شما اینجا هستید:خانه » فرهنگ و هنر » ادبیات » نگاهی انتقادی به رمان «بند محکومین»، نوشته‌ی «کیهان خانجانی»

نگاهی انتقادی به رمان «بند محکومین»، نوشته‌ی «کیهان خانجانی»

» امین حق‌ره-

در ایام نقاهت بعد از عمل، مجالی شد و از نو بند محکومینِ کیهان خانجانی را دوره کردم.

بحثی نیست که در این آشفته‌بازار نشر، این کتاب از نشر چشمه، اثر محترمی‌ست. لذتی هم که من همیشه از مطالعه‌‌ی آثار باکیفیت نویسندگان و مولفین و پژوهشگران گیلانی می‌برم قابل وصف نیست. با این حال خواندن چند مصاحبه و یادداشت، مجابم کرد که پیرامون اثر آن‌چه در نظرم هست بنویسم.

به زعم من، بند محکومین، با همه‌ی جلوه‌های مثبتی که دارد و این حتمن به توانمندی نویسنده در کاربست کلمات و احاطه‌اش به زبان و تکنیک‌های نویسندگی و گونه‌های داستان‌گویی بر می‌گردد، در چرخه‌ای گرفتار آمده که سالهاست بخش عمده‌ی ادبیات (داستانی و بیشتر نمایشی…) ما مبتلایش است و همین هم علی‌رغم ظرفیت‌های ویژه‌ای که دارد، اسباب انزوایش را فراهم کرده! من اسمش را می‌گذارم سندرم «ذوب‌شدگی در سوژه

 

بگذارید از یک تجربه‌ی شخصی مثال بیاورم.

دهه‌ی ۷۰، گشایشی شده بود برای اجراهای روی صحنه. و آن‌چه بین مردم بیشتر خواهان داشت نه نمایش‌های بلند، که جُنگ‌های متشکل از میان‌پرده‌های انتقادی و فکاهی بود. من هم علی‌رغم سن کم، گه گاهی متن‌هایی می‌نوشتم. خب! درس و مدرسه بود و دغدغه‌های دیگر هم. با آن‌که سوژه‌های پر از تخیل و هیجان‌ بسیار بود اما نمی‌شد خیلی برای‌ پرداختشان وقت گذاشت. پس متن‌ها بر اساس سوژه‌ها و شخصیت‌ها و موقعیت مکانی و زمانی رویداد داستان نوشته می‌شد ‌و پایان ماجرا هم (که سرهم آوردنش کار راحتی نبود) بر عهده‌ی کارگردان بود. نکته این‌جاست که دست آخر، علی‌رغم تنوع بسیار سوژه‌ها، اکثر نمایش‌ها با دو پایانبندی ثابت در مقابل دیدگان مخاطبین به نمایش گذاشته می‌شد:

یا در انتها فاش می‌شد که همه‌ی‌ آن ماجراهای عجیب در تیمارستان می‌گذرد! یا آن‌جایی که کار بالا می‌گرفت و باید از داستان گره‌گشایی می‌شد شخصیت اصلی از خواب می‌پرید!

 

این شکل از داستان‌گویی، البته که مختص جُنگ‌های مفرح عامه‌پسند نبود و نیست. کافی‌ست به مجموعه‌ی تولیدات سینمایی همه‌ی این چند دهه و هم سریال‌های تلویزیونی نگاهی بیندازید تا ببینید معضل ذوب‌شدگی خالق اثر در سوژه و بی‌توجهی به سازمان‌دهی قصه علی‌الخصوص ضعف در تجمیع و توجیه حوادث پیش‌برنده روایت و ناتوانی در طراحی پایانبندی، در همه‌ی سطوح چقدر جدی‌ست. این البته در خصوص ادبیات هم صادق است.

 

در رمان بند محکومین، جدای از تعدد داستانک‌هایی که پشت به پشت روایت می‌شوند و شخصیت‌های بسیاری که پرداخت نشده در سطح تعرفه می‌شوند و در هر کجای مجموعه رها می‌شوند و سرانجام نمی‌گیرند، عاملی که رمان حول محور آن ساخته و پرداخته می‌شود، دختری‌ست که برخلاف ‌عرف، به یکباره وارد بند محکومین مرد می‌شود. همین رویداد و شخصیت مرموز دختر زندانی، البته که نخ تسبیح اجزای متکثر و متعدد روایت است. این‌که در پایان داستان، جایی که باید از چرایی و چگونگی این حضور غریب، رمزگشایی شود، به ناگاه همه چیز با رویا در می‌آمیزد و در میانه‌ی خواب و بیداری، به یکباره سوژه‌ی اصلی غیبش می‌زند، نه به تکنیک نویسندگی مرتبط است نه به خلاقیت در روایت. برخلاف نظر دوستانی که پایانبندی رمان بندمحکومین را معطوف به نگاه فلسفی و جهانبینی خاص کیهان خانجانی تحلیل می‌کنند به عقیده‌ی من، این‌جا هم نویسنده در همان چرخه‌ای گرفتار آمده که شرحش رفت و برای خلاصی از بار سنگینی که برداشته چاره‌ای نداشته جز بهره گرفتن از همان الگویی که در مثال آمد.

 

جغرافیای ناشناخته‌ای که رمان در آن روایت می‌شود (زندان)، و تجربه‌ی مواجهه با شخصیت‌ها، رویدادها، داستانک‌ها، ادبیات آدم‌ها (زندانی‌ها) و روابط اجتماعی‌شان برای اکثر مخاطبین اثر، جذاب، بکر، هیجان‌انگیز و در بسیاری موارد تکان‌دهنده‌است‌ و همین هم برای دنبال کردن مجموعه کافی‌ست و شوق‌ می‌آفریند. مساله این‌جاست، آن‌چه مشهود است خود نویسنده هم پیش از خلق اثر و حتی در جریان ثبت آن مشمول همان ذوق‌زدگی بوده است‌. این‌که چگونه و تحت چه شرایطی و از چه مدخلی به جهانِ دور و پنهان و محرمانه‌ی آن سوی دیوار راه یافته بحث دیگری‌ست اما همین سرخوشی معطوف به اکتشاف نادیده‌ها، و غلبه‌ی هیجان و تعجیل برای به اشتراک گذاشتن این تجربه‌ی ناب و نایاب با دیگران، از عمق روایت مکتوب در قامت یک رمان کاسته، و مجموعه‌ای را که می‌توانست و می‌طلبید (و ظرفیتش را داشت) به اثری ادبی و ژرف، با رویکردی جامعه‌پژوهانه و روانشناسانه بدل شود، به سمت یک جور وقایع‌نگاری ادبی، یا فرهنگ کوچه‌نویسی سوق داده.

 

واقعیتی‌ست که جذابیت بند محکومین برای اکثر خوانندگانش (حتی برای پی‌جویان جدی ادبیات) بیشتر از این‌که مربوط به فن نویسندگی باشد، معطوف به دو مولفه است؛

یکم. داستانک‌ها و شخصیت‌ها:

و نکته‌ی شایان توجه این است ‌که روایت‌های آمده از زندگی خصوصی شخصیت‌های حاضر در بند، اکثرن روایت‌هایی حقیقی‌اند. یعنی نه همه اما بیشتر شخصیت‌ها و قصه‌های پیرامونشان در رمان خانجانی، نه ساخته‌ی ذهن خلاق نویسنده‌اند که، عمدتن تنها با زبانی ادیبانه، بی‌پروا، فنی و شیوا از نو برای خواننده‌ی دوستدار ادبیات تعرفه شده‌اند.

دوم. اصطلاحات و واژه‌ها:

نویسنده در جای جای رمان از اصطلاحات و‌ واژه‌هایی انحصاری و اختصاصی و رمزگونه بهره گرفته که به دلیل آمیختگی‌شان با طنز برای خواننده‌ای که حالا با واسطه امکان کشف‌اش را پیدا کرده جذاب و دلخواه است.

این تاکید موکد نویسنده است که داستان در زندان لاکان (زندانی در شهر رشت از استان گیلان) می‌گذرد. حتی مساعی‌اش بر آن بوده که نشانه‌های جغرافیا و فرهنگ بومیِ گیلک‌زبان‌ها هم در ادبیات شخصیت‌ها نمود داشته باشد.

مساله این‌جاست که تقریبن اکثریت اصطلاحات، واژه‌ها و‌ مثل‌های آمده بر زبان شخصیت‌های بومی رمان، اساسن اصطلاحات کاربردی در زندانهای گیلان به خصوص زندان لاکان نیستند! به عبارت دیگر زندانیان در زندانهای گیلان در محاورات و مکالمات خصوصی روزانه‌شان از بسیاری از این اصطلاحات بهره نمی‌گیرند و البته که زبان خصوصی خودشان را هم دارند. یعنی عمده‌ی این ترکیبات‌ ویژه‌ی زبانی، مثل بسیاری خرده فرهنگ‌ها و واژه‌ها و ترکیبات آهنگین کلامی جاهل‌ها و لوطی‌ها و…، ( در یکصدو پنجاه سال اخیر ) از محصولات فرهنگی زندانیان پایتخت‌نشین‌اند نه محکومین در بندِ لاکان. از این رو علی‌رغم کوشش هنرمندانه‌ی نویسنده در توصیف و معرفی جامعه‌ای پنهان به نام زندان و قواعد زیستی اجزای انسانی‌اش، و کاربست اصطلاحات کاربردی در آن (در پیوند با فرهنگ گیلکی) در بدنه‌ی داستانی که روایت کرده است، اطلاعاتی که از جامعه‌ی زندان و ساکنین‌اش در آن حوزه‌ی جغرافیایی خاص به مخاطب ارایه می‌کند، تصویری واقعی از جامعه‌ی هدف نیست و این‌گونه است که رمان نقش اسنادی خود را هم برای جامعه‌پژوهان از دست می‌دهد.

 

نقد دیگری که به بند محکومین وارد است، نه به ساختار و تکنیک و محتوا که به زبانی‌ست که نویسنده برگزیده است.

البته که در این‌جا (از مدخلی که‌نویسنده برگزیده) سوژه همین زبان را می‌طلبد اما وقتی این رویکرد در روایت، از دل تاریخ تا امروز (در نظم و نثر ما) گسترده‌است و فراگیری دارد محل آسیب و مساله است.

بسیاری از متون منظوم و منثور کهن و معاصر زبان فارسی به زبان‌های معیار در جهان امروز قابل ترجمه نیستند یا اگر بشوند در ترجمه عقیم و ابتر اند. اساسن گویی خالق اثر، اثر را برای نخوانده شدن در آن‌سوی مرزهای زبان مادری پدید می‌آورد. نگاه کنید به حافظ و مولانا و سایه و شاملو که برای فهمشان در زبان‌های دیگر، مفسر لازم است.

این درباره‌ی اثر کیهان خانجانی هم صادق است. باید پذیرفت در زمانه‌‌ای که برای گفتگو دیگر مرزی و دیواری متصور نیست یا اگر هست کوشش عمومی برای شکستن و عبور سدهاست، وطنی نوشتن و در حصر کردن کلمات، فرصت سوزی‌ست…




ارسال یک دیدگاه

© 2013 Powered By Khoroos Jangi KhoroosJangi- میزبانی وِب توسط گــُزگـا

بازگشت به بالا