شما اینجا هستید:خانه » فرهنگ و هنر » ادبیات » فاطیما (قسمت هشتم)

فاطیما (قسمت هشتم)

«آفاق مسعود» از نمایندگان برجسته ی ادبیات معاصر کشور آذربایجان است. او متولد ۱۹۵۶ میلادی ست و آثار متعددی در خصوص زنان و دنیای درونی آن ها خلق کرده است . «مسعود» از سال ۱۹۹۰ رئیس مرکز ترجمه و روابط ادبی کشور آذربایجان و سردبیر مجله ی «خزر» با موضوع ادبیات جهان است. از آثار او عبارتند از : «طبقه سوم» ۱۹۷۶، «شبِ شنبه » ۱۹۸۰، « گذر » ۱۹۸۴، « ازدحام » ۱۹۹۱،« آزادی » ۱۹۹۷و « مکتوب » ۲۰۰۵

«فاطیما» داستانی ست بلند و دنباله دار نوشته «آفاق مسعود» که از این پس با ترجمه ی «رحیم فلاحتی» به طور متناوب در «خروس جنگی» منتشر خواهد شد.

fatima 8

خواست بلند شود که خدیجه دست روی زانویش گذاشت و گفت :
ـ تو بشین !
خدیجه با دستی روی سر و چشم دوخته به فرش زیر پا آهسته گفت : « با تو نبودم » بعد از اینکه زن ها پراکنده شدند انگار خانه ی کوچک خدیجه بزرگ تر شد . فاطیما نگاه کرد و دید این اتاق تنگ و کوچک با سقف کوتاه که قلبش در آن فشرده می شد یک جای بزرگ و درست و حسابی است .
ـ هان ! برای چی اومدی ؟
خدیجه هنوز با چشم بسته صحبت می کرد و دستش روی سرش بود . انگار این بار سر دردش خیلی شدید بود . بعد از اینکه چشم ها را باز کرد طوری فاطیما را نگاه کرد که انگار تازه متوجه شده بود کسی که روبرویش نشسته اوست . گره ی لچکش را شل کرد و گفت :
ـ ماشالله ! الان خیلی خوب به نظر می آی … بار قبل رنگت مثل زردچوبه بود . هان ! برای گذاشتن قرار اومدی ، رفتنی شدیم ؟
سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت .
ـ شاید هنوز آماده نیستی برای قرارمون ؟ …
گفت : ـ آماده ام … به مادرم هم گفتم .
ـ اون چی گفت ؟
ـ گفت : « برید ببینید چی پیش میاد »
خدیجه محکم به روی زانویش زد و گفت :
ـ« خدا مردم آزار رو خونه خراب کنه !» … و درد های کهنه اش تازه شد . ـ «مردم آزار مگه من رو به این روز نینداخت ؟! … بیا ، امروز و فردا پنجاه رو رد می کنم نه پسری دارم نه دختری . این همه دارایی و جاه و جلال، بیا و ببین ، وقتی نون خور ندارم چه فایده . ببینم اون روز رو که عزیزش جلو روش پرپر بزنه ! »
ـ کی ؟
ـ« اون توله سگی که من رو جادو جنبل کرده ! سپردمش به خدایی که تو آسمون هاست ! » و بعد ساکت شد و در حالیکه به نقطه ی دوری خیره شده بود ادامه داد : ـ « یک روزی مثل امروز که جماعت از خونه م پراکنده شدن و رفتند توی این چهاردیواری بی کس و تنها سرم رو می ذارم می میرم … حتی کسی برام گریه هم نمی کنه … L
ـ خدا نکنه !
ـ می دونم ، کسی هم سر قبرم بخواد بیاد کسی جز تو نیست . میایی و یک گوشه می نشینی و « جونم خدیجه » می گی و زار زار گریه می کنی .
خدیجه این را گفت و از چشمانش اشک سرازیر شد . دانه های درشت اشک مثل توپ های بیلیارد روی میز کوچک مقابلش ریخت و به نخودهای پراکنده ی روی آن خورد . کمی بعد دماغش را بالا کشید و انگار که اتفاقی نیفتاده باشد با صدایی رسا گفت :
ـ به من گوش کن ببین چی می گم . یک شب مهتابی که ماه درخشان و نورانیه و هیچ ابری تو آسمون نیست باید بریم اونجا …
ـ شب ؟ .. قبرستون ؟..
ـ آره دیگه … نکنه می ترسی ؟ …
ـ بسه دختر . منو نخندون . زن به این … دختر به این بزرگی ، مرده ترس داره ؟ … تو از زنده ها بترس . خواهرم ! از کسانی که برای تو جادو نوشتن و طالعت رو سیاه کردن بترس . مرده چه آزاری به تو می رسونه ؟…
فاطیما سرش را پاین انداخت و با گل های دامنش بازی کرد .
ـ اما این دفعه فقط یک مقدار از پول رو می تونم بدم ، بقیه …
ـ بسه تو رو خدا ! من از تو پول خواستم خواهر ؟ … دادی ، ندادی خدا به تو سلامتی بده ! سال هاست مصیبتی رو که می کشی می بینم . قسم به خدای احد و واحد من اون عفریته رو که با جادو طالعت رو بسته چنان باید بیمارش کنم و توی لحاف و تشک بخوابونم که دیگه سر پا نتونه بلند شه ! …
بغض گلویش را گرفت ، به زحمت آن را فرو داد و به صورت خدیجه نگاه کرد . خواست حرفی را که در دل داشت بازگو کند اما نتوانست . خدیجه برای او دل می سوزاند و حرف هایش از صمیم دل بود . غصه ی او را می خورد . آره ! برایش غصه می خورد . واقعن نیاز به همدردی داشت .
خدیجه نخود ها را در میان دستش تکان داد و این بار به روی فرش انداخت و در همان حین به ترتیب قرار گرفتن آن ها نگاه کنان گفت :
ـ کسی رو می بینم به سمت تو قدم بر می داره خواهر ، … هر کسی هست نیتش پاکه … آ … آ … باور کن از راه نزدیکه … درست از همین پنج قدمی . میاد که تا ابد کنارت بمونه ، برای پیوند همیشگی .
لحظه ای بعد خدیجه انگار در ترتیب نخودها چیزی دید ، دستش را با صدایی بلند به روی میز کوبید و ناگهان گفت :
ـ ازدواج می کنید ! … یک زندگی شاد و خرم می بینم … با بچه های قد و نیم قد …
گفته های شیرین خدیجه او را با خود برد به روز های خوش درس و مدرسه و پایان خوش قصه هایی را خوانده بودند را به خاطر آورد .
خدیجه لچکی را که به سرش بسته بود باز کرد و دوباره از نو محکم کرد و سفت تر بست ، نخود ها را از روی زمین جمع کرد و درون استکان ریخت . خسته و بی رمق او را نگاه کرد و گفت:
ـ برو خواهرم … انگار سر دردم داره شدید تر می شه …
و بلند شد و با حالتی غریب به سمت اتاق خوابش رفت . از پشت سر به خدیجه نگاه کرد و دلسوزانه فکر کرد که واقعن درد این همه آدم را شنیدن و تحمل کردن کار راحتی نیست .
***
از خانه ی خدیجه که بیرون آمد باران می بارید . خاک حیاط از باران خیس و گل آلود شده بود و گِل های سیاه به زیر کفش او می چسبید و نمی گذاشت راحت قدم بردارد . از حیاط بیرون آمد و در حالیکه لیز می خورد راهی را که به ایستگاه منتهی می شد در پیش گرفت . در تمام طول راه به آن ” خوشبختی ” که خدیجه وعده داده بود فکر می کرد . یک به یک کسانی که در همسایگی زندگی می کردند ، آنهایی که روز و شب سر کوچه پاتوق شان بود و چشم چرانی می کردند ، آشنا و ناشناس و به طور کل همه ی پسرها را از یاد گذراند . اما نزدیک تر از فروشنده سیبیلوی نانوایی نبش کوچه شان ، سبزی فروش ها و البته در زایشگاه محل کارش به غیر از پرفسور جَبی یف با آن ریش جو گندمی کس دیگری که خیلی نزدیک باشد به خاطرش نیامد .
رسیده و نرسیده به خانه ، سر نبش کوچه پسرهایی که دستی به جیب تخمه می شکستند و آرام آرام صحبت می کردند با دیدن او لحظه ای تخمه شکستن شان متوقف شد و مودبانه احوالپرسی کرده و کنار رفتند و برای او راه باز کردند .
گل آقا با فریادهایش حیاط را روی سرش گذاشته بود .
ـ این وقت شب کجا مونده این سر به نیست شده ؟
ـ گل آقا برا چی داد و فریاد می کنی ؟ … باشه ! شاید مریض اورژانسی داشتن یا شیفت شبِ … چه می دونم ! …
مادرش در حالیکه توپق می زد این ها را گفته بود .
ـ پس چرا زنگ نزده ؟
ـ الان هر جا باشه از راه می رسه ، حرص نخور برا هر چیزی چرا از خود بی خود می شی ؟ …
انگار صدای مادرش از ته دره شنیده می شد . هر وقت گل آقا نمی خورد مادرش انگار از او می ترسید . گل آقا باز با زیرپوش بود ، داخل شدن او را دید و با حرص به خانه رفت و در را چنان به هم کوبید که انگار یکی از شیشه های پنجره ی پایین ترک خورد . رنگ و روی مادرش پریده بود .
ـ کجا موندی تا حالا ؟ ساعت داره نُه می شه ، … آخه این منو کُشت …
گفت : مریض بد حال داشتیم …
و پله ها را با عجله بالا رفت .
ـ چی ؟
ـ مریض بد حال !
این را از بالای پله ها گفت و داخل خانه شد و در را چنان پشت سرش بست که انگار مادرش از پشت او خیال داخل شدن نداشت . مادرش در را باز کرد، انگار اتفاقی نیفتاده بود ، داخل شد و به آشپزخانه رفت و آن جا در حالیکه در دیگ و قابلمه ها را به صدا در آورده بود گفت :
ـ گل آقا اصلن متوجه می شه مریض بد حال چیه ؟! … و ادامه داد : خانگال خوشمزه ای درست کردم ، بیا بخور جون بگیری .
ـ بازهم خمیر!… بازهم رشته ؟! مامان گفته بودم اینهمه خمیر درست نکن چاق می شم !
ـ چی گفتی ؟
ـ می دونی چقدر این غذاهایی که از آرد و خمیر درست می کنی برای بدن آدم ضرر داره ؟…
مادرش رو ترش کرد و گفت :
ـ این رو کی گفته ؟ … همه ی مسلمونا غذاهایی که می خورن از آرد و خمیرِ ، از همه هم قوی ترن ، از همه بیشتر عمر می کنن . دخترم غذای مسلمونا رو بخور ! این سالاد پالاد چیزِ بیخودیه . غذاهای باارزش بخور که قلبت قوّت داشته باشه .
ـ قوّت چی ؟!
ـ قوّت ؟! … یعنی طاقت ، قّوت ! …
مادرش این را گفت و انگار خانگال ها را درون آبکش خالی کرد . بخار آب از آشپزخانه ی کوچک بیرون زد و اتاق را پر کرد .
به اتاق خواب رفت و لباس هایش را بیرون آورد .
ـ باز هم قوّت … ـ برای اینکه مادرش نشنود زمزمه می کرد ـ … انگار کشتی گیری چیزی هستم …
از دو بشقاب بزرگ روی میز بخار به هوا بلند می شد . یکی از بشقاب ها جلوی مادرش بود . مادرش تا آمدن او بشقابش را نصف کرده بود و در حالیکه خوردنش ادامه داشت چنگالش را درون رشته ها می گرداند و آن هایی را که به هم چسبیده بودند را با سلیقه از هم جدا می کرد .
ـ به معصومه هم دادم . گفتم بو بهش می خوره گناه داره …
مادرش این ها را گفت و در حالیکه دهانش را ملچ ملوچ صدا می داد طوری غذا می خورد که او هم احساس گرسنگی و ضعف کرد . چنگال را به دست گرفت و درون رشته ها فرو برد . مادرش به او نگاه کرد و گفت : می بینم قشنگ شدی ! … لپ هات شبیه سیب های قُبا شده …

.
ادامه دارد…




ارسال یک دیدگاه

© 2013 Powered By Khoroos Jangi KhoroosJangi- میزبانی وِب توسط گــُزگـا

بازگشت به بالا