتابخانه ی امام جعفر صادق)   ...

ادامه مطلب

چخوف؛ این چخوف نازنین ( کوتاه از زندگی آنتوان چخوف )

» سعید جوزانی کهن          44 سالگی یعنی درست وقتی که آدم چشم و گوشش باز می شود و به خودش می آید که باید توی این دنیا چکار کند و چکار نکند. یعنی شناختت از خود و دنیایِ پیرامونت کامل می شود و تو می توانی مطمئن باشی که هر تصمیمی که می گیری به عقلانیت بسیار نزدیک است  یعنی رسیدن به اوج پختگی و بلوغ و اگر نویسنده هم باشی درست در این مقطع زمانی ست که می فهمی  باید چه بنویسی و چطور بنویسی. چخوف در این سن بود که ا ...

ادامه مطلب

حیات در حیاط – داستانی کوتاه از سعید جوزانی کهن

چشم نداره گریه کنه اشکشو از همون جایی که زخمی شده می ریزه...           شهری ساحلی. هوای ابری. باران های تابستانی. بوی خاک خیس. خیابان گلستان. نرسیده به چهارراه «برق»، پر از روشنی. کوچه ی بن بست. کوچه ی ارسطو. در انتهای کوچه دری آبی با نقش های برجسته ی سفید. بالای دَر چراغ کوچکی که از دم غروب روشن است تا صبح. در را که باز می کنم راهروی تنگی مرا به حیاط می برد. حیاط بزرگ. باصفا. دلباز. حیاطی محصور در میان دیو ...

ادامه مطلب

پیچـا – داستانی کوتاه از سعید جوزانی کهن

  چقدر خوب می شد اگر چیزی دست و پایم را می گرفت و مرا به آسمان می برد. به میان کاکایی ها.       از پرسه های بی سرانجام می رسم پای دیوار. دست و پایم را می چپانم توی شکمم و خودم را محکم می چسبانم بیخ دیوار. گرمای خوشایندی تیز می شود توی تنم.چشمانم گرم می شود. سیبیل هایم شل. پلک هایم می افتد. نمی دانم چقدر می گذرد که دوباره سروشکلش را حس می کنم. به خود می آیم. آن موجود خپل از توی تاریکی ظاهر می شود با سیبیل ها ...

ادامه مطلب

کُپه کپه های آتش – داستانی کوتاه از سعید جوزانی کهن

شاید تو،توری و من یه ماهی دنبال رودخونه ی خروشان... می گوید: «مناسب سن تو نیست»  می پرسم: «چرا؟»   جواب نمی دهد و رویش را از من برمی گردانَد. جنجال و دعوا به پا می شود وقتی جلویش می ایستم و پایم را توی یک کفش می کنم که آنرا به من بدهد تا دست کم چند خطی به انتخاب خودش، بخوانم. در عوض به خودش که می رسد،وقت و بی وقت آنرا دست می گیرد و تا ورق های زیادی را کله پا نکند زمین نمی گذاردش. وقتی هم که یواشکی از پشت در ...

ادامه مطلب

© 2013 Powered By Khoroos Jangi KhoroosJangi- میزبانی وِب توسط گــُزگـا

بازگشت به بالا