شما اینجا هستید:خانه » فرهنگ و هنر » ادبیات » فاطیما (قسمت پنجم)

فاطیما (قسمت پنجم)

«آفاق مسعود» از نمایندگان برجسته ی ادبیات معاصر کشور آذربایجان است. او متولد ۱۹۵۶ میلادی ست و آثار متعددی در خصوص زنان و دنیای درونی آن ها خلق کرده است . «مسعود» از سال ۱۹۹۰ رئیس مرکز ترجمه و روابط ادبی کشور آذربایجان و سردبیر مجله ی «خزر» با موضوع ادبیات جهان است. از آثار او عبارتند از : «طبقه سوم» ۱۹۷۶، «شبِ شنبه » ۱۹۸۰، « گذر » ۱۹۸۴، « ازدحام » ۱۹۹۱،« آزادی » ۱۹۹۷و « مکتوب » ۲۰۰۵

«فاطیما» داستانی ست بلند و دنباله دار نوشته «آفاق مسعود» که از این پس با ترجمه ی «رحیم فلاحتی» به طور متناوب در «خروس جنگی» منتشر خواهد شد.

«فاطیما» داستانی ست بلند و دنباله دار نوشته «آفاق مسعود» که از این پس با ترجمه ی «رحیم فلاحتی» به طور متناوب در «خروس جنگی» منتشر خواهد شد.

فاطیما – قسمت پنجم

جوان فروشنده پس از کفش ها نگاهش را یک راست به چشم های او دوخته و به جای صحبت لبخند های معنی داری به او زده بود . همان شب این پسرنانوا را هم با آن لبخند معنی دارش در خواب دیده بود. در خواب او دوباره از خیابان مقابل نانوایی می گذشت … اتومبیل قرمز رنگ پسر فروشنده در مسیر حرکتش به خاطر او متوقف شده بود … پسر جوان از اتومبیل پیاده شده و به او نزدیک می شد، با احترام دست او را گرفته و به سمت اتومبیل می برد ، در ِ جلو اتومبیل را بازکرده و او را نشانده و خودش هم کنارش نشسته بود و در حالیکه فرمان را با شیطنت به اطراف می چرخاند او را در سراسر شهر گردانده و گهگاه به سمت او برگشته و با نگاهی سرشار از خوشبختی او را نگاه می کرد…

بعد از آن خواب غرق عرق از خواب بیدار شده و در حالیکه قلبش به شدت می تپید ، کله ی سحر ،چشمش را به روی خرخر های خفه ی مادرش باز کرده بود.

با نزدیک شدن نوبتش حس کرد قطرهای عرق از میان کمرگاه و پیراهن و یقه اش راه افتاده است . پول خردها را از جیبش بیرون آورد و در حالیکه می شمردشان فکر کرد برای چه این همه عرق می کند ؟ وقتی پیاده روی می کرد ، پله ها را بالا و پایین می رفت ، حتی در خواب . انگار زیر پوستش پر از آب بود .

هنوز سه نفر جلوتر از او بودند . فروشنده پول ها را از دست هایی که سمت او دراز می شدند گرفته و به درون قوطی فلزای که نزدیکش بود پرت می کرد و برای برگرداندن باقی مانده ی اسکناس ها درون قوطی را می کاوید و سکه ها را مثل مُهر روی پیشخان می کوبید . نوبت او بود.
به سمت پیشخان رفت و پول هایی که دستش بود را بدون نگاه به فروشنده روی پیشخان گذاشت و چشم به زمین دوخت و ایستاد . از هیجانی که به او دست داده بود باقی سکه ها از دستش به روی پیشخان ریخت و یکی از آن ها روی سنگفرش افتاد و مثل تایری فلزی در کنار دیوار شروع به غلتیدن کرد . فروشنده نان را به سمت او دراز کرد و با دست دیگر به روی پیشخان کوبید و گفت : « زود باش خواهر … » نانی را که به سمت او گرفته بود روی پیشخان انداخت و پول را از مرد میانسالی که بعد از او ایستاده بود گرفت و برای خرد کردن آن به سمت قوطی فلزی اش برگشت . هرچه تلاش کرد سکه هایی را که کنار دیوار غلت می خوردند و می چرخیدند را نتوانست بگیرد . بیست کپیکی های نقره ای چرخیدند و چرخیدند و به درون سوراخی که کنج دیوار بود افتادند . بی خیال آنها شد، دستی به موهایش کشید و آن ها را مرتب کرد، دست به درون کیفش برد و جیب های کوچش را گشت اما پول خردی پیدا نکرد . کسانی که در نوبت ایستاده بودند حوصله شان سر رفته بود و با صورت های خواب آلود و حرکات عصبی او را نگاه می کردند . اولین اسکناسی را که به دستش رسید بیرون کشید و به فروشنده داد و در حالیکه از شرم سرخ شده بود گفت : « اگه زحمتی نیست یه دونه نان جو هم بدید …»

پسر پول را گرفت و بدون اینکه نگاهی به آن بیندازد با حرکتی عصبی درون قوطی پشت سرش پرت کرد و نان را روی پیشخان گذاشت و به نفر بعدی گفت : « چند تا ؟ »

نان را با وسواس و سلیقه ی خاصی برداشت و درون ساک خاکستری رنگی که همراه آورده بود گذاشت و باز ناز و عشوه ای مخصوص به خود خطاب به فروشنده گفت :« خیلی ممنون ! » و مثل لبو سرخ شد .

وارد کوچه شد و در حالیکه با کفش های پاشنه بلند و حرکاتی ناموزون راه می رفت فکر کرد خدا می داند الان آن پسر فروشنده در مورد او چه فکرهایی خواهد کرد . حتمن به بی دست و پایی و حواس پرتی اش فکر کرده و تصمیم خواهد گرفت در مورد رابطه اش با او تجدید نظر کند . از این فکر احساس دلهره و تهوع عجیبی گرفت و فکر کرد چرا فروشنده امروز با اینطور رفتار کرد ؟ حتی قبل از این که پول خرد ها از دستش پایین بریزد یکبار هم به او نگاه نکرده بود ؟ امروز زشت به نظر می آمد یا نه ! چه شده بود ؟ به تصویرش روی ویترینی که از مقابل آن می گذشت نگاه کرد . نه ! آنطور هم بد به نظر نمی آمد . فقط گل های صورتی رنگی که قبل از بیرون آمدن از خانه جلوی آینه ی راهرو ایستاده و به موهایش سنجاق کرده بود شل و آویزان شده بودند .حتمن وقتی مقابل مغازه دنبال پول می گشت شل شده بودند .

از شرم و خجالت گُر گرفت و عرق به تنش نشست . از خیابان گذشت و از پیاده رو به سمت بازار راه افتاد ، فکر کرد حتمن پسر فروشنده از دنده ی چپ بلند شده و یا مشکلی برایش پیش آمده بوده آست. به قول مادرش: « زندگیه دیگه ! آدم از فرداش خبردار نیست چه بلایی می خواد سرش بیا … »

تازه به بازار رسیده بود که حس کرد پاشنه هایش زق زق می کنند .نتیجه ی پوشیدن کفش پاشنه بلند همین بود .مادربزرگش قبل از این همیشه می گفت از این کفش های پاشنه بلند بالاخره پاهایت کج می شوند . ایستاد و خم شد و به پاهایش نگاه کرد . هنوز که پاهایش کج نشده بودند .

وارد بازار که می شد علی الخصوص وقتی به راسته ی سبزی فروش ها که می رسید انگار از هیجان می خواست قلبش بایستد . همه ی سبزی فروش ها پسرهایی جوان و یا همسن و سال او بودند . همگی طوری با حسرت او را نگاه می کردند که انگار کار و بارشان از صبح تا شب این بوده که آن جا بایستند و چشم به راه او باشند و هرکدام خطاب به او چیزی بگوید :

ـ خانم خوشگله ! شاهی تازه دارم …
ـ آهو خانم ! همچین پیازی رو اگه کل بازار ر بگردی پیدا نمی کنی ! …
سبزی فروش های غریبه با دیدن او به جنب و جوش می افتادند و با سرو صدایی عجیب سبزی ها را در دست می گرفتند و کم می ماند به روی پیشخان ها بروند . او از این همه سر و صدا نفسش بند می آمد.
پیش خودش فکر می کرد برای چه او این قدر مورد علاقه ی سبزی فروش ها است ؟ …
از آن سوی پیشخان سبزی فروشی یکی سمت او خم شد و گفت :
ـ « دختر خانم لطفن بیا اینجا …»
شنید و اعتنایی نکرد و به مرد مسنی که در نزدیکی اش پشت پیشخان بود گفت :
ـ «سبزی قطاب بدید ! از هر کدوم دو دسته …»
و لحظه ای بعد سبزهایی که به سمت او دراز شده بود را گرفت و در حالیکه به زحمت درون ساکش جا می داد یک لحظه خواست که قیمت هر دسته را بپرسد و بعد فکر کرد کار خوبی نیست . به همین خاطر سبزی را درون ساک گذاشت و کارش که تمام شد اسکناسی را به سمت فروشنده گرفت و گفت :

ـ «حساب کنین ! »
تا زمانی که از بازار بیرون آمد و به خانه رسید، در طول کوچه و بازار همه به کوهی از سبزی که او به بغل گرفته بود نگاه می کردند . به محله که رسید بچه های همسایه از پشت سرش می دویدند و هر کدام شاخه ای از کوه سبزی ها می قاپیدند و با صدای بلند می خواندند :
ـ « شنگولم و شنگولم رو شاخام علف آوردم … »

وقتی وارد خانه شد از بوی خمیر فهمید که خیلی وقت است که خمیر قطاب آماده شده است . خاله هایش هم آمده بودند و با سرهایی لچک بسته همراه مادرش مشغول پهن کردن خمیر بودند .گلیمی که روی زمین پهن کرده بودند از آرد سفید شده بود . هر کس گوشه ای نشسته بود . یکی خمیر ورز می داد،یکی کنده می گرفت و دیگری پهن می کرد . با دیدن او همگی دست نگه داشتند و خاله ی بزرگش گفت :

ـ « خاله قربون قد و هیکلت … »

و او را با دست های آردی به سمت خودش کشید و با لب های داغش لپ های او را با صدای ملچ ملوچ بوسید . مادرش هم با صورتی که از پهن کردن خمیر مثل سیب سرخ شده بود به سبزی های داخل ساک نگاه کرد و گفت :
ـ « سبزی ها رو پاکردی، خرد کن بده داخل این ها رو پر کنیم … »

.
ادامه دارد…




ارسال یک دیدگاه

© 2013 Powered By Khoroos Jangi KhoroosJangi- میزبانی وِب توسط گــُزگـا

بازگشت به بالا