شما اینجا هستید:خانه » اجتماع » جامعه » جامعه شناسی سرپایی (شماره ۳)

جامعه شناسی سرپایی (شماره ۳)

شماره۳: ما همانیم که می‌اندیشیم؟
»امین حق‌ره-

وقتی جیمز آلن (۱۹۱۲-۱۸۶۴) فلسفه‌نویس انگلیسی، در اواخر قرن ۱۹، کتاب پرمخاطبش (تو همانی که می‌اندیشی) را بر مبنای تحلیلی معرفتی‌ از شخصیت شهروند اندیشه گر غربی، در جامعه‌ی در حال پیش‌رفت اروپا می‌نوشت، شاید در مخیله‌‌اش هم نمی‌آمد، در جایی از این عالم، قبیله‌ای‌ هم هست که در قاموس مردمانش، رفتار و کرداری خلافِ آن‌چه که در ذهن می‌پرورند و می‌پندارند، نه فقط یک ناهنجاری شخصیتی، که رویه‌ای عام است!

آلن معتقد بود؛ همانگونه که گیاه از بذر رشد می‌کند و بدون بذر هیچ گیاهی وجود نخواهد داشت، هر عملی (چه هوشیارانه و چه ناهوشیار) که از انسان سر می‌زند از بذرهای پنهان افکار و اندیشه‌ی او سرچشمه می‌گیرد.

مساله این‌جاست که بن‌مایه‌ی تئوری او بر روی خاک حاصلخیز غربِ رها شده از تیره‌گی قرون وسطی ریخته شد و البته که پذیرای بذرِ آماده‌ی شکوفایی‌ هم بود.

حالا اما آن چه نظریه‌ی آلن را در نظر ما این‌گونه خام و فاقد جامعیت جلوه می‌دهد انگار عدم اطلاع او از ظهور پدیده‌ی منحصر به فردی به نام اختلال جمعیِ ‌دوقطبی ست.‌ بدخلقی‌ای گروهی (با طعم تند تناقض و تعارض در اندیشه و عمل) که ما دیر زمان‌ است،‌ گرفتارش‌ایم. یک مرضِ جلدیِ جمعی که علامت و نشانگانی هم دارد. مهمترین‌اش به زعم من این است: “اندیشه‌ی عاریتی!”

●حالا این که گفتم یعنی چه؟
اندیشه‌ی عاریتی همان‌ فصل افتراق و اختلاف ما و جوامع پیشتاز است. همان که حضرت آلن نمی‌دانست عده‌ای این‌طرف‌ها مرضش را دارند. اندیشه‌ی عاریتی در ذهن شیداییِ جوامع گرفتارِ اختلالِ دو‌قطبی همواره فقط در حد یک دیتای منجمد می‌ماند. می‌ماند تا آن‌جا که فرسوده و مضمحل شود. نه بسط پیدا می‌کند، نه عمق. نه برگ می‌دهد نه میوه. فقط هر چند وقتی در رنگ و شمایلی تازه، از یک ناکجا به ذهن جمعیت دوقطبی خطور می‌کند، این طرف و آن‌طرف غلتانده می‌شود اما هرگز مجسم و محقق نمی‌شود.

●شاهد عینی!
جامعه‌ی گرفتار اختلال دوقطبی، جامعه‌ی بی‌تکلیف است. دقیقن مصداق عکس نظریه‌ی مرحوم جیمز آلن! عمومن خلافِ همانی‌ست که می‌اندیشد و می‌خواهد، یا به تنها چیزی که نمی‌اندیشد همان است که هست و می‌خواهد!
مثلن؛ می‌اندیشد و می‌پندارد دروغ بد است و بیشتر و فنی‌تر از همه دروغ می‌گوید! وردِ زبانش حقوق جانوران است و خون آدم‌ها را توی شیشه می‌کند. به بحران کم آبی می‌اندیشد و حسابی هدرش می‌دهد، بسیار به اهمیت محیط زیست فکر می‌کند و در هر مجالی تخریب و آلوده‌اش می‌کند. ذکر دائمش حقوق زنان است و در خلوت زن آزارترین است، از وطن دوستی و خاکپرستی می‌گوید و مثل آبِ خوردن ترکش می‌کند و…الخ…

●پس ما که هستیم؟ یا چه باید باشیم؟
فکر می‌کنم آفتی که گرفتارش هستیم، در پاسخی‌ست که به این پرسش می‌دهیم. آن‌چه که بودیم دور است و گذشته و آن‌چه که هستیم حال خوشی ندارد. و حالا هرچه هست (از خوب و بد) توی فردایی‌ست که نیامده.
درمان اختلالی که گرفتارش شده‌ایم، نیازمند یک قراردادِ جامع و همه‌جانبه است. کانترکتی فراگیر، میان بالا و پایین جامعه، با قوانینی مهارکننده که به گذشته نمی‌نگرد. آئین‌نامه‌ای محکم که همه را مسئول می‌خواهد، با تمریناتی سخت برای اندیشه‌ورزی متعهدانه‌ و تولید مداوم اندیشه نه به شکل جعل و کپی و عاریه. پدید آوردن ساختاری که در آن محصولِ ایده، همواره فعل باشد نه انفعال، و انسان با اندیشه‌اش معنا شود نه که با آن فرسوده و عقیم و تهی از معنا.




ارسال یک دیدگاه

© 2013 Powered By Khoroos Jangi KhoroosJangi- میزبانی وِب توسط گــُزگـا

بازگشت به بالا