شما اینجا هستید:خانه » فرهنگ و هنر » ادبیات » فاطیما (قسمت سوّم)

فاطیما (قسمت سوّم)

«آفاق مسعود» از نمایندگان برجسته ی ادبیات معاصر کشور آذربایجان است. او متولد ۱۹۵۶ میلادی ست و آثار متعددی در خصوص زنان و دنیای درونی آن ها خلق کرده است . «مسعود» از سال ۱۹۹۰ رئیس مرکز ترجمه و روابط ادبی کشور آذربایجان و سردبیر مجله ی «خزر» با موضوع ادبیات جهان است. از آثار او عبارتند از : «طبقه سوم» ۱۹۷۶، «شبِ شنبه » ۱۹۸۰، « گذر » ۱۹۸۴، « ازدحام » ۱۹۹۱،« آزادی » ۱۹۹۷و « مکتوب » ۲۰۰۵

«فاطیما» داستانی ست بلند و دنباله دار نوشته «آفاق مسعود» که از این پس با ترجمه ی «رحیم فلاحتی» به طور متناوب در «خروس جنگی» منتشر خواهد شد.

«فاطیما» داستانی ست بلند و دنباله دار نوشته «آفاق مسعود» که از این پس با ترجمه ی «رحیم فلاحتی» به طور متناوب در «خروس جنگی» منتشر خواهد شد.

صدای مجری تلویزیون که در مورد وضعیت آب و هوا اخبار وحشتناکی می گفت خانه را روی سرش گرفته بود و مادرش در آشپزخانه سبزی پاک می کرد.

دست و رویش را شست و مقابل آینه نشست. صورتش از بی خوابی دی شب ورم داشت و زیر چشم هایش پف کرده بود .

بلند شد از پهلو به هیکلش نگاه کرد. شکمش از خوردن شیرینی و باقلوا در این چند ماهه چربی آورده و آویزان شده بود. چربی دور شکمش را دو دستی مالش داد و پیش خود فکر کرد شده مثل شکم زن حامله. چیزی از ذهنش گذشت. روی صندلی رفت و از بالای کمد حلقه های فلزی را که آن جا گذاشته بود پایین آورد و به کمر انداخت. دست ها را روی سر گذاشت و شروع کرد به چرخاندن کمر. با ادامه ی حرکت نفسش گرفت، ضربان قلبش بالا رفت و سر و گردنش خیس عرق شد. حلقه های فلزی با صدای جیرینگ به هم خوردند. کسی از آن سو به دیوار کوبید و با صدای گرفته و آهسته گفت:
ـ صدای تلویزیون رو بیار پایین دختر ! بچه خوابیده …

حلقه ها را از بدنش بیرون آورد و سر جای اولش گذاشت و با خود گفت این حلقه ها هم چیز به درد خوری نیست. سال گذشته این ها را دو ماه هر روز به کمرش انداخت و با نفس بریده چرخاند و خودش را از تک و تا انداخت، برایش چه فایده داشت و آخرش چه شد؟

کمرش تازه در حال باریک شدن بود که مادرش به فکر افتاد کاچی بپزد و دو سه روز پشت سر هم کاچی چرب را در ظرف می ریخت و روی آن را پر از شکر می کرد و جلوی او می گذاشت. در حالیکه « به به و چه چه ! » می کرد خودش طوری مشغول می شد که انگار می خواهد قاشق و کاچی را باهم ببلعد… بوی کاچی خانه را پر می کرد و او را به سرگیجه و تهوع می انداخت. فکر کرد این کاچی خوردن و حلقه چرخاندن دیگر چه معنایی داشت؟ … کمرش به پهنای سابق و شکمش به همان بزرگی مانده بود و حتی برعکس از سابق چربی بیشتری آورده بود. به همین خاطر آن ها را از جلوی دست و پا جمع کرد و بالای کمد انداخت و از فکر آن ها بیرون رفت.

دوباره آمد جلوی آینه نشست. به صورتش کرم مالید و در حالیکه با پشت دست به غبغبش می زد فکر کرد که چه می خورد که بیشتر آن به چربی دور کمر و شکم تبدیل شده و باقی بین دماغ و غبغبش تقسیم می شد ؟ … مردم هرقدر دلشان می خواهد می خورند اما اصلن چاق نمی شوند و اگر چاق هم شوند مثل بچه ی آدم از دست و پا و یا باسن شان چاق می شوند . فقط او است که هنوز لقمه را در دهنش نگذاشته لقمه در اطراف شکم و یا کمرش سبز می شود . این روزهای اخیر هر چه خورده انگار یکسره در دماغش جمع شده . به همین خاطر پره های دماغش روز به روز بزرگ و پهن تر شده است . غبغبش که از حد و اندازه خارج شده و سال به سال لایه اضافه کرده و مثل یقه ی خز روی سینه اش افتاده است.

دست ها را کرم زد و آرام شروع کرد ضربه زدن به غبغبش. مادرش که صدای شالاپ شالاپ ضربه ها را شنیده بود گفت:
ـ باز هم شروع کرد خودش را زدن .

فکر کرد چرا اینقدر از ظاهرش ناراضی است؟ … شاید این غبغب هم برای خودش زیبایی خاصی دارد؟ … شعر یکی از ترانه ها به یادش افتاد : « قربان خال غبغب ات ..»

با شانه موهایش را از فرق باز کرد و به ریشه موهایش نگاه کرد. دوباره سفید شده بودند و باز وقت رنگ کردن شان رسیده بود . موهایش را با بی حوصلگی گیس کرد و پشت و کمرش انداخت، جلوی موهایش را به آرامی شانه کرد، با آینه دستی به پشت و پهلوها نگاه کرد. چشمش به شانه افتاد . دندانه های شانه پر از مو شده بود . موهایش باز هم می ریخت … موها را از شانه جدا کرد و کف دستش ریخت و شروع کرد به شمارش. سی و پنج تا . سی و پنج را ابتدا در روزهای ماه و سپس سال ضرب کرد : ۱۲۰۷۵ رشته مو می شد. در حالیکه چشمانش سیاهی می رفت به آینه نگاه کرد .

ابتدا خودش را با موهای خاکستری و بعد به طور کل کچل و بدون مو تصور کرد، به دسته ی شانه اش که نُه فیل یکی پس از دیگری کوچک و کوچکتر می شدند چشم دوخت و فکر کرد آن همه پول را صرف این شانه کردم برای چه؟ چه فایده داشت؟ دوباره به شانه ی ساخته شده از عاج فیل که کار هند بود نگاه کرد و فکر کرد با چه مصیبتی آن را گشته و پیدا کرده بود. فروشنده ای که این شانه ی گران را به او فروخته بود هنگام فروش به قبر پدر سکینه قسم خورده بود که این نُه فیل برای گیسوان صاحبش خوشبختی خواهد آورد و گشایش و دگرگونی بزرگی در زندگی او بوجود می آورد و در حالیکه این ها را می گفت آن را مثل توتیای مقدسی از کیفش بیرون آورده و روی میز گذاشته بود . از وقتی این شانه را خریده بود درست شش ماه بود که هر روز صبح موهایش را شانه زده و از خانه با حسی خاص بیرون رفته در کوچه ها قدم زده و در حالیکه به اتوبوس ها سوار و پیاده می شد با احتیاط به اطراف سرک می کشید. اما گفته ی سکینه مبنی بر « گشایش اساسی » اتفاق نمی افتاد که نمی افتاد. و حتی برعکس این گفته ی سکینه: « در عاج فیل ویتامین هایی وجود داره که اجازه نمی ده یک دانه مو از موهای سرت بریزه … » موهایش ده برابر شروع به ریختن کرده بود .

غمگین و گرفته رو به روشنایی نشست. با آینه ی بزرگنما با دقت به سبیل هایی که در سایه دماغش پنهان شده بودند نگاه کرد. دوباره زیاد شده بودند . هفته ی گذشته آن ها و تمام صورتش را با بندی که چشمانش را پر از اشک کرده بود برداشته بود اما باز انگار موهای زرد از قبل هم بلندتر شده و مثل فواره ای از پیچک های زرد از روی لبش آویزان مانده بود. حتی انگار موها نسبت به قبل ضخیم تر شده بوند.

الان نوک این سبیل ها را می شد مثل سبیل های داماد تاب داد . با این فکر خواست بخندد اما خنده ش نگرفت، سرش را به عقب خم کرد و با آینه غبغبش را با دقت نگاه کرد موهایی که تازه میان لایه های غبغب زیر گلویش روئیده بود را دید، این هم یقینن ریش بود. برای اینکه تمام و کمال مرد شود یک کم موی فر خورده رو سینه اش کم داشت که باید از راه می رسید .

شب یقه ی پیراهنش را باز کرد و به سینه اش نگاه کرد، از وحشت کم مانده بود قلبش بایستد … به تازگی در میان سینه اش سه چهار مو روئیده بود. همانطور که قلبش می تپید حرف هایی را که نازیلای آرایشگر برای اینکه دیگران نشنوند آهسته به در گوشش گفته بود به یاد آورد .
« باید بدونی در دخترها موهای پشت لب بی دلیل نمی روید، هنوز کجای کاری؟ چند وقت دیگر ریش هم در می آری … برای اینکه …» آن روز نازیلا مثل معلم ها حرف می زد ـ با طبیعت نمیشه جنگید خواهرم. هر سنی خواسته ی خودش را دارد. وقتش که رسید دختر باید شوهر کنه و مادر بشه. تو امروز فردا چهل سال رو رد می کنی اما هنوز دستت به دست مردی نخورده. برا همینه که موهای … »

بعد از حرف های نازیلا یادش می آمد همان شب در خواب دور دهان و چشمانش موهای سیاه روئیده و او مدام از کندن و بریدن و قیچی کردن آن ها از نفس افتاده و با این حال نتوانسته بود جلوی روئیدن موها را بگیرد. موها رفته رفته ضخیم تر می شد و از چهار کنج بدنش فواره می زد و جلوی نفس کشیدنش را می گرفت …

به یاد آورد فردای آن روز خوابش را به خاله مینا تعریف کرده و پیرزن در جواب گفته بود : «دیدن مو در خواب روزی و برکت می آره دخترم … »
در حالیکه موهای سینه اش را با موچین می کَند فکر کرد اگر یکی دو سال بگذرد به میمون تبدیل خواهد شد. مدتی بعد نفهمید چطور شد که یکی از برنامه های شبکه ی روسیه و صورت خواننده ی زنی را که به یکباره به مرد تغییر چهره داده بود را به یاد آورد. یادش آمد آن زن با لب هایی شبیه به کوسن هایی که انگار با الیاف سیلیکون پر شده باشند که به آرامی آن ها را تکان می داد با صدای کلفت مردانه ای تاریخچه ی تبدیل شدنش را از زن به مرد را تعریف می کرد: « من این موضوع را غفلتن متوجه شدم و دیدم در بدنم به تدریج مو رشد می کند … »
ـ آی دختر …
صدای مادرش بود که از آشپزخانه آمد.
ـ بیا یک کمی از این حلیم بخور ! …

به مادرش که فقط نیمی از هیکلش میان در آشپزخانه پیدا بود نگاهی انداخت و فکر کرد تمام گناه ها زیر سر مادرش است. هم چاق شدنش و هم پر مو شدن بدنش. به آدمیزاد چقدر خمیر می خورانند؟… انگار مادرش هر روز از روی قصد غذاهایی از آرد و خمیر می پخت … ناگهان از این فکری که کرده بود حس کرد قلبش به شدت شروع به تپیدن کرده است. به نظر می آمد مادرش از خوراندن و نوشاندن او و چاق و نافرم شدنش احساس لذت مخصوصی می کرد . در حالیکه از عصبانیت چشمانش سیاهی می رفت فکر کرد: « آره، از این موضوع احساس لذت می کنه … » . اگر لذت نمی برد صبح علی الطلوع بلند نمی شد آستین ها را بالا بزند و کاچی و حلیم و حلوا درست کند. پنجاه دفعه به او گفته بود که از این غذاهایی که با آرد و روغن زیاد تهیه می شدند دست بردارد و به جای آن غذایی از سبزیجات و مرغ و حتی آش ماست بپزد. اما کو گوش شنوا؟ …

می گفت: « تو عزیز منی! اصلن حرف غذاهایی رو که جلو خرگوشا می ریزن نزن ! با سبزی و علف مگه شکم سیر می شه ؟ »
انگارحرف او روی مادرش تاثیر نداشت. فکر کرد مادرش اصلن به حرف های او محل نمی گذارد. انگار حرف هایش را نمی شنید و یا می شنید و اهمیت نمی داد ؟ … مادرش هنوز او را کودک حساب می کرد . برای همین بود که وقتی در و همسایه از مادرش در مورد این که چرا او شوهر نکرده می پرسیدند می گفت: « چرا ؟ چه خبر شده؟ بچه م مگه چند سال داره ؟»…

ادامه دارد…




ارسال یک دیدگاه

© 2013 Powered By Khoroos Jangi KhoroosJangi- میزبانی وِب توسط گــُزگـا

بازگشت به بالا