شما اینجا هستید:خانه » فرهنگ و هنر » ادبیات » فاطیما (قسمت ششم)

فاطیما (قسمت ششم)

«آفاق مسعود» از نمایندگان برجسته ی ادبیات معاصر کشور آذربایجان است. او متولد ۱۹۵۶ میلادی ست و آثار متعددی در خصوص زنان و دنیای درونی آن ها خلق کرده است . «مسعود» از سال ۱۹۹۰ رئیس مرکز ترجمه و روابط ادبی کشور آذربایجان و سردبیر مجله ی «خزر» با موضوع ادبیات جهان است. از آثار او عبارتند از : «طبقه سوم» ۱۹۷۶، «شبِ شنبه » ۱۹۸۰، « گذر » ۱۹۸۴، « ازدحام » ۱۹۹۱،« آزادی » ۱۹۹۷و « مکتوب » ۲۰۰۵

«فاطیما» داستانی ست بلند و دنباله دار نوشته «آفاق مسعود» که از این پس با ترجمه ی «رحیم فلاحتی» به طور متناوب در «خروس جنگی» منتشر خواهد شد.

«فاطیما» داستانی ست بلند و دنباله دار نوشته «آفاق مسعود» که از این پس با ترجمه ی «رحیم فلاحتی» به طور متناوب در «خروس جنگی» منتشر خواهد شد.

فاطیما – قسمت ششم

از درون حمام مثل همیشه بوی نا و رطوبت شدیدی می آمد . صدای برخورد قطرات آب به درون تشت های مسی کر کننده بود و از بخار آب جوش چشم کار نمی کرد . مادرش مثل همیشه تشتی پر از آب گرم را روی سنگی که کنارشان بود ریخت و گفت :
ـ « بگیر بشین ! پاک شد … »
و برای پر کردن تشت دوم در حالیکه پاهای چاقش را با احتیاط روی سنگفرش خیس می گذاشت به سمت شیر آب گرم که سمت دیگر حمام بود رفت و آن جا مقابل شیر آب میان زنان برهنه ی تشت به دست که به نوبت ایستاده بودند رفته و از نظر پنهان شد .
روی سنگ نشست و محتویات بقچه ی حمام را که همراه آورده بود، دوکیسه ، صابون ، لیف ، و شانه و قیچی ها را بیرون آورد و یکی یکی با سلیقه کنار دیوار چید . مدتی نگذشت که مادرش با تشت دوم که پر بود لغزان لغزان از راه رسید و آبی را که بخار از آن بلند می شد غفلتن روی تن او خالی کرد . از داغی آب از جا جهید و داد زد : « بسم الله … »
مادرش از سر و صدای حمام چیزی از گفته ی او نشنید و باقی مانده ی آب درون تشت را روی خودش خالی کرد و گفت :
ـ « آخی ، عجب آبی ! … »
و بعد از آن کیسه را به دستش کرد و مشغول کیسه کشیدن بدن لایه لایه از چربی و پر چین و چروکش شد . لایه های چربی های بدن مادرش آن قدر عمیق بود که حین کیسه کشیدن گاهی کیسه در میان چین های شکم و سینه اش گیر می کرد و از دستش بیرون می آمد . در همان حال به کیسه کشیدن ادامه می داد و یک به یک میان چین های بدنش را را با دست باز می کرد و لای آن ها را نگاه کرده و با سلیقه می شست . مادرش معمولن هر وقت که برهنه می شد چیزی لابه لای بدنش گم و گور می شد . هفته ی گذشته شانه ی کوچکش ، قبل تر از آن موچین و یک بار هم که چیزی کم از تردستی نداشت بقچه ی حمام بین لایه های بدن مادرش گم شده بود و فقط بقچه را هنگامی که از حمام بیرون می آمدند و مادرش با لنگ حمام آلبالویی رنگش مابین چین های بدنش را یک به یک خشک می کرد نفهمیده بود از کدام قسمت بدنش بیرون آورده بود.
مادرش کیسه را روی دوشش انداخت و تشت را برداشت و برای آوردن آب رفت ، آنجا تشت را پر از آب داغ کرد و به یکباره روی سرش ریخت و به سمت او برگشت و از همان جا با صدای بلند گفت :
ـ « چرا بلند نمی شی دختر ؟ بیا سرت رو خیس کن … »
بلند شد تشت را برداشت و به کنار شیر آب گرم رفت و آن را لبالب پرکرد . در حالیکه از سنگینی آب لب پر می زد سر جایش برگشت و نشست .
مادرش کنار شیر آب گرم با کسی مشغول صحبت بود و در همان حال با کیسه ای که کمی پیشتر روی شانه انداخته بود دست هایش را کیسه می کشید .
پارچ کنار دستش را با آب داغ تشت پر کرد و روی سرش ریخت . موها و صورتش را خیس کرد و صابون زد و بعد دستش را روی سنگی که روی آن نشسته بود گرداند و دنبال شانه گشت تا موهای صابونی اش را شانه بزند . دستش به جای شانه شئی نرم مانند پارچه را لمس کرد … کف روی چشم ها را با پشت دست پاک کرد و نگاه انداخت . یک شورت سفید مردانه بود …
شورت را طوری به روی سنگفرش کف حمام پرت کرد انگار دستش از جسمی داغ سوخته باشد و با وسواس و شتاب دست هایش را صابون زد و با چندش و انزجار گفت :
ـ « مامان ! این چیه این جا ؟! » و از جا جهید .
مادرش هنوز کنار شیر آب گرم و این بار کیسه به دست چپش بود و پشت و کمر زنی را که با او گرم صحبت بود کیسه می کشید و برای همین صدای او را نشنید .
عروس جوان مدتی بود که روبروی او روی سنگ نشسته بود و درحالیکه پوستش از گرما و کیسه کشیدن گل انداخته بود تشت آب را روی سرش خالی کرد و موهای خیس خود را شانه کنان گفت :
ـ « شورت مردانه بود … دیروز نوبت حموم مردونه بوده . احتمالن کسی فراموش کرده و جا گذاشته … ببین این ها چه حال و روزی دارن . آدم شورتش رو فراموش کنه … »
این ها را گفت و به آب های چرک و کف آلودی که شورت را همراه خود می بردند نگاه کرد و قهقهه زنان خندید .

شانه را که گوشه ی دیوار از چشمش پنهان مانده بود برداشت و در حالیکه موهای صابونی اش را شانه می زد خواست مردی را که شورتش را فراموش کرده و برهنه به خانه برگشته بود را در ذهن خود تصویر کند ، اما هرچه تلاش کرد به جز موجودی عجیب الخلقه و جن سان نتوانست در ذهنش از او بسازد . پارچ را از آب پر کرد و روی سرش ریخت ، فکر کرد این عروس زیرک در مورد مردها چیزهای زیادی می داند .
ـ « من اون روز رو ببینم تخم همه شون ور افتاده !»
این را از پشت سرشان زن چاق میان سالی که کنار ستون مرمر نشسته بود گفت و با دست پ.ستان راست خود را که روی زانویش افتاده بود بلند کرد و با دست دیگر شروع به کیسه کشیدن زیر آن کرد . و با هم خندیدند . لحظه ای بعد انگار کسی در میان برکه ای پر از قورباغه سنگ انداخته باشد … زن ها به همدیگر پیوستند و با دهان های باز و فریادزنان حمام را روی سرشان گذاشته و در مورد مردها هر کدام چیزی گفتند و خنده سر دادند . مجلس شان رفته رفته گرم و گرمتر شد و هر کسی مشغول ادا در آوردن و دست انداختن شوهر خودش شد .
شورت چرخیده و گشته بود و دوباره جلوی پاهای او سبز شده بود . انگار به چیزی گیر کرده بود که فشار آبی که در راه آب جربان داشت نمی توانست آن را با خود ببرد . تمام آبی را که درون تشت بود به طرف آن ریخت . ضربه ی آب شورت را از جا کند و با آب های چرک آلود به سمت فاضلاب برد . در میان آب کف آلود مثل ماهی سفیدی که بالا و پایین بپرد شنا کنان رفت و درون چاه فاضلاب افتاد .
با موهایی که به تنش سیخ شده بود فکر کرد الان صاحب شورت برای پیدا کردن آن با چکمه و پالتو وارد حمام شده و مستقیم به سمت او و سنگی که شورتش را روی آن جا گذاشته بود آمده و با پیدا نکردن آن با صدای کلفت و مردانه اش فریاد زنان خواهد گفت :ـ « شورت من کجاست ؟ » و گلوی او را خواهد گرفت …
فکر کرد مخش معیوب شده … چطور در نوبت حمام زن ها اجازه ی ورود به مردها می دهند ؟!
ـ « به هیچ وجه درست نیست … » از پشت سر تازه عروس که روی سنگ روبروی او نشسته بود صدای زنی که مشخص نبود نشسته یا ایستاده حرف او را تصدیق کرد.
ـ « می دونی چی می خوام بگم ؟ … بهداشتی نیست .حموم مردونه و زنونه باید جدا از هم باشه . ولی از قدیم همینطور بوده و هست .»
مادرش یک پا را روی زانوی دیگر انداخته بود و با سنگ پای سیاه و بزرگی که دستش بود پاشنه ی پایش را می سابید .
از حمام که بیرون آمدند هوا کمی تاریک شده بود . زن ها هر کدام با ساک حمام شان در دسته های دو و سه نفری گرم صحبت به سمت خانه های شان پراکنده می شدند .

وارد خانه شد و ساک حمام را به کنجی پرت کرد. با عجله لباس هایش را درآورد . از قوری که هنگام رفتن از خانه روی حرارت ملایم گذاشته بود درون فنجان های بزرگ چای ریخت . فنجانش را پیش کشید و مقداری از چای داغ را درون نلبکی ریخت و با لب و دهانی سوزان از آن خورد و گفت :
ـ « مامان … من می خوام بخوابم … نمی دونم چرا سرم درد می کنه .»
به سمت اتاق خواب رفت و درون رختخواب خزید و لحاف را روی سرش کشید و در حالیکه به صحبت های داخل حمام فکر می کرد به خواب رفت … زمان زیادی نگذشت که در خواب باز گذرش به حمام افتاد … آن جا با حالت خفگی از بخار آب فراوان موهایش را شست و بدن مادرش را کیسه کشید … لحظه ای بعد صاحب شورت گم شده از جایی سر و کله اش پیدا شد . وارد حمام شد به سمت او آمد و گلوی او را گرفت و فریاد زد :
ـ « شورت من رو بدید ! … »
او در حالیکه از ترس زانوهایش می لرزید تمام آب راه های حمام و درون آب های کف آلود را با دست به دنبال شورت گم شده گشت … بالاخره آن را پیدا کرد … شورت را از درون آب های چرک بیرون آورد و خوب شست . محکم چلاند و آن را آورد و به صاحبش داد . صاحب شورت در حال رفتن بود . از پشت سر او را نگاه کرد و در کمال تعجب متوجه شد صاحب شورت همان پسر نانواست .
***
کسانی که مقابل مغازه ی لباس دست دوم فروشی ایستاده بودند مثل برج زهرمار بودند . هرکس بقچه ای از لباس های مستعمل به بغل داشت و با چشم هایی که آثار کلافگی در آن ها پیدا بود میان مغازه به کنجی تکیه داده و به دیگران نگاه می کرد .
بقچه ی فاطیما از همه بزرگتر بود . کسانی که در نوبت ایستاده بودند از تماشای همدیگر دست کشیده و الان به بقچه ی او چشم دوخته بودند . در انتهای صف دو دختر لاغر و قلمی ایستاده بودند که چشم از او برنمی داشتند و در حالیکه گوشواره های رنگی شان را به اطراف تاب می دادند باز به او نگاه کرده و هر از گاهی با هم پچ پچ می کردند و می زدند زیر خنده . برای چه می خندیدند ؟ … چه شده بود ؟ …
به تصویرش که روی شیشه ی ویترینی که پشت آن مانکن های قدیمی و کهنه ای ردیف شده بود نگاه کرد . این طور که به نظر می آمد همه چیز سرجای خودش بود . ناگهانبه یاد بیگودی هایی که دیشب به موهایش زده و با آنها خوابیده بود افتاد .صبح به خاطر اینکه جلوی مغازه نوبت بگیرد در هوای گرگ و میش با هول و هراس لباس پوشیده از خانه بیرون پریده بود .به همین خاطر وقتی به موهایش دست کشید در پشت سرش بیگودی هایی را که گیر کرده و جا مانده بودند، حس کرد . بیگودی ها را آرام و با حوصله از موهایش باز کرد و بدون اینکه کسی ببیند آرام درون کیفش گذاشت . دخترها هنوز از او چشم برنداشته بودند و باز هم به او نگاه می کردند و غش غش می خندیدند .
ادامه دارد




ارسال یک دیدگاه

© 2013 Powered By Khoroos Jangi KhoroosJangi- میزبانی وِب توسط گــُزگـا

بازگشت به بالا