شما اینجا هستید:خانه » تاریخ » ماندگاران خاطره های من ۵ (یادداشت های پروفسور احمد نوریزاده)

ماندگاران خاطره های من ۵ (یادداشت های پروفسور احمد نوریزاده)

«ویگن» درتعقیب «رحیم» که برای فرار از تهدیدِ تفنگ به کوچه گریخته بود، تفنگ به دست از حیاط پانسیون خارج شد ون به کوچه رفت. یادش به خیر «مسیو آرسن» صاحب پانسیون که ترسیده بود و چیزی نمانده بود که قالب را تهی کند به دو به طرفِ درخانه اش که آن طرف کوچه در صد قدمی درِ پانسیون قرار داشت دوید و هرکاری کرد نتوانست در سنگین چوبی را باز کند. با آن شکم گنده و هیکل سنگین که داشت قادر نبود از دیوار بالا رود.  به ناچار یکی از بچه ها پل زد و از دیوار بالا خزید و توی حیاط پرید و در را برای «مسیو آرسن» بازکرد تا او در آرامش ایمن خانه کابوس تفنگ «ویگن» را به فراموشی بسپارد.

(عروس دریا؛ ۱۳۴۴٫ بندرانزلی/ کارگردان؛ آرمان هوسپیان) شرح عکس: بالا (ویگن. فروزان) پایین تصویر سمت راست: بهروز وثوقی. آرمان/ تصویر سمت چپ: ویگن. بهروز وثوقی)

(عروس دریا؛ ۱۳۴۴٫ بندرانزلی/ کارگردان؛ آرمان هوسپیان)
شرح عکس:
بالا (ویگن. فروزان)
پایین، تصویر سمت راست: بهروز وثوقی. آرمان/ تصویر سمت چپ: ویگن. بهروز وثوقی)

آن شب کوچه های «کرد محله» شاهد هنرنمایی مستانه «ویگن» رنجیده ازگردش شبانه «فروزان» و «وارتان» و مشت و لگدهای رحیم راننده بودند که تا دم دمای صبح ادامه پیدا کرد.
«بهروز وثوقی» که درفیلم «عروس دریا» نقش یک «سَماک» یا تاجرِ ماهی را بازی می کرد و آن روزها هنوز نقش اول مرد را در فیلم های فارسی به او نمی دادند نقش «قیصر» را تمرین می کرد که بعدها او را به اوج سینمای فارسی رساند. طفلک برای آرام کردن «ویگن» از هیچ کوششی دریغ نمی کرد. یک شلوار جین و یک تی شرت با راه راه های حلقوی به تن کرده بود و درتاریکی شب این سو و آن سو به دنبال «ویگن» می دوید تا او را آرام کند و به اصطلاح ازخر شیطان پیاده اش کند.

آن شب «افشار کوچه» تا دم دمای صبح شاهد تاخت و تازهای مستانه «ویگن» بود و رمیدن های معصومانه ی ما بچه ها که از تفنگ دولول «ویگن» می ترسیدیم و عربده های مستانه اش. آن شب «بهروز وثوقی» از هچ تلاشی دریغ نکرد تا آنکه توانست هر طور شده «ویگن» را آرام کند و تفنگ را ازچنگ او به در آورد و او را روانه بستر کند.

«ویگن» درحال عادی انسانی آرام و مودب و با فرهنگ بود. روز بعدِ این خبر در محوطه پانسیون مثل باد پیچید که «ویگن» نامه نوشته و از همه ی کسانی که شب قبل به نحوی از کارهای غیر طبیعی او رنجیده اند معذرت خواهی کرده است.

حتی مبلغی پول برای «طرلان» نگهبان آذری پانسیون که جوانی قد کوتاه و زورمند بود و شبِ قبل در جریانِ عربده های «ویگن» تفنگ به دست مرارت بسیار کشیده بود به رسم انعام و پاداش فرستاده بود تا از او دلجویی کند.

به یادم است که آن شب «وارتان» پسر «آرمان» خیلی نگران بود و از همه از جمله «بهروز وثوقی» مدام خواهش می کرد که مواظب صورت «ویگن» باشد تا مبادا درجریان گیرودارهای نامطلوب شبانه آسیبی به چهره ی او وارد شود و آسیب احتمالی چهره «ویگن» کار فیلمبرداری را به تعویق اندازد. در هرحال خودش یک پای ماجرا بود ومی توانستند گناه راگردن او بیندازند و او را مقصر بدانند که باعث شده تا «ویگن» چهره مطلوب سینمایی خود را به دلیل آسیب دیدگی مدتی از دست بدهد و با به تعویق افتادن کار فیلمبرداری، باعث پرهزینه تر شدن فیلم «عروس دریا» که نقش اصلی آن را «ویگن» برعهده داشت بشود و به قول معروف خرج روی دست تهیه کننده و کارگردان بگذارد. روز بعد ماجرای آن شب بین بچه هایی که صدای فریادهای «ویگن» را دربسترشان شنیده بودند دهن به دهن نقل می شد و عده یی از بچه هایی که «عشق سینما» بودند دور هم جمع می شدند و به قول معروف  تیاتر» در می آوردند و با دردست گرفتن شاخه خشک درخت به نشانه ی تفنگ با عربده جویی های ساختگی اَدای ماجرای آن شب میهمانی «مسیو آرسن» را که «ویگن» قهرمان اصلی آن بود در می آوردند و فریاد می زدند: «من ویگِن دُردُریان، نود و دوی همدان…» یادشان به خیر. «آرمان» و «ویگن» درقید حیات نیستند اما «بهروز وثوقی» و «فروزان» و دیگران حتما مثل من آن شب را به خاطر می آورند.

راستش من در دوران نوجوانی یک «عشق سینما»ی کامل بودم وحتی دلم می خواست هنر پیشه بشوم و به همین دلیل سینما زیاد می رفتم و فیلم های خیلی زیادی دیده ام اما صحنه های هیچکدام از فیلم هایی که روی اکران سینما دیده بودم درخاطرم نمانده است . حال آنکه بعد از گذشت بیش ازچهل سال هنوز هم صحنه های واقعی آن فیلم شب میهمانی «مسیو آرسن» که نقش اصلی آن را «ویگن» خواننده معروف جاز ایفا می کرد از یادم نرفته است. تو گویی آن شب و آن کوچه ها و آن آدم ها با چهره های جوان آن شب خود تا جاودان در صفحه ضمیرم منقوش خواهند ماند.

«کارو» برادر «ویگن» هم که بعد از سال های سی و دو شعرهای رمانتیک با رنگ و لعاب انقلابی گفته بود و یکی دو مجموعه با نام های «شکست سکوت» و «نامه های سرگردان » منتشر کرده بود و در عرصه ادبیات فارسی اسم و رسمی به هم زده بود زیاد به «انزلی» می آمد و او هم در «کُرد محله» اتراق می کرد.

 کارو دُردُریان (۱۶ آبان ۱۳۰۴ همدان -۲۷ تیر ۱۳۸۶ کالیفرنیا ( نویسنده و شاعر ارمنی تبار/ برادر «ویگن» خواننده به نام موسیقی سبک جاز ایرانی

کارو دُردُریان
(۱۶ آبان ۱۳۰۴ همدان -۲۷ تیر ۱۳۸۶ کالیفرنیا) نویسنده و شاعر ارمنی تبار و برادر ویگن خواننده به نام موسیقی جاز ایرانی.

من او را هنوز هم مردی لاغراندام که موهای مُجعد پرکلاغی بلندی با سبیل های مشکی داشت و کیف به دست از کوچه های «کرد محله» به سوی ساحل و موج شکن گام بر می داشت مجسم می کنم. آن روزها که هیچ شناختی نسبت به زندگی فکری و روانی یک شاعر و نویسنده نداشتم وقتی «کارو» را درآن حال و روز می دیدم با خودم فکر می کردم که حتما «قاط زده است» حتی یادم است یک بار هم وقتی در «کرد محله» ظاهر شد به بچه های همبازی گفتم « یارو ارمنی مشنگه داره میاد» .«کارو» هم ازکسانی بود که در سال های بعد از کودتای ۲۸مرداد مثل خیلی دیگر از شاعران «ادبیات مقاومت» به سمت ادبیات یاس و سر خوردگی روی آورد و به باده نوشی و ولگردی پناه برد و روزگار غرقه در ابتذالی را سپری کرد. شاید این چهار پاره که از آخرین سروده های اوست واگوی واقعیت زندگی او در سال های آخر حضورش درایران باشد، شعری که او دربیان زندگی اش سروده چنین است:

شبی کو را به گردش برده بودم/ به سر حدِّ جنون مِی خورده بودم

ز ترسِ مرگِ من مُرد و ندانست/ که من از اولین روز تولّد مُرده بودم…

خاطره های دیگری که دلم می خواهد درباره ی آنها با خواننده عزیز صحبت کنم به زنده یاد «لوریک میناسیان» مربوط می شود.

بعد از به نمایش درآمدن فیلم «عروس دریا»، «آرمان» هر تابستان همسرش «ژنیک»، دخترش «لوریک میناسیان» و پسرانش «وارتان» و «زاریک» و «واهیک» را با بی. ام . و سفید رنگش به انزلی می آورد و در پانسیون متروپل می گذاشت ومی رفت و بعد از سه چهار هفته می آمد و چند روزی از دریا استفاده می کرد و بعد با زن وبچه هایش به تهران برمی گشت. در داخل پرانتز باید بگویم که من اولین بار در زندگی ام هزار تومانی را دردست «آرمان» دیدم. آخرین بار وقتی در دفتر پانسیون متروپل من که تابستان ها به عنوان مدیر داخلی وحسابدار آنجا کار می کردم به حساب روزهایی که خانواده آرمان درپانسیون سپری کرده بودند رسیدگی کردم و مبلغ قابل پرداخت را که آن روزها برای اقامت یک ماهه با غذای یک خانواده پنج نفره حدود چند هزار تومان بود، به اطلاع «آرمان» که به عنوان مشتری آن طرف میز نشسته بود رساندم دست در جیب کرد و یک دسته چک هزار تومانی درآورد تاحساب را پرداخت کند. هزار تومانی های آن موقع چک های تضمین شده سبز رنگی بودند که پشت آنها سفید بود…

چند سال بعد از آن روزها که من درسازمان شهرستان های روزنامه اطلاعات به عنوان دبیر سرویس منطقه جنوب مشغول به کار شدم بعد از یک ماه کار طاقت فرسای تحریری هشتصد نهصد تومان حقوق می گرفتم که با آن پول هم اجاره اتاقی راکه درآن زندگی می کردم می پرداختم ، هم روزی سه وعده غذا در رستوران و اغذیه فروشی می خوردم و علاوه برآن ها روزی یکی دو بسته سیگار وینستون که آن وقت ها بسته یی سه تومان بود دود می کردم و خرج الواتی های مرسوم دوران جوانی را هم می دادم و تازه باز پول اضافه می آوردم.

باری داشتم درباره «لوریک میناسیان» صحبت می کردم. آن سال ها دختری جوان و نازک اندام در واقع یک ترکه باریک واقعی بود که زبان انگلیسی را می دانست وشب ها وقتی درسالن تابستانی پانسیون که از چهار طرف باز و آزاد بود شامِ مسافرها را می دادیم سرِ میز اتاق خودشان ما را که چند نفر نوجوان پر جوش و خروش وجویای نام بودیم دور میز جمع می کرد و  به ما انگلیسی یاد می داد. در واقع اولین کسی که من بطور جدی با او انگلیسی کار کردم «لوریک میناسیان» دختر «آرمان وارتان یوسفیانتس» بود که هم پدرش با نام «آرمان» و هم خودش ازچهره های سرشناس سینمای ایران بودند. نام واقعی کسی که با نام «آرمان» درسینمای ایران شهرتی به هم رسانده بود «آرمن وارتانی هوسپیانتس» بود که دچار دست اندازی های سجل احوالی شده بود و به صورت نآرمان وارتان یوسفیانتس» درآمده بود. اما دوستان ارمنی او را با نام «آراماییس هوسپیان» می شناختند. «لوریک» برای کار سینمایی خودش این نام خانوادگی پُر دست انداز را انتخاب نکرد. او نام همسرش را که مهندس جوانی بود و نابهنگام از دنیا رفت و دو پسر به نام «آرمن» و «آرگ میناسیان» برای او به یادگار گذاشت و پسر بزرگش مهندسی خواند و مهندس شد، برگزیده بود. اسم پدرش را هم روی پسر بزرگ خودش گذاشته بود.

لوریک میناسیان (1322تبریز- 21 خرداد 1383 تهران) بازیگر سینما و تلویزیون و فرزند «آرمان» بازیگر نامدار سینمای ایران.

لوریک میناسیان
(۱۳۲۲تبریز- ۲۱ خرداد ۱۳۸۳ تهران)
بازیگر سینما و تلویزیون و فرزند «آرمان» بازیگر نامدار سینمای ایران.

بعدها در تهران گاه گاهی که در باشگاه آرارات برای من جلسه سخنرانی می گذاشتند، می آمد. یک بار بعد از پایان سخنرانی که مشغول نوشیدن چای و خوردن شیرینی بودم آمد و پیشم نشست و یاد گذشته ها کرد. دیگر از آن دختر نازک اندام و جوان هیچ اثری نبود. بیماری بیش از اندازه چاقش کرده بود. با همه کتاب های من و مطالبی که به ارمنی و فارسی از من در مطبوعات چاپ می شد، آشنا بود و برای کار فرهنگی من که در راستای معرفی کردن فرهنگ و ادب ارمنی به هم میهنان فارسی زبان بود ارزش بسیاری قایل بود. یک بار با مهرِ خواهرانه در چشم های من خیره شد و باحسرت ودریغ گفت: «خیلی دلم می خواست باز مثل همان شب ها دور هم جمع می شدیم و زبان کار می کردیم؛ راستی احمد! آن شب ها هیچ فکرمی کردی که یک روزی تو احمد نوری زاده شاعر نام آشنا و بنیانگذار ارمنی شناسی فارسی و تنها شاعر ارمنی سرای غیر ارمنی دنیا بشوی و من هم لوریک میناسیان بازیگر سینما؟» چه جوابی می توانستم بدهم؟ در سال های اخیر او را فقط درصفحه چند اینچی تلویزیون می دیدم که در سریال «کارآگاه شمسی و مادام» نقش مادام را بازی می کرد و با گرفتن فال قهوه به حل مشکل کمک می کرد. از خانواده ۶ نفره «آرمان» امروز تنها پسر وسطی اش «واهیک» در قید حیات است که گویا در استرالیا از مادر پیرش یعنی «ژنیک» همسر «آرمان» نگهداری می کند. پسر کوچک «آرمان» که «زاره» نام داشت درغبار گم شد و درکوچه های تهران از دنیا رفت و پسر بزرگش «وارتان» هم در امریکا دارفانی را وداع گفت . بعد از آن سال های دوستی با خانواده «آرمان» دربندر انزلی؛ درتهران تنها «لوریک» و پسرش مهندس «آرمن» و برادر کوچکش «زاره» را که «زاریک» صدایش می کردند می دیدم . «زاریک» را چند بار در دوران ژرف اعتیادش دیدم که به فکر جست وجوی آرامش روانی بود و یک کتاب انجیل را مدام با خودش به این سو و آن سو می کشید. سرآخر هم خیلی زود به دیار نیستی شتافت. روانش شاد باد. «وارتان» و «واهیک» و «ژنیک» را دیگر هرگز ندیدم . روان «وارتان» که در امریکا به دیار باقی شتافت شاد باد و برای «ژنیک» و «واهیک» هم آرزوی سلامت وآرامش دارم.

چند سال بعد از آن روزها که من درسازمان شهرستان های روزنامه اطلاعات به عنوان دبیر سرویس منطقه ی جنوب مشغول به کار شدم، بعد از یک ماه کار طاقت فرسای تحریری هشتصد نهصد تومان حقوق می گرفتم که با آن پول هم اجاره اتاقی راکه درآن زندگی می کردم می پرداختم، هم روزی سه وعده غذا در رستوران و اغذیه فروشی می خوردم و علاوه بر آن ها روزی یکی دوبسته سیگار وینستون که آن وقت ها بسته یی سه تومان بود دود می کردم و خرج الواتی های مرسوم دوران جوانی را هم می دادم و تازه باز پول اضافه می آوردم. باری داشتم درباره «لوریک میناسیان» صحبت می کردم. آن سال ها دختری جوان و نازک اندام در واقع یک ترکه باریک واقعی بود که زبان انگلیسی را می دانست و شب ها وقتی در سالن تابستانی پانسیون که از چهار طرف باز و آزاد بود شام مسافرها را می دادیم سرِ میز اتاق خودشان ما را که چند نفر نوجوان پر جوش و خروش و جویای نام بودیم دورِ میز جمع می کرد و به ما انگلیسی یاد می داد. در واقع اولین کسی که من بطور جدی با او انگلیسی کار کردم «لوریک میناسیان» دختر «آرمان وارتان یوسفیانتس» بود که هم پدرش با نام «آرمان» و هم خودش از چهره های سرشناس سینمای ایران بودند. نام واقعی کسی که با نام «آرمان» درسینمای ایران شهرتی به هم رسانده بود «آرمن وارتانی هوسپیانتس» بود که دچار دست اندازی های سجل احوالی شده بود و به صورت «آرمان وارتان یوسفیانتس» درآمده بود. اما دوستان ارمنی او را با نام «آراماییس هوسپیان» می شناختند. «لوریک» برای کار سینمایی خودش این نام خانوادگی پر دست انداز را انتخاب نکرد. او نام همسرش را که مهندس جوانی بود و نابهنگام از دنیا رفت و دو پسر به نام «آرمن» و «آرگ» میناسیان برای او به یادگار گذاشت و پسر بزرگش مهندسی خواند و مهندس شد، برگزیده بود. اسم پدرش را هم روی پسر بزرگ خودش گذاشته بود. بعدها درتهران گاه گاهی که در باشگاه آرارات برای من جلسه سخنرانی می گذاشتند، می آمد. یک بار بعد از پایان سخنرانی که مشغول نوشیدن چای و خوردن شیرینی بودم آمد و پیشم نشست و یاد گذشته ها کرد. دیگر از آن دختر نازک اندام و جوان هیچ اثری نبود. بیماری بیش از اندازه چاقش کرده بود. با همه کتاب های من و مطالبی که به ارمنی و فارسی از من در مطبوعات چاپ می شد، آشنا بود و برای کارفرهنگی من که در راستای معرفی کردن فرهنگ وادب ارمنی به هم میهنان فارسی زبان بود ارزش بسیاری قایل بود. یک بار با مهر خواهرانه در چشم های من خیره شد و باحسرت و دریغ گفت: «خیلی دلم می خواست باز مثل همان شب ها دور هم جمع می شدیم و زبان کار می کردیم؛ راستی احمد آن شب ها هیچ فکر می کردی که یک روزی تو احمد نوری زاده شاعر نام آشنا و بنیانگذار ارمنی شناسی فارسی و تنها شاعر ارمنی سرای غیر ارمنی دنیا بشویی و من هم لوریک میناسیان بازیگر سینما؟» چه جوابی می توانستم بدهم؟ در سال های اخیر او را فقط درصفحه چند اینچی تلویزیون می دیدم که درسریال «کارآگاه شمسی و مادام» نقش مادام را بازی می کرد و با گرفتن فال قهوه به حل مشکل کمک می کرد. از خانواده ۶ نفره آرمان امروز تنها پسر وَسطی اش «واهیک» درقید حیات است که گویا در استرالیا از مادر پیرش یعنی «ژنیک» همسرِ آرمان نگهداری می کند. پسر کوچک آرمان که «زاره» نام داشت در غبار گم شد و درکوچه های تهران از دنیا رفت و پسر بزرگش «وارتان» هم درامریکا دارفانی را وداع گفت. بعد از آن سالهای دوستی با خانواده آرمان در «بندر انزلی»؛ درتهران تنها «لوریک» و پسرش مهندس «آرمن» و برادر کوچکش «زاره» را که «زاریک» صدایش می کردند می دیدم. «زاریک» را چند بار در دوران ژرف اعتیادش دیدم که به فکر جست وجوی آرامش روانی بود و یک کتاب انجیل را مدام با خودش به این سو و آن سو می کشید. سرآخر هم خیلی زود به دیارِ نیستی شتافت . روانش شاد باد. «وارتان» و «واهیک» و «ژنیک» را دیگر هرگز ندیدم. روانِ «وارتان» که در امریکا به دیار باقی شتافت شاد باد و برای «ژنیک» و «واهیک» هم آرزوی سلامت و آرامش دارم .

ادامه دارد…

ماندگاران خاطره های من ۴




دیدگاه ها (2)

ارسال یک دیدگاه

© 2013 Powered By Khoroos Jangi KhoroosJangi- میزبانی وِب توسط گــُزگـا

بازگشت به بالا