شما اینجا هستید:خانه » فرهنگ و هنر » موسیقی » گفتگو با ناصر ریاضی (درباره ی نیم قرن موسیقی و ترانه در ایران)

گفتگو با ناصر ریاضی (درباره ی نیم قرن موسیقی و ترانه در ایران)

» امین حق ره- گفتگوی من با «ناصر (محمد‌باقر) ریاضی» آهنگساز و نوازنده‌ی چیره دستِ ویولن، در روزهای پایانیِ سال ۹۰ و به حکمِ خُلقِ خوش و سعه‌ی صدر و متانت و هم دقت‌اش در ارائه‌ی پاسخ‌ها، در دو نوبت محقق شد. «ریاضی» زاده‌ی رشت است و حالا شصت و شش سال دارد . او در سالهای فعالیت هنری،‌ علاوه بر تاثیرگذاری در شکل‌گیری و حیاتِ  گروه‌های موسیقی گیلانی، با بزرگانی هم‌چون کسایی، پازوکی، ایرج و… همکاری داشته و در معرفیِ خوانندگانِ توانمندی چون «نصرالله معین»، «علی‌رضا افتخاری» و… به جامعه‌ی موسیقی ایران نقش به سزایی ایفا نموده است. «ریاضی» مدتی‌ست مُقیم بندر زیبایِ انزلی‌ست. هم‌چنان عالی ساز می‌زند و بهتر از آن در پایتخت درس موسیقی می‌دهد.

naser riazi

حق ره- آقای ریاضی! خیلی‌  از اهالی موسیقی اصالتِ شما را اصفهانی می‌دانند، نه گیلانی! ما اما می‌دانیم که زادگاه‌تان رشت است. لطفاً در ابتدای این گفتگو از کودکی‌هاتان بگوئید و بعد چگونگی گرایش‌تان به نوازندگی.

ریاضی-من متولد سال ۱۳۲۷ هستم در محلّه‌ی «صیقلانِ رشت». چون پدرم نوازنده‌ی «ویولُن» بود موسیقی در خانواده‌مان ریشه داشت و من هم از همان زمان‌های کودکی با ملودی‌های ایرانی به واسطه‌ی صدای ساز پدر (حسینِ ریاضی- معروف به ضرغام) آشنا بودم. دستگاه‌های موسیقی سنتیِ ما از بچه‌گی‌ توی گوشم بود و می‌شناختم‌شان و آمادگی هم داشتم برای فراگیریِ ساز. پدرم تعریف می‌کرد خیلی بچّه که بودم وقتی ویولن زدنش تمام می‌شد و می‌خواست سازش را بگذارد توی جعبه‌اش و برود برای استراحت، من می‌رفتم و سازش را بغل می‌کردم و همراه ساز می‌خوابیدم!  می‌گفت نمی‌شد شب‌ها موقع خواب ساز را از من جدا کنند و مادرم هم دیگر این را می‌دانست و صبر می‌کردند تا بخوابم و بعد از زیر دستم می‌کشیدنش بیرون! این قدر علاقه داشتم به ساز!

پس اولین استادتان برای فراگیری هنرِ موسیقی پدرتان بود؟

بله. البته نه استاد رسمی. من به طور غیر رسمی کم کم از ایشان صداها را یاد گرفتم و بعد کشیده شدم سمت نوازندگی فلوت.

در چه سالی؟

وقتی سیزده- چهارده سالم بود. یک آقایی بود به نام «منصور ساتراپی». ایشان «سنتور» می‌زد در رشت. توی محله‌ی‌ خودمان با هم سلام و علیک می‌کردیم. یک روز داشت می‌رفت تمرین و من به او گفتم: «می‌شود که من هم بیایم توی تمرین‌های‌تان؟» گفت: «نه! اگر هر کسی بخواهد همراه خودش یکی را بیاورد شلوغ می‌شود و نمی‌شود درست تمرین کرد». گفتم: «من آن گوشه موشه‌ها  می‌ایستم و سر و صدا نمی‌کنم!» اصرار کردم و قبول کرد و رفتم سر تمریناتشان که توی «دبیرستان شاهپور» بود. بعد آن جا یک آقایی بود به نام «حسین زاده» که «فلوت» می‌زد. من به ایشان گفتم که؛ «تدریس می‌کنید؟» می‌خواستم فلوت را جدی آموزش ببینم. گفت: «نه». اما گفت آقای «امانی» هست و تدریس هم می‌کند. گفت؛ «اصلاً برو مغازه‌ی آقای «فرهمند» توی خیابان «شیک» یک فلوتِ چوبی بخر و خودت داخلش فوت کن و صدایش را بیرون بیاور! همین طور یاد می‌گیری!» من هم رفتم همان شب یک فلوت خریدم.

پدرتان که نوازنده‌ی ویولُن بود مخالفت نکرد؟

نه. اصلاً. من البته ویولُن هم کار می‌کردم. پدرم گاهی که ویویلُن را کنار می‌گذاشت، من می‌گرفتم دستم و همین طور غلط و غولوط ساز می‌زدم! قدیمی‌ها اصلاً کلاً ویولُن را غلط دستشان می‌گرفتند و می‌گیرند! بهترین نوع ویلُن دست گرفتن را همین آقای استاد «مایکل کریک بوم» توی کتاب «لو ویولون» آورده. ما هم بلاخره همان وقت‌ها نمی‌دانستیم و  غلط غولوط صدایش را در می‌آوردیم.

بلاخره من آن فلوت را گرفتم و برای خودم شروع کردم به تمرین. آن‌ زمان خانه‌ی ما توی محله‌ی «لطف آبادِ» رشت بود. بعد از چند ماه هم شدم فلوت‌زن آن محل و هرجا می‌خواستند جشن و مراسمی برپا کنند من را هم با خودشان می‌بردند. این‌جا من چهارده سالم بود. یک هفت- هشت ماهی طول کشید و هم‌چنان فلوت می‌زدم و خیلی خوب هم می‌زدم. آن زمان آقای «ساتراپی» گروهی داشت و ما هم موازیِ با آن گروهی تشکیل دادیم. آقای «ساتراپی» سنتور می زد. برادرش «مسعود ساتراپی» تار می زد و «احمد حریریان» ضرب می‌گرفت و «بهمن حسین زاده» خواننده‌مان بود که بعضی وقت‌ها خانم «دریامج» هم برای گروه می‌خواند.

آقای «پورشاهرخ» هم خواننده‌ی همین گروه بود؟ گروه «اطلاعات؟»

بله. بله. چه خوب یادم آوردید! این‌جا دیگر ما شدیم «ارکستر روزنامه‌ی اطلاعات» در گیلان. به عنوان گروهِ موسیقی روزنامه‌ی اطلاعات یک لباس فرمی هم داشتیم و هر وقت برنامه اجرا می‌کردیم یک پولی هم می‌گرفتیم و سهم من هم فکر می‌کنم «بیست و پنج- شش تومانی» می‌شد. من این روزها دیگر خیلی رشد کرده بودم. نه این که لیدر باشم اما از خیلی‌ها بهتر بودم. بعد  توانمندی‌ام در نوازندگی آن‌قدر بالا رفت که توی یکی دو تا از سینماهای رشت کنسرت گذاشتیم. سینما «سعدی» و سینما «ملن روژ» را خاطرم هست. فکر می‌کنم که کنسرت «مولن روژ» را من خواب مانده بودم! کنسرت روز جمعه بود. دوستان و رفقا و همکلاسی‌ها را هم دعوت کرده بودیم. من یادم رفت و خوابم گرفت و بعد که متوجه شدم توی همان ماشینی که آمد دنبالم لباس پوشیدم و پاپیون زدم و رفتیم روی سن. این گروه که پا گرفت یک روز آقای «داریوش علی‌زاده» آمد و گروه را دید و گفت که تو باید با من کار کنی اگر که می‌خواهی رشد کنی و معروف بشوی. من گفتم که به گروه خودمان تعهد دارم. گفت که کاری ندارد. با گروه خودتان باش و با من هم کار کن. من هم قبول کردم.

این گروه همانی بود که «زریوَند» هم همراهش بود؟

بله. زریوند خواننده بود و  این جدای از گروه اطلاعات بود.

-همکاری‌تان با گروه تئاتر «آتوسا» چگونه شکل گرفت؟

گروه «آتوسا» را آقای «محمود بدرطالعی» اداره می کرد. من و آقای «فرامرز زریوند» که خواننده بود و فقط آهنگهای عربی می‌خواند، به سرپرستی و رهبری آقای «علی‌زاده» و بعضی‌های دیگر همراه آن گروه به جاهای مختلف برای اجرای برنامه می‌رفتیم. یعنی «زریوند» می‌خواند و ما هم بین پرده‌های تئاتر اجرای موسیقی می‌کردیم. بین تئاترها کنسرت می‌گذاشتیم. علاوه بر شهرهای داخل گیلان مثلاً توی «قزوین» هم اجرای برنامه کردیم.

پس گروه «اطلاعات» که یک گروه موسیقی بود با گروه تئاترِ «آتوسا» یک جور همکاریِ متقابل داشت؟

بله. حالا این زمان دیگر من دو تا اسم انتخاب کرده بودم برای خودم! توی یک گروه (روزنامه‌ی اطلاعات) من را به نام «ناصرِ سَلماس» می‌شناختند و توی آن یکی گروه هم با نام «ناصر ریاضی» مُعرفی می‌شدم که صدای سازم هم از همین‌جا و با همین نام توی رادیو پخش می‌شد.

رادیو ارتش؟

بله. هر شبِ جمعه توی رادیو اجرا داشتیم. ما همان وقت‌ها خیلی آهنگ ساختیم و اجرا کردیم. یک سری‌شان را که با فلوت زده‌ام هنوز توی نوار کاست دارم. همان طور که گفتم رهبریِ ما را این‌جا آقای «علی زاده» بر عهده داشت. آهنگ‌ها بیشتر در مایه‌های عربی بود و ما هم بدون هیچ اطلاعی از نُت اجرای برنامه می‌کردیم . آن موقع نوازندگی را بیشتر سینه به سینه یاد می‌گرفتند و روش‌های علمی در کار نبود. همین طور که حالا آواز را سینه به سینه یاد می‌گیرند. به هر حال من کسی را نداشتم که سینه به سینه فلوت یادم بدهد. آن موقع یک فلوت غیر استانداردی داشتم که خیلی هم من را اذیت کرد. سخت بود زدنش. اما سختی‌های همان روزها گوشم را قوی کرد تا جایی که همین حالا فلوت هم تدریس می‌کنم.

خلاصه من توی نوازندگیِ فلوت خیلی رشد کردم. بعد یک آقایی سر راه ما قرار گرفت توی همان گروه اولیه به نام «بیژن میرزاده». ایشان ویولن می‌زد و شاگرد مرحوم استاد «حبیب الله بدیعی» بود. خانه‌شان هم تو این بازارچه‌ی کوچک «سبزه میدان» بود. آمد و گروهِ اولی را گرفت دستش. همان گروه «اطلاعات» را. چون نُت هم بلد بود شد رهبر و سرپرست ما. این طور شد که ما یک گروهی را درست کردیم به نام گروه «پیر و جوان!» توی این گروهِ پیر و جوان، پدرِ من هم بود! ویلن می‌زد. یادم هست یک آقایی بود به نام «اوستا قدیر» که نجّار بود و «قره نی» می‌زد. یک مغازه‌ی دودهنه داشت توی اول «بیستون». خیلی دوست دارم ببینمش و بدانم که حالا کجاست. این جا دیگر «پرویز کفاش» برای ما ضرب می‌زد و «احمد حریریان» نبود. شنیدم که «پرویز کفاش» فوت کرده است. مغازه‌ی ایشان اطراف «ساغری‌سازان» بود. این آقا چند تا آهنگ ساخت بدون این که هیچ‌کدام‌شان به ثمر برسد. آن‌وقت‌ها محل تمرین خانه‌ی ما بود. «بهمن حسین‌زاده» هم برای گروه می‌خواند. یک آهنگی هم ساخته بودکه ضبط نشد. شعرش این بود:

رشت رشت رشت. صفا رشت. بهار رشت.

کوری باموم من از رشت.

نشاط باوردم از رشت.

رشت کوران بلایدی.

نانم که چی بلایدی.

ما این ترانه را هر وقت می‌خواستیم ضبطش کنیم به خاطر ناکوک بودن سازِ اعضای ارکستر، نمی‌توانستیم! همیشه خارج بودیم! اوت! موسیقی‌مان خارج از محدوده بود! ما با همین شرایط چندین ماه تمرین کردیم و و عذاب کشیدیم اما کار به جای خوبی نرسید. من همان موقع با گروه آقای «علی‌زاده» هم بودم و آن‌جا البته کارمان راحت بود. نوار ضبط می‌کردیم. توی رادیو و برای  اجرای روی صحنه هم برنامه داشتیم.

کنسرت گروه هنری روزنامه ی اطلاعات (در فاصله ی دو پرده از نمایش گروه آتوسا) رشت: از راست: احمد حریریان، ناصر ریاضی، مسعود ساتراپی، ابراهیم پورشاهرخ و حسن حمیدی

کنسرت گروه هنری روزنامه ی اطلاعات (در فاصله ی دو پرده از نمایش گروه آتوسا) رشت:
از راست: احمد حریریان، ناصر ریاضی، مسعود ساتراپی، ابراهیم پورشاهرخ و حسن حمیدی

-شما در همین دوره که چهارده- پانزده سال داشتید و فعالیت‌تان هم زیاد بود، کار شاخصی کردید که شنیده بشود و باعث شهرت‌تان بشود؟

من آن موقع آمدم و حرکتی کردم با «حسین حمیدی». آهنگی ساختم که صفحه شد. برای آن آهنگ آقای «اکبر کنعانی» سنتور می‌زد. من فلوت می زدم. من آن وقت‌ها یگانه فلوت زنی بودم که در گروه‌ها ساز می‌زدم. طوری که هرجا برنامه‌ای بود می‌آمدند دنبال من. و اساساً آسایش نداشتم از شدت کار! آقای «امانی» هم البته آن زمان بود اما چون ایشان فکر می‌کرد اجراهایی از این دست در سطح‌اش نیست و بچه‌ها هم در حدش نبودند و ضمنن از نظر سنی هم بزرگتر از ما بود، در این‌گونه مراسم و برنامه‌ها مشارکت نمی‌کرد. در این دوره آقای «مسعودی» تهران بود و «امانی» با «فروزانفر» و «ویسانلو» توی رادیو کار می‌کرد. این‌هایی را که نام بردم به نوعی جزء هنرمندان رسمیِ موسیقی بودند.

-شما هم زیرزمینی بودید؟!

آره! یک گروه زیرزمینی! واقعاً! چون آن زمان وقتی که می‌خواستیم کاری را ضبط کنیم، آقای «نوری» که رئیسِ رادیو بود به ما بها نمی‌داد و مانع می‌شد. پس آن موقع راهی نبود جز این‌که آهنگهایی را که می‌ساختیم و از رادیو پخش می‌شد آقای «علی‌زاده» یک جوری ضبط‌شان می‌کرد روی نوار و بعد می‌برد کمپانی‌های تهران و می‌فروخت و صفحه می‌شد و یک پولی هم به ما می‌داد.

خاطرم است همان وقت‌ها من یک آهنگی ساختم و هیچ‌ نمی‌دانم چه جوری صفحه هم شد! خواننده‌ای هم داشتیم که حالا فکر می‌کنم مُتولی یک مسجد شده! اسمش هم یادم نمی‌آید! خلاصه به یک طریقی این ترانه منتشر شد. اسم من را هم روی صفحه به عنوان سازنده‌ی آهنگ نوشتند؛ «ناصر ریاضی». آن طرفِ صفحه هم آهنگی بود از ساخته‌های «حسین حمیدی» که باز یادم نمی‌آید چه بود.

البته من حالا از آن روزها بیشتر آن آهنگهایی را که دلخواهم بود و «فرامرز زریوند» می‌خواند و صدایش را هم دوست می‌داشتم توی ذهنم مانده.

من آن موقع یک ابتکار هم کرده بودم که از ساز «فلوتی» که دو صدا داشت و بم و زیر بود، یک صدای سومی هم بیرون کشیدم که توی تهران هم حالا بلدش نیستند. صدا عینِ سوت بود. یک اُکتاو و گام . صدای زیرِ زیرتر هم می‌زدم و در آورده بودم و گاهاً که می‌آمدم تهران و ساز می‌زدم همه تعجب می‌کردند که چه طوری این نوع ساز می‌زنم. به کسی هم البته یادش ندادم!

-بعد از این‌ها با این گروه چه کردید؟

ما ساز می‌زدیم. توی سینماها و برای ارکسترها. تا این که من در رشته‌ی «نقاشی با سیاه قلم» توی گیلان اول شدم. آن موقع دبیرستان «شاهپور» می‌رفتم. ما را فرستادند «رامسر». سال ۴۶ بود. آن وقت‌ها در رشت آقای «ملک زاده» فلوت می‌زد و شاگرد آقای «امانی» بود. «امانی» همین یک شاگرد را تعلیم داده بود. ایشان توی رشته‌ی فلوت در سطح استان اول شده بود و چون من هم فلوت می‌زدم به من گفتند ولش کن و برو در رشته‌ی نقاشی که اقلکن دو تا مدال برای گیلان در مسابقات کشوری بیاوریم! من هم قبول کردم. در آن سال در رشته‌ی خوانندگی آقای «ابراهیم پور شاهرخ» انتخاب شده بود. من در همان «اردوی رامسر» بود که برادران «کامکار» را دیدم  و با هم رفیق شدیم. کسی هم بود به نام آقای «لقمان اَدهمی» که در تهران در رشته‌ی ویولُن اول شده بود آمده بود برای مسابقه. ما آن‌جا با ایشان هم رفیق شدیم. دیدم که خیلی شبیه «یاحقی» ساز می‌زد. خب! من هم همیشه دنبال اینجور نوازنده می‌گشتم.

شاگرد ایشان هم بود؟

بله. حالا من از بچه‌گی دنبال قطعاتی می‌گشتم و نوعی از نوازندگی که توی اجراهای نوازنده‌های رشتی گیر نمی‌آوردم. در آن روزها آقای «جمشید مرادی» توی گروه خودمان ویولُن می‌زد که سبکش عربی بود (آن‌وقت‌ها که ساز نداشتم، بین اجراهای گروه، ساز همین آقای مرادی را بر می‌داشتم و تمرین می‌کردم!) آقای «بهمن شکیبی» هم ویولن می‌زد و من در رشت می شناختمش.

ویسانلو چه‌طور؟ ایشان که سطح نوازندگی‌اش خیلی خوب بود!

بله. اما من آن چیزی را که می‌خواستم از نوازندگی آن‌ها پیدا نمی‌کردم. بعد دیدم که این جوان (ادهمی) همان چیزی را دارد که دنبالش بودم. دیدم عجیب زیبا ساز می‌زند. من بودم و آقای «اکبر کنعانی». همانطور که گفتم رشته‌ی «کنعانی» سنتور بود. به هرحال ما تا آنجا رفیق شدیم که وعده کردیم بعد از اردو باز باهم باشیم. پس من رفتم تهران و دیگر تابستان‌ها مرتب با «لقمان» بودم و اجرای برنامه داشتیم و همین هم اسباب رشد من شد در نوازندگی ویولن. «لقمان ادهمی» البته زیاد نُتی نبود و می‌رفت پیشِ «یاحقی» که او هم موقعِ آموزش زیاد در کوکِ نُت نبود و فقط بعضی وقت‌ها مُصٌر بود به فراگیریش. بعد من هم خواستم پدر «لقمان» واسطه شود و معرفی‌ام کند بروم پیش «یاحقی». جور شد و رفتم. اما همان جلسات اول وقتی دیدم «یاحقی» هنگام آموزش به «ادهمی» حرف‌های تند می‌زند از روی احساسات تصمیم گرفتم که از ادامه‌ی فراگیری صرف نظر کنم. این اما توی همکاری من و «لقمان» خِلَلی وارد نکرد. با هم بسیار تمرین می‌کردیم. من اما سرعت فراگیری‌ام زیاد بود و چون فلوت هم می‌زدم یک برتری‌هایی هم داشتم. حالا این‌موقع در رشته‌ی نقاشی هم خیلی پیشرفت کرده بودم و حتی یه دکّه هم داشتم توی رشت مختص همین کار!

نقاشی را به طور جدی از چه کسی یاد گرفتید؟

من نقاشی را از کسی یاد نگرفتم. یک چیز ذاتی بود. مثل موسیقی. استعداد عجیب و غریبی داشتم. توی «سیاه قلم» فکر نکنم کسی همین حالا هم استعداد من را داشته باشد. اگر بخواهم کار کنم به گمانم جزء یکی دو نفر اول باشم توی کشور. من روزهای جوانی هم هر وقت همین‌طور و بدون تمرین شرکت می‌کردم در مسابقات، مسئولین و رقبا می‌گفتند؛ تو که کارت موسیقی است. این جا را دیگر کوتاه بیا.  من پرتره هم کار می‌کردم. چهره! بالاخره موسیقی نگذاشت که جدی‌تر بروم دنبال نقاشی. اما مدتی به صورت حرفه‌ای در تهران روی نقاشی برای آباژورها کار می‌کردم. هر کدام پنج دقیقه وقت می‌برد!

این ها که گذشت فکر می‌کنم دیگر نوبت به سربازی رفتن شما رسید؟ این همان زمانی بود که با «اَدهمی» کار می‌کردید.

نه. با «لقمان اَدهمی» که بودیم دیگر آمفی‌تئاترها و کاخ‌های تهران مارا می‌شناختند. وقتی می‌رفتیم و گروه‌های دیگر ما را می‌دیدند دادشان در می‌آمد که؛ وای! باز این‌ها آمدند!

یک سوال.  شما در گروه‌تان با «اَدهمی» خواننده هم داشتید؟

بله. ما خواننده‌ای داشتیم که گمان کنم حالا ساکن آلمان باشد. «داریوش میرزانژاد». سبکش مثل سبک آقای «شجریان» بود. صدای بسیار خوبی هم داشت و ما با هم خیلی برنامه می‌رفتیم. هم آواز می‌خواند و هم تصنیف.

-در تهران اجراهای تان بیشتر در کجاها بود؟

توی کاخ جوانانِ مرکزی. آن موقع یک شرایطی بود که برای اجرای موسیقی روی صحنه حتماً‍ باید لیسانس می‌داشتی. من تنها دیپلمه‌ای بودم که برایم کارت صادر کردند. آن‌جا یک آقای «ایران نژاد»ی بود که آهنگِ معروف «حَمَدی حَمَدی» را برای «سُلی» ساخت و مشهور شد. او برای ما پیانو می‌زد و این دوران اوج ما بود. چون از سربازی پرسیدی باید بگویم در همین دوران بود که من رفتم برای سربازی. اول در شیراز، پنج -شش ماه بودیم و همان‌جا هم یک گروهی تشکیل دادم. جوری که ما و اعضای گروه توی پادگان راحت بودیم و همه مشقِ آموزشی می‌کردند و ما فقط تمرین موزیک داشتیم و کنسرت می‌گذاشتیم. بعد رادیو شیراز آمد دنبال ما. فکر می‌کنم یک قانونی هست که ارتشی‌ها نمی‌توانند برای موسیقی بروند توی رادیو. برای همین هم آقای «حسین خواجه امیری» یا همان «ایرج» که اتفاقا‍ً از دوستان من است و یک ماهی را هم با ایشان در دبی اجرای برنامه داشتم مجبور شد اسم برادش را بگذارد روی خودش که بتواند آن‌جا آواز بخواند. به هر حال من از شیراز برای ادامه‌ی خدمت رفتم تبریز و فعالیتم را هم بلافاصله شروع کردم و به همراه آقای «آریا کبیری» کلاس کوچکی را همان‌جا تشکیل دادم. «برادران کبیری» امروز از اساتید رادیو تلویزیون مازنداران هستند. یکی‌شان ویولن می‌زد و دیگری سنتور. آن برادری که ویولن می‌زند توی تهران تدریس می‌کند و هنوز هم تاحدودی فعال است. به هرحال ما یک کلاس کوچکی در تبریز تشکیل دادیم و با یک سرمایه‌ی اندکی شروع به کار کردیم. این کلاس همان‌جایی بود که برای سکونت اجاره داشتیم. همان‌جا زندگی می‌کردیم و آموزش می‌دادیم. ایشان سنتور تدریس می‌کرد و من ویولن. آن هم به صورت بسیار ابتدایی. تا حدودی هم نُت‌ها را آموزش می‌دادیم. اما آقای «کبیری» نُت را خیلی کم بلد بود. حالا به خاطر تنگناهایی که بود و دردسرهایی که داشت سطح آموزش کم بود بین نوازنده‌ها. ما در آن دوسالی که ساکن تبریز بودیم به مقدار زیادی پخته شدیم در کار موسیقی. بعد هم از تبریز دوباره برگشتم به رشت. آن روزها آقای «ساتراپی» کارمند برقِ منطقه‌ای اصفهان بود. یک روز که توی خیابان قدم می‌زدیم دیدمش که با خانومش بود. به من گفت؛ «دوست داری بیایی اصفهان و استخدام بشوی؟» من هم پذیرفتم و روزی که وعده کرده بودیم عازم اصفهان شدم و از همان وقت شدم کارمند برق منطقه‌ی اصفهان؛ «توربین». من از همین‌جا زندگی‌ام دگرگون شد. ارتباط من با اصفهانی‌ها به واسطه‌ی موسیقی جوری است که هنوز هم گمانشان این است که من اصفهانی‌ام. حتی توی بعضی نوارهای کاست گوینده من را آهنگسازِ اصفهانی معرفی کرده!

به هر جهت همان وقت ما گروه جوانی را درست کردیم. اداره‌ی برق هم خیلی به من کمک و لطف داشت. امکانات زیادی هم به من داد. کنسرت‌هایی برای ادارات می‌گذاشتیم. اوایل شناخت مردم از ما محدود بود، اما کم کم اسم‌مان پیچید و بعد آقای «هوشنگ حریرچیان» که هنرپیشه است آمد دنبال من. من کنسرتی داشتم توی دانشگاه اصفهان و آن‌جا یک قطعه‌ی «سولو» زدم. رییسِ دانشگاه که اجرا را شنید، گفت بدون این که امتحانِ ورودی بدهم بروم دانشگاه! جمعیت هم حسابی تشویقم کردند. رئیس دانشگاه شغل و مدرکم را هم پرسید. گفتم کارمند برق‌ام و مدرکم دیپلم است. اسم من را نوشت در رشته‌ی تاریخ و جغرافیا! شرایط هم آن موقع جوری بود که وقتی بزرگتری چیزی می‌گفت نمی‌شد حرف روی حرفش زد. مثل امروز نبود که پرده ها پاره شده باشد! من حتی توی دلم گفتم که خدا پدرت را بیامرزد! ما را که می‌خواهی بفرستی دانشگاه یک رشته‌ی خوب می‌فرستادی! به هرحال کتاب‌های دانشگاهی را هم گرفتم. آن جا خانوم «گیتی مُحبان» که قهرمان شمشیر بازی آسیا بود هم‌کلاسی من بود و خیلی من را تشویق کرد و کمک هم کرد در  تحصیل. من اما گفتم که دیگر نمی‌توانم و آمدم بیرون. دیگر نرفتم دانشگاه. بعد از آن دیگر خیلی توی موسیقی رشد کردم و شاگرد‌های زیادی پرورش دادم. از نوازنده‌ی ویولن و خواننده. همه‌شان حالا استادی شدند و شاگرد‌هایی دارند.

همین دوران بود که با «پازوکی» آشنا شدید؟ همکاری‌تان با «معین» هم از همین جا شروع شد؟

این ربطی به «پازوکی» نداشت. من آن‌موقع دیگر با ُمعین خیلی مَچ شده بودم و چندین سال بود که با هم کار می‌کردیم. برنامه زیاد داشتیم. آن موقع یک جایی بود در اصفهان به نام «هزار و یک شب». حالا چون ما توی رادیو بودیم، نمی‌توانستیم برویم در «هزار و یک شب» اجرای برنامه کنیم و مردم کارهای‌مان را بشنوند و ببینند. یک شب یک آقایی به نام «گلستانه» آمد اداره پیشِ من. من آن‌وقت رییس ممیزی اداره‌ی برق منطقه‌ای بودم. رییس بخش بودم و همان‌جا هم رشد کرده بودم از نظر پست و مقام. ایشان گفت؛ شمایی که در رده‌ی پاپ استان اصفهان مشغول فعالیت هستید، ما یک جایی را درست کرده‌ایم که مخصوص خانواده‌ها است و به خصوص دانشجوها و اساتیدِ دانشگاهی و خانواده‌هاشان می‌آیند. گفت که «مُعتمدی» رییس دانشگاه هم می‌آید آن‌جا. و بعد خواست که اگر تمایل داشته باشیم برویم و با آن‌ها همکاری کنیم و برنامه داشته باشیم. همان‌جا درخواست کرد که اگر گروه‌تان خواننده‌ای هم دارد بیاوریم‌اش. منظورش «معین» بود.

از راست: نصرالله معین، ناصر ریاضی (1355 شمسی)

از راست: نصرالله معین، ناصر ریاضی (۱۳۵۵ خورشیدی)

شنیدم که آن‌روزها «معین» توی اصفهان کارِ مداحی و نوحه‌خوانی می‌کرد.اصلاً  چطور با او آشنا شدید؟

اولین آشنایی من با «معین» رویِ سِن بود. من اتفاقی با «معین» توی یک هتلی ساز زدم. ماجرا این بود که من روی سِن شروع کردم به ساز زدن و دیدم که یکی دارد با صدایِ چپ کوک و با نُت بالا می‌خواند و همراهی می‌کند. چَپ کوک یعنی کسی که از همان‌جایی می‌خواند که خانوم‌ها می‌خوانند. آقایان پنج تا نُت پایین‌تر از خانمها می‌خوانند. اگر خانمها توی «می» و «رِ» می‌خوانند، آقایان «لا» و «سل» می‌خوانند. به هر حال دیدم ایشان دارد صدای چپِ آقایان را می‌خواند؛ تیز و بلند! من اصلاً در جریان نبودم که ایشان هم می‌خواهد بخواند! بعد وقتی فهمیدم، همدیگر را دیدیم و سلامی کرد و من هم با تعجب سلام کردم و بعد آشنا شدیم و همان فردایش آمد پیش من و تمرین گذاشتیم. سال ۴۹ و ۵۰ بود. بعد از آن بود که آهنگ‌هایی برایش ساختم و او هم خواندشان. مثل «پرستو» و «عطر شادی» و… که بقیه را حالا حضور ذهن ندارم. من آن موقع توی رادیو برای همه آهنگ می‌ساختم. بیشترشان خواننده‌های خانوم بودند و آقایانی هم بودند که من برای‌شان نمی‌ساختم. معین هم جزوشان بود که البته استثنا بود.

-انگار زیاد میانه‌ی‌تان با «علی‌رضا افتخاری» خوب نبود. یعنی وقتی مسئولیت داشتید توی رادیو برایش هیچ آهنگ نمی‌ساختید!

خب! آن موقع «افتخاری» هم بود توی «رادیو» که چون صدایش مثل «ایرج» بود ما قبولش نمی‌کردیم و اصلاً از نظر خوانندگی می‌گفتیم چون صدایش شبیه کس دیگر است و تقلیدی می‌خواند امکان همکاری نیست. می‌گفتم که؛ صدای خودت رو در بیار!

به هرحال من در آن زمان توی آموزش و پرورش هم تدریسِ موسیقی می‌کردم و بعد از ظهر‌ها کلاس هم داشتم. توی مدرسه‌ی «آیندگان» در ناحیه‌ی ۳ اصفهان. از صبح هم که می‌رفتم اداره. حالا دیگر «هزار و یک شب» هم اضافه شده بود و  دیگر وقت سرخاراندن نبود. با این همه کارهایم توی رادیو هم خیلی زیاد بود. اجراهای من هم توی رادیو همه‌اش زنده بود. جدای از کنسرت‌های‌مان در شیراز و بوشهر و… این‌ها همه در سن وسال ۲۳- ۲۴ سالگی‌ام است.

آن روزها با معین کنسرت هم می‌گذاشتید؟

بله. اما «معین» آن موقع توی ایران هیچ مطرح نبود. مثل حالا نبود که شهرستانی‌ها هم بیایند مثلا‍ً بشوند عضو تیم ملی. باید تهرانی می‌بودی یا ساکن تهران که مطرح بشوی. خاطرم هست خانوم «حمیرا» حوالی سال ۵۶ از من خواست که بیایم تهران و اصرار هم می‌کرد. این‌ها همه بعد از شنیدن صدای ساز من بود. می‌گفت بیا تهران و آن‌جا ۵- ۶ برابر پولی که می‌گیری را پرداخت می‌کنیم. یادم هست حتی «معین» هم ناراحت بود و می‌گفت «چی بهت می‌گفت؟!» من هم گفتم که «هیچی! احوال می‌پرسید!» گفتم خیالت راحت و نرفتم. به هر حال آن‌دوره از لحاظ هنری رشد زیادی داشتم.

ازدواج‌تان هم در اصفهان صورت گرفت؟

من سال ۵۲ ازدواج کردم. در اوج فعالیت‌های هنری‌ام.

از افتخاری می‌گفتید؟ شما که برای‌ش آهنگ نمی‌ساختید! پس با چه کسی همکاری می کرد؟

گفتم که چون در خواندن تقلید می‌کرد کسی برایش آهنگ نمی‌ساخت. یک کلوپی بود به نام کلوپ «دانش آموزان». من همان‌جا هم تدریس می‌کردم. افتخاری آن‌جا آواز می‌خواند. جوانی بود به نام «یزدانی» که شاگرد من بود و تار می‌زد و حالا استادی شده. به همراه «هوشنگ بهشتی» که سنتور می‌زد یک گروهی ساخته بودند که اعضایش اکثرا ًشاگردهای من بودند. آقای «افتخاری» هم برای‌شان می‌خواند. خانوم «منیژه قاضی‌زاده» هم بود و گاهی می‌خواند. آن موقع جوانکی بود ۱۶-۱۷ ساله که بسیار خوش صدا بود. کسان دیگری هم بودند مثل  «مجتبی زارع» و یک آقایی به نام «داروغه». منتهی من دیگر همه‌اش با «معین» بودم. گفتم که یک گروهی داشتیم توی رشت به نام اطلاعات؟ کارمان در اصفهان همان‌جوری بود. معین هم هر روز صبح می‌آمد محل کارم در اداره! خلاصه همه وقت با هم بودیم تا این که در ۱۳۵۴ «یکی را دوست می‌دارم» را ساختم که یک آهنگ عربی است. حالا دلیل آن‌که ترانه را با تمِ عربی ساختم آن بود که آقای «داریوش علی‌زاده» هم آهنگ عربی می‌زد و در زمان اقامتم در گیلان و نوازندگی فلوت، این جنس موسیقی ناخودآگاه به من تحمیل شد. به نظر  من باید موسیقی را از مرزها جدا کرد و آوردش بیرون. باید ببینی که توی دنیا چه می‌گذرد تا بتوانی رقابت کنی. مثلِ کشتی گیری که اگر بخواهد در مسابقات جهانی رقابت کند باید فنون جهانی را هم بلد باشد.

بلاخره ما هم دیگر با «معین» بودیم تا انقلاب شد. بعد چند ماهی رفتیم رادیو و دیدیم همه‌ی آهنگها انقلابی هست و نُت ها همه خشک و نقطه دار.

سرود؟

نه. سرود که نبود! این‌ها سرود نیست. همه‌ی نُت‌هاکشیده بود. حتی مارش هم نبود.

و شما دیگر از این به بعد کار موسیقی نکردید؟

من دیگر آمدم تهران. و البته آن‌جا فعالیت موسیقایی هم نکردم. در برق منطقه‌ای مشغول بودم و تا مقام معاونت اداری مالی هم رشد کردم. کارهای زیادی برای برق تهران انجام دادم.

چرا آمدید تهران؟

خب! حقیقتی‌ است که همه‌ی پیشرفتی که در کارهایم داشتم باعث‌اش موسیقی شد. من اما آن‌جا فعالیت موسیقایی‌ام کم شده بود. من و همسرم خسته شده بودیم از اصفهان. ایشان گفت که برویم تهران و من هم یک درخواست دادم به اداره و بعد هم پشیمان شدم و یک سال گذشت و یک‌دفعه جواب نامه آمد! من گفتم که یک سال پیش گفته بودم! خلاصه حکم آمد و من هم توی عمل انجام شده قرار گرفتم و آمدم تهران.

آن زمان که اصفهان بودید هم کارهای‌تان را به تهران ارائه می‌دادید؟

بله. ما تا ساخته‌های‌مان را به تهران نمی‌فرستادیم و تائید نمی‌گرفتیم پول‌اش را هم نمی‌گرفتیم! کارها را خود آقای «مرتضی حنانه» که رییس شورای موسیقی بود می‌شنید و یک نظراتی هم می‌نوشت که مثلاً کجاها اصلاح شود و… حتی یک بار برای یکی از کارهای من نوشته بود؛ «(توی این کار) ویولن پُر رو است!» یادم است یک بار هم از او خواستیم که بیاید اصفهان و آمد و مناظره داشتیم با هم. به من گفت؛ «چند ساله ساز می‌زنی؟» گفتم؛ « ۱۷ سال دارم!» گفت؛ «داری بیشتر از جیره‌ات حرف می‌زنی!» من هم گفتم که «ما با این امکانات که هفت نفر نشسته‌ایم پشت یک میکروفون و دست‌هامان هم هِی به هم می‌خورد داریم ساز می زنیم و کار می‌کنیم. پس چه انتظاری دارید؟ ما از نظر امکانات و ابزارِ کار در بدترین شرایط هستیم». گفتم؛ «پس چرا حالا کارهای توی تهران با بهترین امکانات دارند خارج و فالش ضبط و پخش می‌شوند!؟» یک کار هم از «ستّار» مثال زدم. گفتم که این‌ها چرا خارج خوانده‌اند و همین‌جور هم پخش شده؟ البته با ادب و با عذر‌خواهی گفتم. بعد گفتم که با این وضع تمرین می‌کنیم و کارها را ضبط می‌کنیم و یک پول ناچیزی هم می‌گیریم و شما هم به آن‌ها ایراد می‌گیرید؟! جالب این‌جاست که بعد از آن «حنانه» آمد و همه‌ی کارهای‌مان را شنید و  تایید کرد و امضا کرد و بچه‌ها هم پول‌های‌شان را گرفتند!

-آقای ریاضی! ترانه‌هایی را که در اصفهان ساختید شعرهایش را بیشتر از  چه کسی می‌گرفتید؟

ریاضی:

توی اصفهان بیشترینِ شعرها را آقای «سخا» به من می‌داد. اسم کوچکش را خاطرم نیست. شعرهایی مثل “وقتی دلم تنها می شه…”

 -خب! بعد که آمدید تهران (در سال‌های رکود موسیقی) چه کار می‌کردید؟

من مشغول شدم توی اداره. آن نقاشی‌هایی را هم که گفتم کار می‌کردم روی آباژورها، مربوط به همین دوران سکونتم است در تهران که موسیقی راکد بود. از ۵۷ تا ۶۳ فعالیت موسیقایی پایین بود و من هم نقاشی می‌کردم. گاهاً شاگرد‌هایی هم داشتم. این گذشت تا سال ۷۷ که با ایرج (خواجه امیری) رفتم «دوبی» و آن‌جا این آهنگ را به ایشان دادم:؛ «ای دل دیوونه ز من گوش کن. قصه‌ی عشقتو فراموش کن…» ایشان هم خواند و بعد از یک ماهی که کنسرت داشتیم برگشتیم و بعد از آن یک‌سالی با آقای «عبدالرسولِ کارگشا» که خواننده است همراه شدم و به دلایلی این همکاری ادامه پیدا نکرد و من هم فکر کردم اگر به کارِ تدریس برسم بهتر است. حالا هم توی آموزشگاه یک گروه ۱۷-۱۸ نفره دارم که خیلی خوب ساز می‌زنند و فکر می‌کنم به زودی به ثمر برسند.

توی این ده سالی هم که بیشتر وقت‌ها تدریس کرده‌ام خود من هم زیاد رشد کرده‌ام. مجبور شده‌ام که مطالعه کنم. نمی‌شود سوالات هنرآموزها را همین‌طوری و سطحی جواب بدهی. چون بچه‌ها حالا دیگر حواس‌شان هست. همان‌طور که یک جراح نمی‌تواند مطالعه نکند و به روز نباشد و فقط به همان آگاهی‌های خودش اکتفا کند، یک مدرس هم باید همیشه به روز باشد.

-شما وضعیت امروز موسیقی را  در «گیلان» چه طور می‌بینید. راضی کننده است یا نه؟

گیلانی ها خیلی با استعدادند. ما هنرمندهای خیلی خوبی در منطقه‌ی شمال داریم. اما مقداری موسیقی سنتیِ ما مخلوط شد. یعنی قاطی شد و از اصالتش فاصله گرفت. مخصوصاً زمان قبل انقلاب قطعات «عربی» زیاد وارد شد. حالا هم قطعات «هندی» و «ترکی» را به خورد جامعه می‌دهند. من چندین بار به مسئولینِ صدا و سیما هم گفتم. در گیلان البته مسبب اصلی‌اش هم آقای «علی‌زاده» بود که به هر حال موسیقیِ عربی را شایع کرد. از همان قدیم‌ها آن نوع موسیقی سنتی که بتواند فرهنگ و هویت گیلانی را معرفی کند جوری که مخاطب هم به نفع احسن پیدا کند متاسفانه نداشتیم. ببینید! به نظر من موسیقیِ پاپ اصلاً معنی و مفهوم ندارد. موسیقی پاپ یعنی موسیقی مردمی. اگر ما بیاییم  و موسیقی سنتی را را درست اجرا کنیم می‌شود مردمی. مثلاً این روزها چرا آقای «عقیلی» گل کرده؟ ایشان چیزی برای عرضه ندارد. ایشان کارهای «مرضیه» و «بنان» را اجرا می‌کند و خوب هم ارائه می‌دهد و مردم هم می‌شنوند و توی کنسرت‌ها استقبال هم می‌کنند. من هم یک نوازنده‌ام و هم یک معلم. من اول، قبل از این که کاری را بشنوم، از زاویه‌ی یک معلم نگاه می‌کنم.  بعد از منظر نوازندگی می‌بینمش. من خودم یک نوازنده ام. می‌دانم که اگر سازی را اول از زاویه‌ی یک نوازنده بشنوی حسادت می‌کنی! اما یک معلم هرگز این جوری نیست.

-پس به نظر شما اگر ما بخواهیم به موسیقی ملیِ خودمان درست نگاه کنیم، قطعاً می‌توانیم موسیقیِ مردمی و پُرمخاطبی هم داشته باشیم که اصولی و علمی هم باشد؟

بله. حتماً. ما هنوز هم بهترین‌مان در آواز توی گیلان «مسعودی» است. «مسعودی» الان کارهایی درستی نمی‌خواند. منظورم این کارهای جدیدی است که بازخوانی کرده! متاسفانه کسی از ترس به او نگفت! من که آوازخوان نیستم حسادت کنم! اما به «ایرج» هم می‌گفتم که این‌جایش را داری خارج می‌خوانی.
من حدود ده سال است که در تهران – خیابان بهبودی آموزشگاه دارم. حدود سی- چهل- پنجاه تا شاگرد دارم و هرکدامشان حالا به بار نشسته‌اند و هجده نفرشان خودشان دیگر استادند و شاگرد دارند.

ما که استاد نیستیم اما به هرکسی که نمی‌شود این لقب را اطلاق کرد. آن‌هایی که دیمی و سینه به سینه یاد گرفتند به آن‌ها باید گفت «اوستا!» یعنی «ماهر!» مثل کسی که وقتی ماشینی خراب می‌شود می‌آید و پیچ و مهره‌ها را می‌بندد. «استاد» یک جدول پنج تایی دارد که هر کس که توی آن جدول  قرا بگیرد می‌شود استاد. ببینید! یک هنرمند توانمندِ موسیقی باید بداند که لُرها توی موسیقی‌شان چه می‌گویند؟ همچنین گیلک‌ها و ترک ها و کردها و بلوچ‌ها و… نمی‌شود که توی یک اتقاق بنشینی و بعد هم بشوی استاد! تهران که خودش موسیقی ندارد. ما باید نسبت به موسیقی نواحی شناخت پیدا کنیم تا بتوانیم درباره‌ی کلّیتی به نام موسیقی نظر بدهیم.

ارکستر شرقی رادیو گیلان/1346 خورشیدی: از چپ: رضل مروجی (گیتار) نورمحمّد رضایی دوگاهه (ویولن) ناصر ریاضی (فلوت) داریوش علیزاده (سنتور) بهزاد فروهری (نی) محمّد تقی مروجی (دایره)هوشنگ افتخاری (تمپو)

ارکستر شرقی رادیو گیلان/۱۳۴۶ خورشیدی:
از چپ: رضا مروجی (گیتار) نورمحمّد رضایی دوگاهه (ویولن) ناصر ریاضی (فلوت) داریوش علیزاده (سنتور) بهزاد فروهری (نی) محمّد تقی مروجی (دایره)هوشنگ افتخاری (تمپو)




دیدگاه ها (6)

  • آرمین از تبریز

    سلام

    لطفا و خواهشا التماستان می کنم با ایمیل بنده تماس بگیرید.سوال بسیار بسیار مهمی از شما در مورد زریوند و چند هنرمند دیگر دارم که مرگ و زندگی است

    پاسخ
  • Mohamad

    سلام. به نوبه خودم از نشر مطالب بسیار ارزنده شما درباره موسیقی ایران بسیار سپاسگذارم…سوال بسیار بسیار مهمی دارم از خدمتتان
    درمورد استاد فرامرز زریوند خواننده بسیار خوش صدا و تکرار نشدنی قدیمی و گمنام اطلاعاتی میخواهم. برایم خیلی حیاتی است. خواهشمندم اطلاعاتی دارید دراختیارم بگذارید.

    پاسخ
    • سردبیر

      ممنون از شما دوست عزیز.
      فرامرز زریوند گیلانی بود. در سالهای دهه ی ۴۰ و ۵۰ می خواند. بیشتر در سبک و سیاق موسیقی لاله زار و تم عربی. فعالیت ش را در گیلان با گروه تئاترآتوسا به صورت جدی آغاز کرد. همراه محمودبدرطالعی که مدیر تئاتر بود. آهنگساز و سرپرست گروه موسیقی آتوسا داریوش علی زاده بود و ناصر ریاضی نوازنده اش و… که مابین اجراهای تیاتر اجرای موسیقی داشتند. او با آهنگسازهای دیگری همچون ایرج طاهری هم اجراهایی داشته و صفحاتی پر کرده است.
      او را بیشتر به خاطر ترانه های لاله زاری اش می شناسند.

      پاسخ
  • Mohamad

    سلام. به نوبه خودم از نشر مطالب بسیار ارزنده شما درباره موسیقی ایران بسیار سپاسگذارم…سوال بسیار بسیار مهمی دارم از خدمتتان
    درمورد استاد فرامرز زریوند خواننده مردمی قدیمی و گمنام اطلاعاتی میخواهم. برایم خیلی حیاتی است. خواهشمندم اطلاعاتی دارید دراختیارم بگذارید

    پاسخ
    • سردبیر

      سلام و ممنون دوست عزیز.
      فرامرز زریوند گیلانی بود. در سالهای دهه ی ۴۰ و ۵۰ می خواند. بیشتر در سبک و سیاق موسیقی لاله زار و تم عربی. فعالیت ش را در گیلان با گروه تئاترآتوسا به صورت جدی آغاز کرد. همراه محمودبدرطالعی که مدیر تئاتر بود. آهنگساز و سرپرست گروه موسیقی آتوسا داریوش علی زاده بود و ناصر ریاضی نوازنده اش و… که مابین اجراهای تیاتر اجرای موسیقی داشتند. او با آهنگسازهای دیگری همچون ایرج طاهری هم اجراهایی داشته و صفحاتی پر کرده است.
      او را بیشتر به خاطر ترانه های لاله زاری اش می شناسند.

      پاسخ

ارسال یک دیدگاه

© 2013 Powered By Khoroos Jangi KhoroosJangi- میزبانی وِب توسط گــُزگـا

بازگشت به بالا