شما اینجا هستید:خانه » فرهنگ و هنر » رو در رو با غلامرضا امانیِ

رو در رو با غلامرضا امانیِ

(نوازنده و آهنگساز برجسته‌ی گیلانی و اولین رهبر ارکستر رادیو رشت)

» امین حق ره-

غلامرضاامانی جورشری، متولد ۱۳۱۴ شمسی است در جورشرِ لشت‌نشاء. او نوازنده و بیشتر آهنگساز  بزرگی‌ست. شعر هم خوب می‌گوید. تا همین حالا قریب به ۱۵۰ ترانه‌ی دوست داشتنی ساخته و بیش از ۱۷برنامه‌ی «گلهای صحرایی» را برای روزهای طلاییِ رادیو ملی ایران تدارک دیده. از بزرگی‌ کردنش در تاریخ موسیقی گیلک‌ زیان‌ها همان بس که رهبر اولین ارکستر رادیو رشت بوده و خیلی ها هم در گیلان شهرتی اگر دارند ذوق و قریحه‌ی او به کار آمده و مسبب‌ش شده. مثل «مسعودی»، «فانی»، «جفرودی»، «مظفری»، «شمس»، «پوررضا» …
من اما صلات ظهر یک روز داغ تابستانی میهمان منزل‌اش بودم در رشت. دیدم که آرام و صبور، هنوز تاریخ شفاهی موسیقی گیلان است. با آن کارنامه‌ی خوب، حالا اما فقط در رشت درسِ ساز می‌دهد و گاهی آهنگهای تازه‌اش را که ساخته، آرام آرام، در خلوت خود ساخته‌اش، زمزمه می کند!
با او بودن خوب بود. به خصوص آن جاهایی که با هم خاطرات خلقتِ خوب‌های تاریخ ترانه‌ی گیلان را دوره کردیم:

«گولمار»، «شب مهتاب»، «بهار گیلان»، «صدای کرجی‌بان»، «گول بیجارسر»، «تی عید تره مبارک»، «گول گول پیرهن»، «دلواپسی نارم»، «بابا خان تیرکمان بزه »، «گول آفتاب گردان»، «بیجارسر»، «دختر خزر»، «خواستگاری»، «حصیر باف»، «افسونگر»، «مرغ طوفان»، «خوش خبر»، «طاووس»، «بهاربهارایار»، «پرستو»، «دختر چشمه» و…
غلامرضا امانی

آقای امانی! شما اهل لشت‌نشاء هستید. بگذارید گفتگو‌ی‌مان را از همین‌جا شروع کنیم. این لشت نشاء، با آن وسعت و جمعیت کم، چرا این‌قدر آدم های مهم تویی موسیقی معاصر گیلان دارد؟! خواننده، آهنگساز، نوازنده. ترانه‌سرا…

خب! به نکته‌ی جالبی اشاره کردید. مردم لشت‌نشاء با موسیقی بزرگ می‌شوند. البته رواج تعزیه و نوحه سرایی و نوحه‌خوانی و علاقه‌مندی مردم به آداب مربوط به آنها، بسیار موثر بوده در گسترش موسیقی و رشد و بالندگیِ خواننده‌ها و نوازنده‌ها و شاعر‌ها. اما حقیقت این‌است که بنای موسیقی امروزی لشت‌نشاء را ما گذاشتیم.

 

– شما خودتان از کجا تاثیر گرفتید که ورود کردید به عرصه‌ی موسیقی؟

تعزیه این‌جا هم نقش داشت. اما پدر من تقریباً برای خودش موسیقی‌دانی بود. تار می‌زد. من هم کلاس سوم ابتدایی که بودم فلوتی داشتم و صدایش را بیرون می‌آوردم. از  همان موقع هم جدی شروع کردم به فراگیری موسیقی. کلاس پنجم که می‌رفتم به حکم هوش و علاقه‌ای که داشتم و سُلفژی که پدرم می‌کرد، می‌فهمیدم که مثلاً فرض بفرمائید «دشتی» و «شور» و «ابوعطا» چیست؟ تبحّرم تا جایی بود که در مدرسه فلوت می‌زدم و بچه‌ها با آن رژه می‌رفتند. نوازندگی را هم با همین فلوت  ادامه دادم تا این که پدرم فلوت خوبی خرید و جدی‌تر آموزش دیدم. این موقع دیگر کلاس ششم را در مدرسه‌ی «ناصرخسروی لشت‌نشاء» می‌خواندم. بعدتر هم به قصد ادامه‌ی تحصیل آمدم مدرسه‌ی «نوربخش» رشت.

 

– موقعیت اجتماعی و وضعیت مالی خانواده‌تان چگونه بود؟ به هرحال این‌ها موثرند برای کسی که می‌خواهد یک رشته‌ی هنری را مثل موسیقی به طور جدی آموزش ببیند. رشته‌ای که زیاد هم فراگیری‌اش آسان و ارزان نیست.

ببینید! من پدرم را وقتی کلاس پنجم ابتدایی بودم از دست دادم و با مادر و خواهرم زندگی می‌کردم. البته پدرم در اثر تلاش و زحمتی که داشت دارایی‌هایی برای‌مان گذاشت. ششم ابتدایی را که خواندم به مادرم گفتم که باید بروم رشت. پس با خواهرم کوچیدیم رشت و اتاقی گرفتیم و شروع کردیم به زندگی و تحصیل. بعد من رفتم دبیرستان «نوربخش». همان‌روزها هم دیگر فلوت را خیلی خوب می‌زدم. تا جایی که بزرگان مدرسه خیلی ابراز علاقه می‌کردند و من هم برای‌شان در مراسم‌ مختلف ساز می زدم و آن‌ها هم من را ساپورت می‌کردند. حتی رئیس دبیرستان هم برایم هدیه‌ای گرفت و من را مورد تفقد قرار داد.

 

– اولین کلاس‌های جدّیِ آموزشی را در رشت کجا گذراندید؟ دیده‌ام که بیشتر هم‌دوره‌ای‌های شما برای آموزش، سراغ «موسیو یروان» و کارگاه موسیقی‌اش می‌رفتند.

بله. عرض کنم که وقتی کلاس هفت بودم تصمیم گرفتم به موسسه‌ای بروم برای تکمیل دوره‌‌ی سُلفژ. پیشتر گفتم که پدرم چیزهایی به من یاد داده بود، اما آموزش بیشتر نیاز بود و من هم رفتم پیش «موسیو یروان». «یروان مارتیروسیان». آن‌جا دیدم که سرش خیلی شلوغ است و هنرآموز هم  زیاد. ادامه ندادم و نتوانستم خیلی خوب از کلاس‌هایش استفاده کنم.

 

– به کلاس «یروان» برای تعلیم تروبول می‌رفتید ؟

نه. من آن‌جا قدری فلوت یاد گرفتم. بعد دیدم که یک مجمعِ موسیقی هست در «بنگاه موزیک» مکانش در «استادسرا» بود. رفتم و اسمم را نوشتم و سازهای بادی را آموزش دیدم، مثل «کلارینت». کسی آن‌جا بود به نام «ابوالقاسم رزق‌جو». پیرمردی بود موسیقیدان که خودش «کلارینت» هم می زد. نواختن سازهای بادی را و همه‌ی مسائل ریز موسیقی مثل پرده‌ها، نیم‌پرده ها، دیِز و بِمُل و بقیه را او به من آموخت و من هم خوب یادگرفتم. او هم بسیار تشویقم می‌کرد و  بعد یک سازی به من داد به نام «ترومبول». البته آن موقع ترومبول پیستوندار نبود. نواختن آن را هم استادی به من آموزش می‌داد به نام «جمشید گلدِستانی».

 

– ساعت کاری آموزشگاه و زمان آموزش شما چگونه بود؟  اجرای کنسرت یا ضبط صفحه، هیچ در دستور کار آموزشگاه بود؟

عرض می‌کنم. آن‌جا که شبانه روزی بود. اما من صبح‌ می‌رفتم و شب بر می‌گشتم خانه . شب‌ها آن‌جا گیر‌ نمی‌کردم. در این مدت البته ساز اصلی‌ام فلوت بود و بسیار پیشرفت داشتم. این گذشت تا این که در سال ۱۳۳۰ شمسی قرار شد کنسرتی بگذارند در «چالوس». خواننده‌ی ارکستر «شاپور جفرودی» بود که آن‌موقع در تهران اجرای برنامه داشت و در تئاتر گیلان هم می‌خواند. حالا چون من خوب فلوت می زدم انتخاب شدم و به اتفاق خانم «مهین دیهیم» و باقی هنرپیشه‌ها و نوازنده‌ها رفتیم چالوس.کنسرت برگزار شد و  من هم از عهده‌ی کار خیلی خوب بیرون آمدم.

 

–  در آن گروه موسیقی چه کسانی شما را همراهی می‌کردند؟

آقای «نَژَند» بود که از موسیقی‌دانهای برجسته‌ی گیلان بود. آقای «جوادی» بود و آقای «اسداله‌خان سمیعی» که آهنگ هم می‌ساخت و بعضی از تصنیف‌های آقای «مسعودی» را هم او ساخته. «سمیعی» و «نژند» هر دو از کارکنان «پست و تلگراف» بودند. همان‌جا به ما پیشنهاد دادند که برای کنسرت دیگری برویم «گرگان» که ما و بچه‌های آموزشگاه، آمادگی نداشتیم و آن‌ها رفتند و ما برگشتیم. این کنسرت باعث شد که از آن موقع من خودم را شکوفا ببینم. دیدم که استعداد دارم و  از عهده‌ی کارهای بزرگ بر می‌آیم. از آن به بعد خودم شروع کردم و گروهی جمع کردم  و تمرین می‌کردیم و کنسرت می‌گذاشتیم. مثلاً در مناسبت‌ها و توی دبیرستان «شاهپور». این دوران «پرویز بیگلو»، «سوادکوهی» همراه یکی از برادر‌هایش که «بالالیکا» می زد، و «بابازاده» که «کلارینت» می‌زد، همراه‌مان بودند. تا سال ۱۳۳۵ کارمان همین بود.

غلامرضا امانی کودکی تا جوانی

غلامرضا امانی
کودکی تا جوانی

–  با «ناصرمسعودی» چه طور آشنا شدید؟ آن‌روزها انگار در تهران هم می‌خواند؟

آشنایی من با «مسعودی» همین دوران بود. مسعودی یک زمانی تهران بود و  بعد آمد رشت و مدتی هنرپیشه بود و خوانندگی هم می‌کرد توی رادیو بی‌سیمیِ سربازخانه که ۴- ۵ کیلومتر بردش بود. البته من آن‌جاکار نکردم. آقای «اکبرپور» با آقای «مسعودی»  همراه گروه موزیک ارتش اجرای برنامه می‌کردند و خاطرم هست که اکبرپور چند آهنگ هم برای آقای مسعودی ساخت. بعد که دیگر رادیو تشکیل شد ما را هم دعوت کردند و  بچه‌‌ها هم من را  به عنوان رهبر ارکستر انتخاب کردند.

 

– شما هارمونی هم می‌دانستید؟

تا آن زمان نه. من تا سال ۱۳۳۴ شمسی معلم بودم در «کوچسفهان». البته معلم موسیقی. تا سال  ۱۳۳۷شمسی به صورت غیرانتفاعی کار می‌کردیم. کنسرت می‌گذاشتیم اگرجشنی بود. نوازندگی می‌کردیم و می‌خواندیم.

همان سال (۱۳۳۷ شمسی) بخشنامه‌ای آمد که معلمین موسیقی‌ای که معلم سرود هم هستند باید بیایند تهران دوره ببینند. من از رشت و آقای «ویسانلو» از انزلی رفتیم «هنرستان عالی موسیقی». سه- چهار-  پنج ماهی آن‌جا دوره دیدیم و من هارمونی را آن‌جا یادگرفتم. البته حالا دیگر فرصت نمی‌کنم.

 

– دقیقاً چقدر دوره دیدید در تهران؟

سه ماه. فشرده. روزی ۶ تا ۸ ساعت.

 

– مدرس‌ها کی بودند؟

دکتر «فرزانه» بود که تحصیل کرده‌ی بلژیک بود. آقای «یوسف‌زاده» بود. «دهلوی» بود. «فروتن راد»، «سلیم فرزان»، «ولی الله البرز» که استاد من بود واقعاً. «مصطفی کسروی» بود… اینها استادهای ما بودند که هر کدام یک چیزی را درس می‌دادند. یکی تئوری. یکی ارکستر. یکی هارمونی. در هنرستان عالی موسیقی، خوابگاهی داده بودند به ما که شب استراحت می‌کردیم و روز می‌رفتیم کلاس.  روزی ۱۵ تومان هم فوق‌العاده‌ی حقوق می‌گرفتیم.

 

– ماموریتی رفته بودید پس؟ بعد از این دوره بود که فعالیت‌تان در عرصه‌ی موسیقی جدی‌تر شد؟

بله.  بعد از این که دوره را دیدیم رسماً معلم موسیقی شدم تا۳۰ سال. «سپاه دانش دختران»، «دانش سرای ضمن خدمت» و «مربی کودک» هم درس می‌دادم. دو- سه واحد درس می دادم و فوق العاده هم کار می‌کردم.

این گذشت تا این که با آقای مسعودی آشنا شدم .آقای «کشفی» رئیس رادیو بود و بعد از آن آقای «دادود فخر» از طرف تهران آمد و مسئولیت گرفت. آن وقت دو تا ارکستر انتخاب کردند به سرپرستی آقای «رکن‌الدین نژند» که از موسیقی‌دانان خوب این شهر بود و شاگرد آقای «محمود زوالفنون» بود و ویولون می‌زد.ایشان بعد بچه‌ها را جمع کرد و من شدم رهبر ارکستر آقای «مسعودی» و آقای «جنتی» (خدابیامرزد) شد رهبر ارکستر آقای «نادرگلچین». گلچین حدود یک سال در گیلان کار کرد و بعد از آن  به عنوان حسابدار استخدام شد در فرهنگ و هنر تهران و ارکستر را ترک کرد. اما آقای مسعودی این جا ماند و ما تا اوایل دهه‌ی چهل با هم کار کردیم. آن موقع تلویزیون نبود.آهنگهایی برایش ساختیم. خیلی‌ها که به عنوان «شاخه گل» با «ارکستر گلها» در تهران اجرا شد اکثراً آهنگهای من بود.

 

– منظورتان گلهای صحرایی است؟

بله. گلهای صحرایی را که آقای مسعودی خوانده اکثراً کارهای من است.

 

– انگار دلخوری‌هایی هم داشتید از رادیوی آن زمان، برای این‌که مشخصات کارهای ارائه شده از مراکز استان‌ها را (مثل نام آهنگساز و ترانه‌سرا و… ) درست اعلام نمی‌کردند؟

بله. جزئیات را اعلام نمی‌کردند و مثلاً بعضی‌ وقتها می‌گفتند؛ «آهنگ؛ محلی!»  بعد من گله کردم و آخر‌ها، دو- سه تا را کامل اعلام کردند. مثل «شب مهتاب»، «دلواپسی» و «گول گول پیرهن».

 

– دلیلش چه بود؟

زیاد اهمیت نمی‌دادند. جدی نمی‌گرفتند ما را. کلاً موسیقی شهرستانها را. من مکاتبه کردم. رفتم پیش آقای «معینیان» به همراه آقای «مهدی میخ‌چی». حقوق ما آن روزها خیلی کم بود. معینیان آهنگهای ما را گوش داد و‌گفت خیلی خوب است. بعد حقوق من را از شصت تومان، درست کرد ۲۰۰ تومان. حقوق مسعودی را که هشتاد تومان بود درست کرد ۲۴۰ تومان. بقیه را هم همین طور. «میخ‌چی» و «بابازاده» و «حسین آمنین» را که مدارک و ابلاغش هم هست.

 

–  آقای امانی! اوایل دهه‌ی چهل، «ناصر مسعودی» دیگر در ارکستر رادیو رشت نبود.  دلیل این قطع همکاری چه بود؟

مساله‌ی خاصی نبود. خاطرم هست آن زمان دستور آمده بود که آقازاده‌ها و خان‌زاده‌ها را که سرباز هستند و دوره‌ی خدمت را نگذرانده‌اند بگیرند و ببرند اجباری. همان زمان پسر آقای «دادا‌ش‌زاده» و« مقیمی» را  هم در «رشت» گرفتند. ناصر مسعودی هم از وقت خدمتش گذشته بود. او را هم بردند خدمت و با رفتنش به تهران دیگر امکان همکاری در رادیو نبود.

 

– ناصر مسعودی که آقازاده نبود؟!

نه! خب! خواننده بود و مردم خیلی دوستش داشتند. آدم خاصی بود. یک آقایی که خودش سرباز بود آمد و ایشان را گرفت و محترمانه تحویل نظام وظیفه داد و ایشان هم رفت سربازی.

خاطرم هست قبل از این که آقای مسعودی برود خدمت ما در سرباز‌خانه ( باشگاه افسران) برنامه‌ای گذاشتیم و نوازنده‌ها هم خیلی خوب کارکردند. نوازنده‌های ارکستر ما در گیلانِ آن زمان هم آقای «حسین آمنین» بود که سنتور می‌زد. «فریدون رضا استوار» بودکه بعد شناسنامه‌اش را عوض کرد و شد «فروزانفر». آقای «میخچی» تنبک بود. من فلوت بودم و گاهی هم آقای «سیگارچی» می‌آمد و برای‌مان عود می زد. آقای «بابازاده» هم گه گاهی بود و کلارینت می‌زد که بعدها با آقای «منوچهر جنتی» بیشتر همراه شد. سرتیپ «ضرغام» هم فرمانده‌ی تیپ آن‌جا بود و برنامه را که اجرا کردیم علاقه‌ی عجیبی به مسعودی پیدا کرد. یعنی اسپانسری بود برایش. وقتی مسعودی رفت به اجباری، افسری بود به نام «فرهشاهی»که داماد آقای «کاسعلی اکبرپور» می‌شد و بعد البته در جنگ شهید شد . وقتی ماجرا را فهمید با رئیس نظام وظیفه صحبت کرد و خواست که مسعودی را تحویلش بدهند و با مسئولیت خودش او را برد «باغ شاه». آن‌جا هم معرفی‌اش کردند به سرتیپ ضرغام که مسئولیت مهمی داشت و او هم از سر علاقه مسعودی را گذاشت به عنوان منشی خودش. آن جا دیگر شرایط فراهم بود برای کار هنری. مسعودی آن موقع توی رادیو سراسری خیلی کارها اجرا‌کرد و کارهای قشنگی هم خواند.

 

– پس ارتباط هنری شما و آقای مسعودی با رفتنِ ایشان به خدمت قطع نشد؟

بله. من تا سال ۵۰- ۵۱ برای ایشان کار می‌بردم. مثلاً یک کار قشنگی که آن روزها بردم تهران، آهنگ  معروف «گولِ آب بدن بیا، زلفانه تاب بدن بیا..». بود. وقتی خدابیامرز آقای «میرنقیبی» شنیدش بلافاصله گفت: «این رو من اجرا می‌کنم!». مسعودی خواند و فلوتش را هم خودم زدم. آقای «حبیب الله بدیعی» هم وقتی آهنگ «بایید یاران، بایید یاران..» را ارائه کردم خودش گفت که «سازش را من می‌زنم». حقیقت آهنگ که می بردم تهران برایش سرقفلی می‌دادند!

 

– نگفتید، اولین آهنگی که رسماً برای ناصر مسعودی ساختید کدام بود؟ مهتابه شبان؟

بله. اولین آهنگ همین «مهتابه شبان» بود که اتفاقاً آقای «جفرودی» هم آن را خواند. مسعودی اما «مهتابه شبان» را در  «گلهای صحرایی» رادیو خواند و خیلی هم خوشش آمد. بعد با ایشان «بنفشه گول» را ساختم. بعد از آن هم «گول‌گوله پیرهن» را. الان فهرستش اینجا هست. کم کم دیگر راه افتادیم. ناصر مسعودی خیلی خوب می‌خواند. چون جوان بود. صدایش خوب بود و تحریر هایش هم قشنگ. من معتقدم که ناصر مسعودی حق زیادی به گردن اهالی گیلان دارد. چرا؟ چون ایشان آهنگهای زیادی را خوانده. بیشتر از همه‌ی خواننده‌ها. و بعد هم آهنگهای اصیلی را خوانده و در این بین همیشه حرمت فولکلور گیلان را تا آخر نگه داشته.

از راست: منوچهر ویسانلو. سروان بازرگانیان. ناصر مسعودی و غلامرضا امانی 1335 خو.رشیدی

از راست: منوچهر ویسانلو. سروان بازرگانیان. ناصر مسعودی و غلامرضا امانی
۱۳۳۵ خورشیدی

– آقای امانی! شما با «بنان» هم اجرای صحنه‌ داشتید. به گمانم ۱۳۳۸ شمسی. چه طور شد که بنان شما را برای همراهی در کنسرت انتخاب کرد؟

بله. آقای «بنان» آن موقع که آمده بود رشت، یکی دو نوازنده را هم از تهران با خودش آورده بود. بعد یکی‌یکی بیست- بیست و پنج تا از نوازند‌ه‌های مطرح رشت را خواست و از آن‌ها تست گرفت. آقای «بنان» خیلی خوب تِمپو‌ها و مترونوم آهنگ را تشخیص می‌داد. آهنگهای سخت را هم خیلی خوب می‌خواند؛ مخصوصاً آهنگهای «محجوبی» را خیلی که ضربهای سختی دارند. ضربهای لنگ را عالی می‌خواند و چون زیاد کار کرده‌ بود خیلی هم واردِ به فن موسیقی بود.  بنابراین خودش ما را تست کرد و بعد پنج- شش نفرمان را انتخاب کرد برای کنسرت. من وآقای «میخچی» و آقای «اکبر پور» را انتخاب کرد و سال ۱۳۳۸ که  به اصلاح گاردن پارتی‌ای بود در رشت، همراه بنان اجرای برنامه کردیم. البته من در تهران هم با ایشان ساز زدم.

 

– مکان کنسرتی که در رشت برگزار شد کجا بود؟

«هلال احمر». «شیر و خورشید» سابق. برای کمک به هلال احمر.  رئیس مرکز هم آن موقع مهندس «اسماعیل جفرودی» بود که وکیل پایه یک دادگستری هم بود.

 

– یادتان هست که آن‌جا با بنان چه آهنگهایی را اجرا کردید؟

بله. یک آهنگ از «محجوبی». دوتا آهنگ از «حسین یاحقی». یک آهنگ از «محسنی». کلاً  ۵- ۶ تا آهنگ خواند. بین آهنگ‌ها، تصنیف «رفتی ای مه. چه دیدی و رفتی. پیوند الفت گسستی و رفتی…» هم بود که خیلی از آن استقبال شد.

آقای بنان اتفاقاً در جریان این اجراها خیلی زیاد به من علاقه‌مند شد. این در شرایطی بود که بچه‌ها همه خوب بودند. اما جوری شد که شیفت ارکسترش هم من شدم. «میخچی» هم خیلی خوب بود و به او هم خیلی ابراز علاقه می‌کرد.

 

– خب! حالا چه شد که در آن اجرای معروف پایه‌ی نُت‌تان افتاد زمین؟!

آها! من بدون نُت نمی‌توانم خوب ساز بزنم. خیلی کُندم. حافظه‌ی من همان نت‌هاست که باید نگاه‌شان کنم. توی کنسرت یک‌دفعه پایه‌ی نت‌اَم کج شد و نُت‌ها افتاد و بنان هم خیلی نارحت شد. حتی عکسی هم هست که دارد من را یک‌جوری نگاه می‌کند. می‌خواستم نُت‌ها را بر دارم که یکی زحمتش را کشید. همین جور هم عکاسی آمد و ماجرا توی عکس افتاد.

 

– همکاری‌تان در تهران با بنان چه طور بود ؟

در تهران، توی داشگاه برنامه‌ای بود. من با «ناصر زرآبادی» کار می‌کردم در ارکستر شما رادیو، که بنان هم آمد. من بودم، «حسین صمدی» بود، «ناصر خدیوی»، «شاپور حاتمی» که خدابیامرز خوب تار می زد. «گلستان» که کنترباس می‌زد. «باشوپی» که ویولن سل می‌زد و «امیر بیداریان» هم تنبک. زرآبادی گفت که برنامه‌ای هست در دانشگاه و خواست که همراهش باشیم. من هم رفتم و برای‌شان فلوت می زدم. بعد از این هروقت بنان مسافرت می‌کرد و می‌آمد رشت، بیشتر اوقات خانه‌ی آقای «رحمت سمیعی» مقیم می‌شد. «جفرودیِ» وکیل، یک منشی‌ای داشت و نقل می‌کرد که بنان وقتی می‌رسید می‌گفت؛ «آقای جفرودی! اون آقای فلوتی رو بگو بیاد!» بعد من را زود خبر می‌کردند. مثلاً  ساعت ۹ شب می‌آمدند دنبالم و مادرم می‌گفت که؛ «نصفه شب کجا می‌ری پسر؟».

آن موقع ازدواج نکرده بودم. وقتی می‌رسیدم، بنان به من می‌گفت؛ «کجا هستی؟ بیا دیگه پسر!» از خاطرم نمی‌رود این‌ها…

 

– هیچ وقت این اجراها را ضبط نکردید؟

نه! آن موقع که ضبط نبود قربانت بروم. اگر بود که من چه غمی داشتم. خیلی کارهای قشنگی انجام دادم که حالا اثری ازشان نیست.

از راست: غلامرضا امانی. غلامحسین بنان. محمدمهدی میخچی

از راست: غلامرضا امانی. غلامحسین بنان. محمدمهدی میخچی/ رشت. ۱۳۳۸ خورشیدی

– آقای امانی! یک خصیصه‌ای در عمده‌ی ترانه‌‌های گیلکی هست که در مورد آثار شما هم صدق می‌کند. و آن هم دوری از  وقایع اجتماعی‌ست. ترانه‌هایی که ترانه‌سازهای گیلک ساخته‌اند عموماً ناظر به مسائل مرتبط به طبیعت و کار و عاشقانه‌هاست. حالا با توجه به این‌که آن همه رویدادهای مهم سیاسی- اجتماعی مثل جنگ‌ها، نهضت جنگل، کودتا و… در این محدوده‌ی جغرافیایی وجود داشته، چرا ترانه‌ی گیلکی از قدیم، انقدر نسبت به مسائل  روز جامعه فاصله گرفته؟

ببینید! من کار خودم را می سازم با توجه به دغدغه‌هایی که دارم. ترانه‌ها و آهنگ‌های من بیشتر عاشقانه هست. عشق به جنگل، به سبزه، به رودخانه، به زیبایی… من بیشتر در این زمینه‌ها  و در این حال و هوا کار می‌کردم. اساساً در آن فضاها نبودم. حالا اما مثلاً یک آهنگی را ساختم به نام «لاکومه». آن موقع کنار مرداب روستاهایی بودند که ساکنین‌شان توی لاکومه، نمک و نفت و برنج و خواربار بار می‌زدند و می‌رساندند برای مردم دهات. توی این ترانه آقای «تیمورگورگین» که برای بسیاری از آهنگ‌هایم شعر گفته، یک خورده اشاره به مسائل سیاسیِ وقت هم کرده. لاکومه به راننده‌اش می‌گوید؛ «ما تاکی باید توی مرداب باشیم. ما که نمی‌توانیم آزاد باشیم و برویم توی دریا و دریا را ببینیم. پس بگذارکناره‌ی مرداب بمانیم و دریا را از همین‌جا تماشا کنیم». البته که این کار شاعر بود و من فقط آهنگ را می‌ساختنم.

 

– شما خودتان ترانه گفتید و آواز هم خواندید؟

بله! ترانه گفتم، اما این که آواز بخوانم نه!

 

یک دوره هم این اواخر سرپرست موسیقیِ رادیو شدید. در اوایل دهه هشتاد.

بله. بله. حکمش هم اینجا هست. بعدتر مسئول موسیقی اداره‌ی ارشاد استان هم شدم. البته به صورت انتخابی نه انتصابی! سال ۸۲٫ حدود ۳۰-۴۰ نفر از بچه‌های موسیقی آمدند و من را انتخاب کردند. بعد اوضاع طوری پیش رفت که نتوانستم ادامه بدهم.

 

– انگار قبل از انقلاب هم چند باری به صورت اعتراض استعفا داده بودید از رادیو؟

بله. چون آن روزها مسئولان تَمنیات ما را برآورده نمی‌کردند. زمان ریاست «نواب صفا» بود. «نواب صفا» اتفاقاً خیلی برای من زحمت کشید و خیلی هم من را دوست داشت. خیلی هم با هم کار موسیقی کردیم. سالگرد تاسیس رادیو ایران بود که گفتم؛ «آقا! تا وقتی حقوق ما رو زیاد نکنید کار نمی‌کنیم». صفاگفت؛ «همین رادیو هست که باعث شکوفایی نام‌تون شده و … چه‌طور کار نمی‌کنید؟!» بعد ما همراه همه‌ی بچه ها آمدیم بیرون. همه؛ «داریوش علی‌زاده»، «منوچهر ویسانلو»، «پوررضا». بعد اخراج‌مان کردند. تقریباً سال ۴۲- ۴۳ بود که ابلاغش را هم  دارم. ابلاغِ اخراجی! تا یک ماهِ بعد با هم متحد بودیم و نرفتیم. اما اولین کسی که پشتِ پا زد و رفت آقای «پوررضا» بود. من دست‌خطی دارم که دوستان نوشته بودند ما متعهد می‌شویم تا تمنیات‌مان برآورده نشود حق نداریم که برگردیم.  بعد از آن آقای «داریوش علیزاده» برگشت. بعد هم آقای «ویسانلو».  ولی من و «خسرو کشوری» که تنبک می‌زد نرفتیم. تا سه- چهار سال. زمان آقای «گلسرخی» بود که مجدداً آمدند دنبال ما و پذیرفتیم و تا ده سالی کار کردیم.

 

– بعد از انقلاب چه کردید؟

بعد از انقلاب من ۱۹ تا آهنگ ساختم برای صدا و سیما. تعدادی دیگر هم ساخته‌ام که اجرایش مُیسر نشده. یکی دو تا هم ساختم و اجرا شدکه در دسترس نیست. تقریباً سالهای ۶۹- ۷۰ «دکتر زندباف» مسئول موسیقی شده بود. آهنگی ساختم به مناسبت «بعثت پیغمبر» که خوب درآمد و متاسفانه نمی‌دانم چرا اصلاً در آرشیو رادیو نیست! شعرش از «بهمن صالحی» بود. البته خیلی از آهنگ‌های سال‌های دور را هم خودم ندارم و اثری ازشان نیست. همین حالا هم چهارتا آهنگ دارم که شعرهایش از  «شیون فومنی‌»است و حتی پسرش هم آن‌ها را ندارد. توی دفترش هم این‌ها را ننوشته و اختصاصی برای من گفته. شعری دارم از «شیون» که با خدا حرف می زند:

«خودا خودا چِرِه تِرِه دونخانَم…می ناله‌ی ایشناوی شاید دانم….خسته بوبوم، خسته کِرِه شوندرم، مورده بلا زنده بلا بوندرم…»

این شاه بیت شعر است. در دستگاه «دشتی» ساختم‌اش.خیلی قشنگ شده. من تعریف نمی کنم اما دیگرانی که شنیده‌اند می‌گویند خوب است. دیگری هم قصه‌ی یک آهنگر  معرکه‌گیر است. البته دندانهایش افتاده و دیگر نمی‌تواند با دندان‌هایش مثلاً ماشینی را بکشد یا زنجیری را پاره کند. پیرشده. و حالا با ناراحتی به خدا گلایه می‌‌کند که؛ خدایا! من همان کسی هستم که به او قدرت داده بودی و حالا دیگر  ناتوان شده. تو کجا هستی‌حالا؟ چه باید بکنم با این ضعف؟.کجا هستی که به دادم برسی؟ خیلی شعر قشنگی است و من رویش آهنگ ساختم در «چهارگاه». یک شعر دیگری هم درباره‌ی جنگل و آب و رودخانه و…این چیزها گفته که ساختم و نت‌هایش را دارم و اما هنوز هرچه که گفتند ارائه ندادم تا که یک خواننده‌ی خوب پیدا بشود . البته آقای مسعودی هم صدایش خیلی قشنگ است و خیلی خوب می‌خواند اما ایشان مشغله‌ی زیادی دارند و  ما هم باید تمرین زیادی داشته باشیم تا یک چیز خوبی آماده شود و مخاطب هم خوشش بیاید و راضی بشود از شنیدن.

 

– در مورد ترانه حرف بزنیم. چرا انقدر افت کرده وضعیت ترانه در گیلان. ما خواننده‌ی خوب هم کم داریم. شما آهنگ می‌سازید. نوازنده هستید. موسیقی بلدید. دستگاه‌‌ها را می‌شناسید. شعر را می‌فهمید. خواننده‌های قدیم هم فهم موسیقایی و درک ادبی بالایی داشتند. حالا اما این عموماً این طور نیست. چرا؟

چون حالا هر مرکزی برای خودش «شورای شعر» دارد. «شورای موسیقی» دارد. شورای موسیقی متاسفانه فاقد جلوه‌ی علمی‌ست. به شهرستانها هم آن‌قدر که باید توجه نمی‌شود. یک مساله‌ای هم هست این‌که شورای شعر در استانها خیلی مورد قبول دستگاه‌های مسئول هست و هر شعری که آن‌جا مصوب می‌شود همان را می‌دهند که رویش آهنگ بسازند. این هیچ قشنگ نیست. ممکن است که چون هماهنگی وجود ندارد بین آهنگساز و شاعر و خواننده، تصنیف خوب در نیاید. برای مثال موقعی که من آهنگ می‌نوشنتم، می‌رفتم سراغ «بهمن فرخی» شاعر بزرگ. خدا رحمتش بکند. مدیر مدرسه‌ی ما بود در «کوچسفهان» و من هم معلم آن‌جا. هر روز که کار درس تمام می‌شد، بعد از ظهر، با هم می‌رفتیم رادیو. رادیو همان تلفن‌خانه‌ی سابق بود. یه روز خاطرم است کلاس ۸ امتحان تاریخ داشت و برگه‌ها را جمع کردیم و ساعت ۴ بود که فرخی گفت: «امانی! این دفعه از لاله دشت بریم. از بازار کوچسفهان نریم. از لاله دشت بریم برای رشت». گفتم چشم. از کنار مزارع رفتیم و یک‌دفعه دیدیم که عده‌ای دارند وِجین می‌کنند. یکی میان این‌ها مثل قرص ماه بود. خیلی زیبا بود. اصلاً آن مزرعه را این زیبا کرده بود. درستش کرده بود. گفتم «بهمن! این دختر را  ببین چقدر زیباست. چقدر قشنگ است! گفت که زیاد نگاه نکن! ما فرهنگی هستیم. برادرش . خواهر زاده‌ش. برادر زاده‌اش شاگردهای ما هستند»…گفتم باشد. رفتیم بالاتر. درخت گردویی بود روی یک تپه‌. گفت این‌جا بنشینیم و نشستیم.  روبروی ما هم این‌ها کار می‌کردند. فرخی گفت: «می‌تونی یه چیزی بنویسی و من شعر بگم؟». گفتم بله. دفتر نت را  بیرون کشیدم و همان‌جا نوشتم؛

فا می رِ سُل سی لا سُل می. سُل لا سی رِ سی رِ سی

فا می رِ دو سی لا سُل می. سُل. سُل. فا سُل سُل فا سُل می

مظفری هم گفت؛

بائید یاران بائید یاران همه آواز بخوانیم

بائید بجار سران یاران. یبیشیم گولنازه دوخانیم

اسم اون رو گذاشت گلناز…

بیشیم او پشت جور بیدینیم

گول بجار سرانه

همه آرام آرام بخوانیم

می یار چنقدر جوانه…

همین‌طور شعر را گفت و حدود دو ساعت ما آن‌جا نشستیم و کار کردیم و آمدیم رشت برای ویرایشِ کار و … دیدیم که آهنگ و شعر با هم سینکِ سینک‌اند. چه‌طور یک نجار وقتی یک صندلی را می‌سازد این گوشه با آن گوشه‌اش گونیاست؟ این ترانه هم همان‌طور.  بردیم‌اش تهران و بلافاصله اجرا کردیم.

آقای «مسعودی» هم رویش خواند، در برنامه‌ی «گلها». حتی آقای «بدیعی» به اندازه‌ی بیست دقیقه آن‌جا سُلو زد. به هر حال این کارها را من انجام دادم و زیاد زحمت کشیدم. می‌رفتم جاهای دور گیلان. می رفتم مزارع و چیزهای فولکلور گیر می‌آوردم. خدا شاهد است اکثر این چیزهایی که آقای «پوررضا» ارائه کرده، اکثرش را من به او دادم. اصلاً  آقای «پور رضا» را من آوردم  و معرفی‌اش کردم. خودش گفته ۸۰- ۹۰ نفر شرکت کرده بودند توی آزمون ورودی! اصلاً خود رادیو ۸ تا ۹ تا کارمند داشت، حالا چطور ۸۰ – ۹۰ نفر خواننده آمدند؟!  بعد هم «منصور فانی» را آوردم. خیلی با او کار کردم و خیلی هم برایش آهنگ ساختم. متاسفانه مادرش شکایت کرد تا بعد از مرگش آهنگهایش را  از رادیو پخش نکنند و به همین دلیل صدایش کم شنیده شد.

 

– «فانی» چه جور آدمی بود؟ کم نوشته‌اند از او در نشریات.

یک هنرمند پاک و  تمیز و بی‌آلایش بود. پسر نجیبی بود. چشم پاک. نه اهل مشروب بود، نه اهل بیرون گردی. نمازش را می‌خواند و خواننده هم بود. در استانداری استخدام شده بود و استاندار وقت هم خیلی به او علاقه‌ نشان می‌داد.

 

–  فانی خیلی زود فوت کرد. دلیل مرگش چه بود؟

یک سالی همراه فانی رفته بودیم تهران. آن‌جا هی می‌گفت؛ «سرم درد می‌کنه!». بعد رفتند  و خونش را آزمایش کردند و دیدند که «سرطان خون» دارد. بعد آمد رشت و یک چند صباحی زنده ماند و فوت کرد…

بعد از مرگش هم همان طور که گفتم،  مادرش گفت نوارهای پسرم را دیگر پخش نکنید. اما حالا دیگر آهنگ‌هایش هست؛ مثل «دختر رشتی». «کدخدا دختر». «حصیرباف». «پرستو»… همه‌ی این‌ها را ما برایش ساختیم. شعرها هم مال «بهمن فرخی» بود و «صفاریان». «حسین آمنین» هم برایش آهنگ ساخت. «آمنین» هم آهنگساز خوبی بود و سنتور هم خوب می‌زد.

 

– آقای امانی! خواننده‌های زنی هم بودند در گیلان که شما با آ‌ن‌ها همکاری داشتید. مثل «نیلوفر». «لیدا قهرمانیان». «آلیس ساطوریان». چه طور انتخاب می شدند برای اجرا؟

یادم هست معلم هنر بودم و یک روز در دبیرستان ۱۷ دی که یک خانم ارمنی هم رئیسش بود درس می‌دادم. قبل کلاس، از پله‌ها بالا می‌رفتم که یک صدایی به گوشم رسید. دقیق شدم و دیدم عجب صدایی‌است! من آن موقع رادیو کار می‌کردم. ماندم تا که او خواندن را تمام کرد. بعد در را  باز کردم و گفتم: «کی بود؟». کسی نمی‌گفت. گفتم: «کی بود که داشت می‌خوند بچه‌ها؟» گفتند «اشرف فخاری‌» بود. به فخاری گفتم؛ «تو این صدا را از کجا آوردی دختر؟ عجب زیبا و خوب می‌خوانی؟ چرا خودت را معرفی نکردی؟» او هم چون مورد تشویق من قرار گرفت خیلی خوشحال شد. بلاخره ایشان را من نشان کردم و یکی از فامیل‌های نزدیکش را هم یافتم که با من در یک مدرسه کار می‌کرد. از وضعیت خانوادگی‌اش پرسیدم و گفت که مادرش آرایشگر است و پدرش هم کارمند دخانیات. من هم رفتم و پدر و مادرش را راضی کردم برای خواندن.

ماه‌ها با او در رادیو سولفژ کار کردم. اسمش را هم گذاشتم «نیلوفر». زمان «نواب صفا» بود. یک روز رفتم پیش نواب صفا گفتم که یک چیزی کشف کردم. گفت؛ «چیه این؟» گفتم؛ «یک خانومی هست که صدایش بسیار جالبه».

خواست و ایشان هم آمد. حالا با آن‌همه تمرین، نمی‌خواند! خجالت می‌کشید. بلاخره صفا گفت که؛ «بخون دختر. من مثل باباتم». او هم  شروع کرد و وقتی صفا تحریرهایش را دید گفت که این صدا قیامتی‌ست آقای امانی! برایش آهنگ بساز! من هم آهنگی ساختم به نام «گل آفتابگردان» و شعرش را هم خودم گفتم. به پیشنهاد نواب صبا بردیم‌اش تهران. زمان «مستجاب الدعوه» بود. در برنامه‌ی «شما رادیو». ما رو می‌شناخت و گفت که؛ «حتمن آهنگ قشنگی آوردی برای ما آقای امانی؟!» قبلاً هم کار برده بودم برای‌شان. این تصنیف را هم آماده کردیم و تحویل «ناصر زرآبادی» دادیم و او هم وقتی شنید گفت که عجب چیز قشنگیه آقای امانی و خیلی تشویق کرد. خود من هم با ارکستر شما رادیو زدم. آقای «پرویز یاحقی« توی اتاق فرمان بود. از اتاق آمد بیرون و گفت آقای امانی! با تو کار دارم. گفت؛ «این کیه؟ این رو از کجا کشفش کردی؟ عجب صدای زیبایی داره. راضیش کن بیاد تهران و از صداش بهره برداری کنیم». گفتم؛ «من به زحمت از پدرش اجازه گرفتم». گفت؛ «بیارش اینجا براش آهنگ می‌سازیم و کار می‌کنیم»… آمدم با پدر و مادرش صحبت کردم و یک بار دیگر هم اجازه دادند بیاورم‌اش تهران و یک آهنگی هم ساختم «دست به دستِ هم گل چینیم و..» که بعد آقای قلیپور هم آن را خواند.

 

– گل آفتابگردانی که گفتید، همان آهنگی است که بعدتر ناصر مسعودی هم خواند و خیلی مخاطب داشت؟

بله. شعرش این‌جور بود:

من گولّم، گولِ آفتاب‌گردان، آفتابه ره بوبوم سرگردان. شب کی به، منتظر نیشینم، تا بایه می جانِ جانان…

مسعودی این ترانه را همراه ارکستر بزرگ رادیو با تنظیم آقای مرتضی حنانه خواند. ملودی مال من بود و هارمونی با ایشان. اصلاً تعجب کرده بود و گفت؛ «این چه آهنگ قشنگیه!» گفت؛ «پسر! اینو تو ساختی؟! تو ساختی؟!». خاطرم هست همان وقتها که یک آهنگی در افشاری ساخته بودم تجویدی هم با تعجب پرسید؛ «تو ساختی اینو؟» هی می‌رفت و بر می‌گشت و می‌گفت؛ «اینو تو ساختی؟ ملودی مال خودته؟» تصنیفی بود به نام «دختر خزر». اول شعرش این‌طور بود:

دختر دریاکنارم. ماه گیلانم… شعر مال نواب صفا بود.

 

– برای خانم «لیدا قهرمانیان» ساخته بودید؟

بله. آفرین. ایشان از ارامنه بود. نواب صفا خواست که برای او و «آلیس ساطوریان» آهنگ بسازم. زورشان به ما می‌رسید دیگر! من حالا  نوارهای اجراها را دارم. روی ریل البته. اما فرصت نمی‌شودکه حسابی جمع آوری‌شان بکنم. من متاسفانه آهنگ‌های خودم را نتوانستم جمع‌آوری کنم.

 

– آقای امانی! حالا  حتماً شما با جامعه‌ی موسیقی امروز گیلان ارتباط دارید؟ فکر می‌کنید از بین این کسانی که شما می‌شناسید، هستندکسانی که بشود گفت مثلاً در ده سال آینده در زمینه‌ی نوازندگیِ سازی که شما تدریسش می‌کنید، در موسیقی گیلان وزنه‌ای باشند و تاثیر بگذارند در جهت پیشرفتش؟

– بله. من تا به حالا شاگرد زیاد داشتم. سه- چهار شاگرد خوب هم داشتم که خودشان تقریباً حالا استادی شده‌اند در نوازندگی ویولن. یکی‌‌شان آقای «جاوید رضایی‌» است که شاگرد من بوده و خیلی هم دوستش دارم و بچه‌ی خوبی‌ست و حالا دبیر آموزش و پرورش است. آقای «محمد انشایی» که شاگرد من بود و ۶-۷ سال برایش زحمت کشیدم. یکی دیگر هم آقای «فقیری» است که هنوز خودش را نشان نداده اما خیلی قشنگ ساز می‌زند. دیگری هم آقای «مهدی پور» است که الان توی تهران در ارکستر سمفونی ساز می‌زند. دیگرانی هم هستند مثل آقای «کدیور» که صومعه سرایی‌‌ست و در رادیو  کرمانشاه به نوازندگی مشغول است وخیلی های دیگر. می‌دانید؟ یک هنرجو برای کامل شدن در نوازندگی یک ساز، حتماً باید خیلی زحمت بکشد تا بتواند خودش را نشان بدهد.

غلامرضا امانی و احمدعلی راغب

غلامرضا امانی و احمدعلی راغب

– حالا به عنوان سوال آخر این را هم بفرمائید که چرا دیگر ترانه نمی‌سازید؟ همراهان دوران جوانی‌تان که آن کارهای شنیدنی را  با هم آفریدید که هنوز هستند؟ چرا دوباره با هم جمع نمی‌شوید؟

خب! اول این‌که برای ساختن یک ترانه، باید  شعر خوب هم باشد. که البته حالا امکانش مهیا نیست. مراکزی که تصمیم گیرنده‌اند خیلی از شعرا را  قبول ندارند. حالا در رادیو- تلویزیون شعر باید فقط از همان شورای شعر  یعنی کارخانه‌‌ی شعر بیرون بیاید!

درباره‌ی کار مشترک با دوستان قدیمی هم باید بگویم اتفاقاً مساله همین است که ما یا هم جمع نمی‌شویم! همین مشکل ماست. باور بفرمائید من از خدا می‌خواهم که یک روز جمع بشویم و این سنت با هم بودن را احیا کنیم. من از خدا می‌خواهم، اما…

.

پی نوشت:

این گفتگو پیشتر در ماهنامه ی دادگر منتشر شده است و حالا به بهانه ی برگزاری آئین نکوداشت غلامرضا امانی و بازسازی و اجرای مجموعه ای از آثار وی در رشت، توسط ارکستر بزرگِ «ما» به رهبری «مهرداد فقیری» باز نشر می شود.




ارسال یک دیدگاه

© 2013 Powered By Khoroos Jangi KhoroosJangi- میزبانی وِب توسط گــُزگـا

بازگشت به بالا