شما اینجا هستید:خانه » فرهنگ و هنر » ادبیات » منظومه ی احساس و سیاست (دکتر ژیواگو)

منظومه ی احساس و سیاست (دکتر ژیواگو)

(درباره ی یک رمان/ فصل اول)

» مهرداد بهروزی

دکتر ژیواگو

با مرگ مادر (یوری) ی ۹ ساله، او به خانواده (گرومکوی) سپرده می شود. سال های نزدیک به انقلاب روسیه، یوری که اینک پزشک است، در یک میهمانی، (لارا) را می بیند. لارا که به همراه مادرش تحت سرپرستی یِ (کاماروفسکی) است، در پی تعرض کاماروفسکی به وی، خودکشی می کند. یوری، لارا را از مرگ می رهاند، و فریفته اش می شود. با تثبیت انقلاب ۱۹۱۷، مسکو، اوضاع شلوغی پیدا می کند. یوری پس از ازدواج با (تونیا) و با آغاز جنگ سرخ- سفیدها، به جبهه اعزام می شود. با دیدن لارای پرستار در بحبوحه ی نزاع، رابطه ی آن ها، شکلی تداومی پیدا می کند. ۲۶ ماه بعد، هنگامی که یوری به دهکده ی (یوریاتین) باز می گردد، نامه ای به نوشته ی تونیا پیدا می کند. و در آن از دیدارش با لارا، رفتنش به فرانسه، و وداع سخن می گوید. لارا با دخترش به نزد یوری می آیند تا واپسین روزها را سپری کنند. با بازگشت کاماروفسکی، لارا تصمیم می گیرد که از شوروی خارج شود. به هنگام رفتن، لارا به کاماروفسکی می گوید که از یوری، باردار است. چند سال بعد، بار دیگر در مسکو، یوری که سوار تراموا شده، در پیاده رو، لارا را می بیند. وقتی که پیاده می شود، می افتد و سکته می کند.

****

رمان (دکتر ژیواگو) بسیار طویل می نماید. طولانی ست و گاه باعث کسالت. حال آن که، می توانست کوتاه تر از آن چه است، به طبع در آید. مصالح به کار رفته در اثر، به سهولت می تواند تفاوت پاسترناکِ  نویسنده با پاسترناک شاعر را جلوه دهد. دکتر ژیواگو را پاسترناک در فاصله ای ۹ ساله نگاشته، از ۵۵ سالگی تا به ۶۴ سالگی.

****

«بوریس پاسترناک» در فوریه ی ۱۸۹۰ در مسکو به دنیا آمد. سال های کودکی اش در فضائی آکنده از ادبیات و موسیقی، و دیدارهائی با (تولستوی) و  (اسکریابین) توامان بود.در فاصله ی ۱۹۰۷ تا به ۱۹۱۳، ابتدا در دانشگااه مسکو رشته ی حقوق خواند وزان پس در (ماربورگ) آلمان، فلسفه را نزد (هرمان کوهن) فرا گرفت. سال ۱۹۱۶، شروع کارنامه ی هنری اوست با یک داستان کوتاه (تابستان گذشته). یک سال بعد، در ۲۷ سالگی، انقلاب ۱۹۱۷ را تجربه کرد و تغییر روسیه به شوروی را. در ۳۱ سالگی، با انتشار (خواهرم، زندگی) که منظومه ای از سروده ها بود، استعداد زیبائیی شناختی اش را نمایاند. در ۱۹۲۶، یک کتاب-منظومه ی دیگر نگاشت،  تا به ۱۹۵۴ که رمان دکتر ژیواگو به طبع درآمد. پاسترناک در ۳۰ مه ۱۹۶۰ دیده از دنیا فرو بست.

****

نویسنده رمان دکتر ژیواگو (و بعدها، خود رمان) تا سال ها، معضلی لاینحل از سوی حاکمیت شوروی به شمار می آمد. گفته اند که (ژدانف) همان تئوریسین رآلیزم سوسیالیستی، به هنگام صحبت از پاسترناک، می گفت: «مسئله ی پاسترناک!» البته این مسئله از اول وجود نداشت چرا که ابتدای کار، اصلاً مسئله ای در کار نبود. درست شبیه به وضعیت (مایاکوفسکی). پاسترناک از ۱۹۱۷ تا به ۱۹۳۴، در موضع دفاع از حاکمیت شوروی بود. یعنی، حتا، هفت سال پس از زمامداری ی استالین. دفاع پاسترناک از موجودیت انقلاب روسیه، به دفعات رخ داد. او در سروده ای به سال ۱۹۱۹، (لنین) را این گونه ستود: « او همچون ضربه شمشیری بود/ و با قدرت صدای خود و تاریخ/ از میان آن ها می گذشت/ و او خود کشوری شد!»

آن مسئله ای که ژدانف می گفت، از ۱۹۳۴ پیش آمد: ۱- از عدم حضور و عدم عضویت در کنگره اول نویسندگان شوروی، همان نشستی که رآلیزم سوسیالیستی به صحنه آمد. ۲- عدم ارائه ی کار، به تبعیت از فضای کاری ی بعد از کنگره ی مسکو. تمامی کارنامه ی تالیفی پاسترناک در فاصله ی ۱۹۳۴ تا به ۱۹۶۰ (یعنی برهه ی شکوفائی رآلیزم سوسیالیستی؟!) عبارت اند از: تعدادی ترجمه ی آثار شکسپیر- گوته (۱۹۴۵- ۱۹۳۴) و یک سروده ی کوتاه (پس از حمله ی نازی ها به شوروی) ۱۹۴۱ و سه کتاب به نظم (۱۹۴۵ -۱۹۴۲). واکنش حاکمیت شوروی به نحوه ی برخورد با پاسترناک در آن سال ها را می توان در صحبت های (فادیف) بازیافت: « چرا باید مردی را حرمت گذاریم که این همه سال از پذیرش ایدئولوژی ما سر باز زده است؟ کسی که در گیرو دار جنگ، برای ما اشعار شکسپیر ترجمه می کند!»

فادیف، یک سال بعد و در ۵۵ سالگی، خودکشی کرد. او فقط عضو و دبیرکل هیات رئیسه حزب نبود بلکه نماد ادبیات شوراها ام بود. این نوع واکنش ها، هنگامی صبغه ای حادتر به خود گرفت که رمان دکتر ژیواگو به طبع درآمد.

****

پاسترناک پیرامون تنها رمان خود، موضوعاتی را تبیین کرده که می تواند وضعیت خواننده را در برخورد با کلیت اثر، مشخص کند. او به صراحت گفته که دکتر ژیواگو، عصاره ی تمامی ی اندیشه و دیدگاه اش نسبت به هستی و انسان است. وی حتا در این راستا، از اصطلاح (وصیت نامه ی هنری) استفاده کرده. ایضاً، پاسترناک نکته ای خاص را در صحبت هایش گفته و آن این که موضوع آمده در رمان، برگرفته از تجربه ای فردی- خصوصی ست. منظور وی از واژه ی خصوصی، فردیت (لارا) است که همه ی تار و پود اثر پاسترناک را از آن خود کرده است. سال ها بعد، نه پس از مرگ نویسنده (بلکه پس از قضایای استالینیسم)، واقعیت تلخی جلوه کرد. صرف نظر از این که (لارا) عینیت داشته، و رابطه اش با پاسترناک، که در یک فاصله ی چند ساله رخ داده، لارای واقعیت، هزینه ی برخورد با نویسنده را به بدترین شکلی که امکان داشت، پس داد. کار در اردوگاه اجباری و مرگ در زندان. در فصل انتهائی ی دکتر ژیواگو آمده: «یک روز بیرون رفت و دیگر بازنگشت. بی هیچ اثری ناپدید شد. در یکی از آن اردوگاه های بی شمارِ زندانیان در شمال، مُرد.»

****

لحن پاسترناک در گستره ی  تالیف (و در سنت ادبیات روسیه) برهه ی بعد از کلاسیک های سده ی نوزده، خاص است. تسلط منحصر به فرداش به ابعاد واژگان به گونه ای ست که از ورای نوشته هایش (چه نظم و چه نثر) احساس به فوریت ( و در لحظه ای آنی) جلوه می یابد. مورد ذیل، نحوه ی کار مولف در عرصه ی نظم را بهتر توضیح می دهد:

« با تمام مردم همدل ام/ و انگار که در دل شان بوده ام/ و در تمامی گناهان/ بخشی از من اند/ و در خود گرفته اند مرا و قلب مرا!»

پاسترناک در وادی ی نظم، از منظر ترکیب بندی واژه ها و سجع، شبیه به (مایاکوفسکی) ست و از حیث تداعی مفهوم و محتوا نزدیک به (ماندلشتام). نحوه ی کار پاسترناک در وادی نثر ام، این گونه است:

صدای ناهنجار جوجه خروسی که ناگهان قطع شد، همچون تراشه خرده چوبی بر یک نخ می لرزید. او آفتاب را همچون خونی که بر چاقوئی نشسته باشد، شست!…

.

ادامه دارد…

 

دیدگاه ها (3)

ارسال یک دیدگاه

© 2013 Powered By Khoroos Jangi KhoroosJangi- میزبانی وِب توسط گــُزگـا

بازگشت به بالا