شما اینجا هستید:خانه » فرهنگ و هنر » موسیقی » تنهاترین ترانه‌سازِ دنیا (رو در رو با علی اِسمی خالق ترانه ی سیاچومِی)

تنهاترین ترانه‌سازِ دنیا (رو در رو با علی اِسمی خالق ترانه ی سیاچومِی)

امین حق ره- گیلک باشی و «سیاچومه» را نشنیده باشی؟! « علی اِسمی » خالقِ «سیاچومه»، همین حالا غمگین‌ترین و تنهاترین ترانه‌سازِ دنیاست. باید روبرویش بنشینی و هم‌بغضش شوی تا بفهمی، یک عمر، برای یک قوم، از عشق ترانه گفتن و آن‌وقت توی گرمای نفسگیر تابستان و سرمای استخوان‌سوز زمستان، برای ایستاده ماندن و خم نکردن قامت برابر هرکه از عشق نمی‌داند، زدنِ به جاده و بارِ مسافرکشیدن یعنی چه! این را بیشت برای خودمان، که بی خیال، در هوای غمزده و نمناکِ چیلانِ جان نفس می کشیم، می نویسم. که یادمان نرود «علیِ‌اسمی»، همانی‌ست که چهل سال پیش برای غریبانه‌گی‌هامان‌‌خواند:

اَمه همدیگره رِ، ایسیم عینِ انزلی و غازیان
بِنَه دریا فاصله، می‌میان و تی‌میان
اَمی آشنایی عینِ ایتَه پوردِه
خودا‌جان وِلان هَچین اَپورد فوکوردِه…

گفتگو با علی اسمی (خواننده و ترانه سرا) رشت/  شهریور 1390

گفتگو با علی اسمی (خواننده و ترانه سرا) رشت/ شهریور ۱۳۹۰

(این گفتگو درست دو سال پیش- یعنی شهریور ۹۰- در منزل علی اسمی انجام گرفته است) .

حق ره- آقای اسمی! شما سالها ترانه‌ گفته‌اید و ترانه‌هایتان را هم (به خصوص آنهایی را که به گویش گیلکی ساخته‌اید) همیشه مردم دوست داشته‌اند و طی این چهار دهه، در خلوت و هم در باهم بودن‌های‌شان زیاد زمزمه‌شان کرده‌اند. حالا اما کمتر دیده شده که شما، یعنی خالق این ترانه‌ها را بشناسند. نه فقط به عنوان شاعر یا ترانه‌سرا. ما می‌دانیم که شما پیش از این‌ها برای مردم زیاد آهنگ ساخته‌اید و زیاد ترانه خوانده‌اید. به همین دلیل به گمانم در آغاز گفتگو بهتر باشد از همین‌ها برای‌مان بگوئید. که چگونه پیش از ورودتان به عرصه‌ی ترانه‌سرایی، وارد شدید به عرصه‌ی موسیقی، به خصوص خوانندگی؟

اِسمی-شما درست اشاره کردید. من اول می‌خواندم، قبل از این‌که با ترانه‌هایم شناخته شوم. کارم هم آوازِ پاپ و جاز بود. نمی‌دانم کارهای «عارفِ ‌عارف‌کیا» را شنیده‌اید یا نه؟ آن زمان که آهنگ‌هایش توی بورس بود، من به همان سبک می‌خواندم. آن روزها توی مقاطع دبیرستان، مسابقه‌ی موسیقی می‌گذاشتند و من هم در رشته‌ی خوانندگی شرکت می‌کردم.

 – همان مسابقات که نفرات برگزیده را می‌فرستادند اردوگاه رامسر؟

بله. خاطرم هست زمانی که مدرسه‌ی شاپور (شهید بهشتی فعلی) می‌رفتم،  یک درسی داشتیم به اسم کاردستی. زنگهای کاردستی تقریبا مثلِ زنگ ورزش بود برای‌مان. مثل زنگ تفریح. دبیری هم داشتیم برای این درس به نام آقای «شهیدی». می‌گفت هرکس هنری، چیزی دارد بیاید و ارائه کند. بچه‌ها می‌گفتند؛ “اسمی می‌خونه”. یک دوستی هم داشتم به اسم «شاهرخِ رخشان‌نما» که حالا «تورنتو» است. او همراهی‌ام می‌کرد با سازدهنی. آقای «شهیدی» می‌گفت فقط یک مقدار آهسته‌تر که صداها تا کلاس‌های بغلی نرود! من آن زمان عاشق شعر و موسیقی بودم. علاوه بر این‌که می‌خواندم حواسم به شعر‌ها و ‌آهنگ‌هایی که دیگران می‌خواندند هم بود. درست مثل آشپزی که می‌رود یک جا غذا می‌خورد و حواسش هست به همه‌ چیز. من این طور بودم. خلاصه هیچ در قید و بندِ درس و مدرسه نبودم. اصلاً دوست نداشتم مدرسه را. در همین حال و هوا یادم هست یک روزِ تابستانی که رفته بودم مدرسه برای گرفتن کارنامه و از پله ها می‌آمدم پایین، همان رفیق‌مان را دیدم. «شاهرخ» به من گفت که جشن می‌رود و ساز می‌زند و برای مردم اجرای برنامه می‌کند. گفت که اگر دوست دارم می توانم همراه‌شان باشم و برای گروه‌شان بخوانم. خب!  من هم از خدا خواسته! همان شد و چند تایی مراسم با هم رفتیم. اوایل زیادی خجالتی بودم. میکروفون را می‌گرفتم دستم و سرم را می‌انداختم پایین وقت خواندن. بعد اما کم‌کم راه افتادم و به جایی رسیدم که دیگر از همکارها سَر بودم. منظورم از لحاظ کیفیت کار و اجرای ترانه‌هاست. این‌ها که گفتم دهه‌ی چهل است. چهل و هفت- هشت. این دوره «عارف» و «رسایی» و «ویگن» خیلی مطرح بودند.

علی اسمی درحال دریافت نشان هنرمند منتخب برای شرکت در اردوی رامسر

علی اسمی درحال دریافت نشان هنرمند منتخب برای شرکت در اردوی رامسر

– در گیلان هم دعایی و تحویلداری و…

هنوز آن موقع دعایی نیامده بود.

– یعنی بر خلاف ظاهرتان شما باید سن و سال کمی نداشته باشید؟!

فکر می‌کنید متولد چه سالی باشم خوب است؟ من متولد ۲ دی‌ماه ۱۳۳۱ هستم. ۵۹ سالم است.

– درباره‌ی محیطِ پیرامونی و  بافت خانوادگی‌تان بگوئید که در چه فضایی به دنیا آمدید و رشد کردید. اصالت‌تان کجایی‌ست؟

من اصالتاً گیلانی نیستم و این جای تاسف است!  ولی به شدت گیلکم! من به کارهای بسیاری از دوستان که گیلکی می‌خوانند نقد دارم. چون می‌گویم که کارهای‌شان بیشتر  بافتِ فارسی دارد. حالا حتی «فرامز دعایی» هم با من دعوا می‌گرفت و می‌گفت که تو چون گیلک نیستی حق نداری درباره‌ی ترانه‌ی گیلکی نظر بدهی!  به هرحال اگر نقدی هست من همیشه این‌ها را دوستانه طرح می‌کردم. گرچه جاهایی از دست خود من هم در رفته و کارهایم بافت فارسی پیدا کرده، اما به شدت اعتقاد به ادبیات گیلک دارم.

پدر و مادرم اما اهل یکی از دهات قزوین‌اند. پدرم انباردار بود. انباردارِ یک موسسه‌ی باربری و حالا بازنشسته است. خانواده را از سه سالگیِ من برداشت و آورد اینجا.

– شما تحصیلات‌تان را کجا گذراندید؟

من ابتدایی را «صدیق اعلم» بودم. که الان توی «امین الضرب» است. البته حالا فکر می‌کنم مدرسه‌ی دخترانه باشد. بعد رفتم نزدیکِ پل. لبِ‌آب. بعد ما را از پنجم فرستادند دبستان «فرهنگ‌الدین». خیابان شهدا و لاهیجان سابق. دوره‌ی ابتدایی را که تمام کردم پدرم به واسطه‌ی یک تاجر روغنی که ناظم مدرسه‌ی شهید بهشتی هم بود اسمم را آن‌جا نوشت برای تحصیل.  چون اسم هرکسی را آن‌جا نمی‌نوشتند و باید پارتی می‌داشتی یا که تحصیلاتت خیلی قوی می‌بود. حالا پارتیِ ما همان جناب ناظم بود. اسم ما را آن‌جا نوشت که کاره‌ای بشویم. من هم رفتم توی عالم شعر و موسیقی. کارهای «فروغ فرخزاد» را آن زمان زیاد می‌خواندم. یادم است اولین شعری که گفتم مَطلعش این بود:

مهتابِ شبِ سیاه، بیا!

کرده افسون مرا به یک نگاه، بیا!

از این‌چیزها…

 – اولین شعرهایی را که گفتید کجا عرضه کردید؟

اول یا دوم دبیرستان بودم. یک روز رفتم موسسه‌ی کیهان توی خیابان امام‌خمینی. روبروی کفش ملی. پله می‌خورد و می‌رفت بالا. آقایی نشسته بود و گفتم شعری ‌دارم و می‌خواهم که چاپش کنید. گفت بخوان ببینیم. شعرها را با ترس و لرز برداشتم و خواندم. خُب بچه بودیم دیگر. خواندم و گفت باشد. بگذار اینجا و برو. گفت که می‌دهم برای چاپ. این اولین‌باری بود که شعرهایم را به صورت جدی جایی ارائه دادم. همان‌وقت‌ها دفترچه‌ی خاطراتی داشتم که تویش شعر می‌نوشتم و نقاشی می‌کشیدم. دفتر را گُم کردم و شعرهای فارسیِ تویش را حالا نمی‌دانم که چه شد…

 – خوانندگی را چه‌طور؟ شروع خواندتان از همان مدرسه بود؟

بله.  از همان دوران تحصیل، در مقطع دبیرستان، دیگر آن قدر جسارت و اعتماد به نفس در خودم ( البته در خوانندگی) می‌دیدم که دوست داشتم در مسابقات هنری هم شرکت کنم. یک دبیری داشتیم به نام آقای «شمیسا». خیلی هم اهل ذوق بود. یک‌روز ما را جمع کرد توی کلاس که صداهای‌مان را تست کند. یک کافی‌شاپی هست تو گلسار به نام بلورک؟ صاحب آن هم آن‌زمان مدرسه می‌آمد و صدایی داشت و می‌خواند. منتها از من بزرگتر بود. من خواندم و خودم حس کردم از همه بهتر خواندم. منتها مدیر مدرسه به من گفت که آقای اسمی! صدای شما از بقیه بهتر است، اما چون این آقا از شما بزرگتر است و سال بعد دیگر نمی‌تواند در مسابقات شرکت کند، ایشان را می‌فرستیم! آن سال من را نفرستادند! مراحل گزینش نفرات هم این طور بود که ما اول این‌جا در مدرسه امتحان می‌دادیم و بعد در رشت و بعد استان و نفر منتخب می‌رفت برای رامسر. گذشت و سال دیگر شد و من کلاس یازده بودم. آن موقع می‌شد پنجم متوسطه. از مدرسه من را انتخاب کردند و یادم هست، ما را فرستادند دبیرستان رضاشاه که محلش پل عراق بود. آن‌جا هم امتحان آواز دادیم و من اول شدم. که اتفاقا آن سال «محمد عذرخواه» هم بود. «محمد» مَحَلی می‌خواند و هنوز وارد کار تلفیقی نشده بود که مثلا کارهای محلی را با پاپ تلفیق کند. آن وقت‌ها یک آهنگی را می‌خواند به نام کاروان. یادم است که ریتم شش هشتم داشت. به هر حال من در مسابقات اول شدم و بعد رفتیم لاکان که مسابقات استانی آنجا بود. لاکان هم مقام اول را آوردم. یک خانومی هم از انزلی آمده بود به نام «دیانا دراکوپیان». مسیحی بود و کارهای «فائقه‌ی آتشین (گوگوش) را می خواند و من ترانه‌های «عارف» را. خلاصه آن سال من از گیلان به عنوان خواننده رفتم «رامسر» و از مازندران هم «مرحوم مازیار» آمده بود با نام «فرهاد کیانی». استاد ما هم آن‌جا «مرحوم محمد نوری» بود. برنامه‌ی آموزشی ما هم این طور بود که شرکت‌کنندگانِ هر رشته‌ای را جمع می‌کردند یک‌جا، توی یک کمپ و سایه‌بانی و استاد برای‌شان از همان رشته صحبت می‌کرد. من برخلاف خوانندگی آن‌قدر در جمع خجالتی بودم که وقتی یکی یکی خواستند که روی صحنه برویم و بخوانیم، نوبت من که رسید نرفتم و نخواندم! «دراکوپیان» من را صدا کرد که برو و بخوان. تو نماینده‌ی خودت که نیستی. نماینده‌ی یک استانی. پاشو! خلاصه رفتم و اتفاقاً آن‌سال کاری متفاوت از بقیه اجرا کردم. اما سال بعد سنّم جوری بود که دیگر نتوانستم در مسابقات شرکت کنم.

علی اسمی (نفر اول سمت چپ)

علی اسمی (نفر اول سمت چپ)

 – آقای اسمی. برخورد خانواده‌‌تان با شما وقتی که ورود کردید به عرصه‌ی شعر و موسیقی چگونه بود؟  مخالفتی با شما نداشتند؟

والله پدر من به خاطر مشغله‌ی کاریِ زیاد درگیرِ من نبود. مادرم هم خانه‌دار بود و مخالفتی نداشت و مساله‌ی خاصی نبود. یادم می‌آید آن موقع یک برنامه‌ای رادیو پخش می‌کرد به نام نغمه‌ها و ترانه‌های محلی. من یک دوبیتی داده بودم برای رادیو. یعنی این موقع «شیون» هم شعر می‌فرستاد و گُلِ کارهایش بود. تابستان، وقت نهار بود و دور هم نشسته بودیم و برنامه داشت تمام می‌شد که مجری به گیلکی گفت: برنامه‌ی امروز را با یک دوبیتی که «علی اسمی» برایمان فرستاده خاتمه می‌دهیم! خب! حالا همه نشسته بودند و من هم خجالتی! بچه‌را چه به این حرفا؟ گفته بودم:

مِرِه پیغام بِدِه‌بی، جانِ دیلبر

بایِم تی خواستگاری، سالِ دیگر

ایسام رافا، تی‌واستی، اما ترسم

بِشِم تا سال دیگر، از تی خاطر!

خدا شاهد است. این را که پخش کرد پدرم هم نشسته بود. به من گفت ( با لهجه‌ی قزوینی) پسر جان! این چیزها برای آدم نان و آب نمی‌شَد!

 – همان روزها که شما انتخاب شدید به عنوان نماینده‌ی گیلان در آواز، هیچ به رادیو و تلویزیون برای اجرای ترانه‌هایتان دعوت شدید؟

یک سالی رادیو تلویزیون آن‌زمان می‌خواست برنامه‌ای برای عید تولید کند که کارگردانش آقای «اعلایی» بود. یک شعر و آهنگ خودم ساختم که ریتمش شش‌هشتم بود. بردیم‌اش برای تلویزیون و در استودیوی آن‌جا ضبطش هم کردیم، اما چون بچه مدرسه‌ای بودیم و پارتی هم نداشتیم، هیچ وقت پخشش نکردند.

 – نوازنده‌هاتان چه کسانی بودند؟

– همکارهای خودم. «شاهرخ رخشان نما».  «محمد پوریا»…

بعد از آن برای خودم شعر و آهنگ درست می‌کردم. همان موقع بود که “سلام بوگوفتم تِرِه” را ساختم. هم شعر و هم آهنگش را. این ترانه را هم رفتیم و تلویزیون ضبط کردیم و یادم هست که ضبطش هم با «آقای ناظمی» بود اما آن هم پخش نشد!

 – این همان ترانه‌ای است که سالها بعد «مهدی‌حقّی» آن را بیرونِ ایران خواند و به واسطه‌ی همین ترانه مشهور شد. «حقّی» هیچ با شما هماهنگی کرد و مجوز گرفت برای خواندن؟

نه! حقیقتش من یک هو غافلگیر شدم. آن موقع نه ویدئویی داشتیم نه چیزی. با همسرم رفته بودیم جایی مهمانی. نوروز سال ۷۹ بود به گمانم. ویدوئو روشن بود و دیدم جایی جشنی است و یک آقایی هم دارد گیلکی می‌خواند. خواننده توی فضای سایه روشن بود و هویتش معلوم نبود. همسرم گفت این آهنگ تو نیست علی؟ گفتم بله! گفت حالا کی هست؟ گفتم نمی‌دانم! این گذشت تا یک روز رفتم کارگاهِ سروش. «علی نوری» آن‌جا بود؟ گفتم نوری! شنیدی که کار من را آن‌طرفِ آب کسی خوانده؟ گفت بله. این کارها حتماً کارِ «کاسِ‌مهدی »باید باشد. همان «مهدی حقّی». حالا نیست خوش‌چهره بود، ایران که بود صدایش می کردند «کاسِ مهدی». توی عروسی‌ها می‌خواند و آن‌جا هم اصلاً به خاطر چهره‌اش همراه گروه می‌بردنش. می‌گفتند فقط گیتار را بینداز دور گردنت و حالا نزدی هم نزدی! متاسفانه هنوز هم که هنوزه بعد از این همه سال از وقتی که آهنگ من را خواند، با این که پیغام هم دادم، هیچ تماسی نگرفت.

 – با «مهدی‌حقّی» ارتباط داشتید این جا که بود. با هم هیچ کار مشترک هم داشتید؟

نه. آن اواخر‌ که «مهدی» می‌خواست برود، یک گروهی بود اینجا در رشت به نام «فُر برادرز» (چهار برادر) توی رستورانی اجرای برنامه داشتند که الان شده سرپرستی بانک ملت. اعضای این گروه دو برادرِ مسیحی بودند به نام «ژُرژم و «واریس». دو تا برادر مسلمان هم بودند به نام‌های «محسن رسولی» که جاز می‌زد و «محمود رسولی» که حالا سُلیستِ مطرحِ پیانو در سوئیس است و آن موقع ارگ می‌زد، که اتفاقاً یکی از کارهای من را هم همان وقت‌ها خواند به نام چهارفصل:

وقتی پرستو واسه کوچ از لونه

بال و پرش تشنه‌ی پرواز می‌شه

بهار من با همه‌ی قشنگیش

با سبزی چشم تو آغاز می شه…

ali esmi6

 – این برادرهای «رسولی»، جزءِ همان چهار برادری بودند که گروه «چاتانوگا» را تاسیس کردند و کارهاشان هم خیلی پرمخاطب بود؟

بله. اما گروه «فُر برادرز» فرق می‌کرد با «چاتانوگا». دو تا از برادرها این‌جا هم بودند. «واریس» هم می‌خواند هم گیتار می‌زد.  واریس که برگشت تهران این‌ها رفتند و «مهدی‌حقّی» را آوردند.

 – واریس را سندیکا فرستاده بود برای اجرا با گروه فُربرادِرز؟

نه. ژُرژ  چون بِیسیست وارطان بود و با آقای «رسولی» کار می‌کرد، برادرش «واریس» را آورد توی گروه. این همان زمان بود که من شعر و آهنگِ “سلام بوگوفتم تره” را ساختم و دادمش به «محسن رسولی» و او هم  وقتی توی اجراها، خواننده استراحت می‌کرد، پشتِ جاز می‌نشست و برای خودش می‌زد و می‌خواند. حالا ترانه‌ای را که «مهدی‌حقی» اجرا کرده و همه‌جا شنیده شده اصلاً درست نیست و بسیاری از بخش‌هایش را اشتباه خوانده. ترانه‌ای که من گفته بودم، این بود:

سلام بوگوفتم تِرِه. جواب ندایی مِرِه

شاید فادایی دیلِه، باز ای نفر دیگرِه

تی ناز مِرِه بایِه. ایپچِه مِرِه ناز بوکون

تی او دیلِه دَرِه. نیمیزگِره بازا کون

مِرِه لوچان نزن، میرم تی لوچانِه رِه

دیلِه قوربان کونم، تی دونِه چومانِه‌رِه

هر چی تی دیل دِرِه، بِنِه مِرِه در میان

نوگو تی حرفانِه، تی دَست‌خاخورانِه‌رِه

دیوار موش دَرِه. موشم گوش دَرِه

اَمی غوصه‌ی، دوشمن خوش دَرِه…

اَروزانِه که می مار، بایِه تِرِه خواستگار

می‌زندگی کومه‌ی نَواکودَن تار و مار

آرام آرام آیَم شیمی خانه دور و بَر

چی‌چی‌نی مانستن، زِنِم تِرِه بال و پر

کاشکی تی مار، ناوابونِه از اَکار با خبر

تا خدای نکرده بلا باوره تی سر

تی ناز مِرِه بایِه. ایپچِه مِرِه ناز بوکون

تی او دیلِه دَرِه. نیمیزگِره بازا کون…

من یک همچین آهنگ‌هایی داشتم. «مهدی‌حقی» اصلاً یک چیز دیگری را خواند! گفته؛ مره لوچان نزن میرم تی‌لوچانه‌ره. دیله قوربان کونم تی او سر و جانه‌ره!

اصلاً لوچان، ربطی به سر وجان ندارد!

 – آقای اسمی! شما هیچ‌وقت ساز هم می‌زدید؟ منظورم این است که به طور حرفه‌ای موسیقی را از جایی فراگرفتید؟

نه. اما تقریباً همه‌ی ملودی ها و اُوِرتورها را من به ارگانیستها می‌گفتم که چه‌طور بزند. حفظ می‌کردم. شعرها را توی جشن‌ها وقتی می‌خواستند بزنند، می‌آمدند از من می‌گرفتند. یعنی یک کِلاویه را اشتباه می‌خواستند بزنند می‌گفتم این‌طور نیست و از این‌جاست.

 – شما تعدادی ترانه هم برای آقای «تحویلداری» ساختید که مهمترین کاراهای ایشان هم است. همکاری شما و سعید تحویلداری از کی و چگونه شکل گرفت؟ فکر می‌کنم از ترانه‌ی مهمونِ دل هم شروع شد.

خب! همان موقعِ جوانی‌ها، از آرزوهایم بود که یک آهنگ بسازم و آقای «تحویلداری» بخواند. سال چهارم دبیرستان که بودم ترانه‌ای فارسی ساختم به عنوان مهمونِ دل. آن موقع آهنگی را خوانده بود آقای تحویلداری به نام غروبا. غروبا که می‌رم تو کوچه‌شون…

می‌دانی که در گذشته صفحه بود و دو تا آهنگ رویش ضبط می‌شد. یکی روی صفحه، و دیگری پشتش. آهنگ پشتیِ این صفحه، همین مهمونِ دل بود که من ترانه‌اش را وقتی بچه‌ی دبیرستانی بودم گفتم:

می دونم هرکی که عاشق می شه دیوونه میشه

عاشقی باعث ویرونیه کاشونه می شه

عشق اون بیشتر از این ها پیش من جِلوه داره

می سازم با هر غمی که اهل این خونه باشه

 چی بگم که با نگاش طعنه به آهو می زنه

به خدا با اون چشاش قلبمو از جا می کنه

اگه من یه روز بخوام عشقمو حاشا بکنم

دل دیوونه‌ی من رازمو افشا می‌کنه

مردما به من می‌گن بیا و دل از اون بکن

بی خودی با عشق اون آتیش به زندگیت نزن

مگه جای دل میونِ سینه‌شون چی خوابیده؟

که می‌خوان مجنون و از لیلی اون جدا کنن؟

خلقِ این ترانه اما این‌طور بود که من دفتر شعری داشتم و شعرهایم را آن‌جا می‌نوشتم. خانه‌ی ما خیابان فلسطین بود و خانه‌ی آقای «تحویلداری» خیابان تختی. آن وقت‌ها این جوری نبود که بچه ها برای رفت و آمد سوار تاکسی بشوند یا این‌که اصلاً تاکسی زیاد باشد. روبروی سینما انقلاب، خیابان امام‌خمینی، یک صفحه فروشی بود به نام «زِنیت»، که پاتوق آقای تحویلداری آنجا بود. شعری را که روی تکه کاغذی نوشه بودم به دوستی دادم و گفتم که اگر در مسیر خانه، گذرت می‌افتد آن‌طرف‌ها، این کاغذ را هم بده به صاحب مغازه که بدهد به آقای «تحویلداری». خلاصه قضیه گذشت و یک شب شام می‌خوردم که دیدم آقای «تحویلداری» آمده توی یک برنامه تلویزیونی به نام «جُنگِ خزر». مجری پرسید که؛ خب! آقای تحویلداری! چه کاری برای‌مان آورده‌اید امشب؟ «سعید تحویلداری» هم گفت یک کاری آورده‌ام برای‌تان و می‌خوانم به نام مهمونِ دل! شعر و آهنگش هم از خودم است!

من هم جوان بودم و خیلی داغ. خیلی ناراحت شدم. لباس در نیاورده به مادرم گفتم می‌روم بیرون. آن زمان تلفن همگانی بود و تلفن ثابت توی همه‌ی خانه‌ها نبود. رفتم از مخابرات شماره‌ی منزلش را گرفتم و گفتم آقای تحویلداری هست؟ گفتند نه. آقای «تحویلداری» کارمند سازمان آب بود. فردایش‌ هم زنگ زدم اداره و با خودش صحبت کردم. گفت که آقا تو بودی دی‌شب زنگ زدی خانه‌ی ما؟ ما تا آن‌ روز هیچ همدیگر را ندیده‌ بودیم. گفتم که بله. این شعر که خواندی آهنگ از آقای «داریوش علی‌زاده» است و  شعرش هم مال من. گفت درست است. وقتی رفتم تهران و خواستم این آهنگ را ضبط کنم، باید آهنگساز و ترانه‌سرا هم می‌بودند که دیدم دسترسی به شما دو نفر ندارم و کار دارد لنگ می‌ماند، مجبوراً خودم را شاعر و آهنگساز معرفی کردم. دیدم راست می‌گفت. اما بعد از این ماجرا تا مدتها دیگر آقای تحویلداری را ندیدم.

 – حالا چه شد که باز با هم ترانه ساختید؟ سیاچومِی. بلامی‌سر…

من  مدتی بعد دیپلم‌ام را گرفتم و طرف‌های گلسار توی یک دفتر فنی مشغول شدم به کار. یک روز که پیاده از دهنه‌ی تختی می‌آمدم تا گلسار، آقای «تحویلداری» که آن‌موقع یک پیکان جوانانِ نارنجیِ آتشی رنگ داشت، نمی‌دانم چطور من را توی پیاده‌رو پیدا کرد. انگار همین الان است. ترمز زد. من هم جوان بودم و یک‌دنده. جلو نرفتم. خودش آمد و دست داد و سلام و علیک کرد. آن موقع اسم هنری من «شاهنگ» بود. گفت «شاهنگ»‌جان چه کار می‌کنی؟ خوبی؟ گفتم دفتر فنی کار می‌کنم. گفت «شاهنگ»‌جان من یک برنامه گرفتم تلویزیون به نام موسیقیِ جوانان. کاری، امری داشتی در خدمت هستم. بعد داشت می‌رفت به من گفت؛ یک آهنگی می‌خواندیم توی عروسی ها به نام «سیاچومی؟» گفت مِعرَش را به تو می‌دهم، «علی رضا تهرانی» بیاورد برایت ( دوستش بود که الان جهانگردی است) یک شعر برایش بگذار و یک تکه هم آهنگ به آن اضافه کن. مِعر( نوشته‌های عموماً بی‌مفهوم موزونی که آهنگساز به شاعر می‌دهد تا براساس آن ترانه‌ی اصلی را بنویسد) را به من داد و من هم همان شب، شعرش را درست کردم و فردا تهرانی آمد از من کاملش را گرفت و بعد بردند صدا و سیما و ضبطش کردند و «روزبه‌ی رخشا» تنظیمش کرد و شد همینی که مردم شنیده‌اند و زیاد دوستش دارند:

سیاه چومِه سیاه چومِه
تی قشنگی والا جایی حرف نَرِه
چیشا گفتن، چیشا گفتن
وقتی از خلقِ نیگاه تعریف باره

سیاه چومه، سیا چومه
شبِه دوست دارم که تی چومَه مانِه
تا دینِه گُل تی او دیمِه
فُکونه هی خورِه تند‌تند جومبانِه

سیاه چومه. سیاه چومه…

تی جولان گُل تاوِدِه سُرخیِه گیلاسه دَرِه
تی چومان برق زنه وَرز و سویِ الماسه دَرِه

تی او خنده‌خنده رِه غَش کُنَم، تِرِه غَش کُنَم
دِلا تی واسّی مِنَت‌کِش کنم، تِرِه غَش کُنَم

سیاه چومه. سیاه چومه…
مَرَ سَر نودُوانِن گناه دَرِه
عاشق هر کی بِبِه خورِه خدا دَرِه
هَسَکی من تی عاشقم، تو مِرِه خوایی
سیاه چوم، چِرِ مِرِه هی زِ تی رانی

سیاه چومه. سیاه چومه…

از راست: نفر اول (علی اسمی). نفر دوم (فرامرز دعایی)

از راست: نفر اول (علی اسمی). نفر دوم (فرامرز دعایی)

– حالا بعد از «سیاچومی»، قصه‌ی ساختن «بِلا می‌سَر» چه بود؟

من سپاه دانش بودم سال ۱۳۵۴٫ شعری را ساخته بودم به نام «بِلامی‌سر» وقتی که مرخصی می‌آمدم. یک دوستی داشتم به نام «علی بابازاده» که با آقای «تحویلداری» ارگ می‌زد. کارمند بازنشسته حصارک کرج بود. «علی» دیگر مَحرم ما بود. گفتم علی! یک کار ساختم این‌طوری. خلاصه رفتیم کلید سالن اجتماعاتِ.کاخ را گرفتیم و همان‌جا تمرین کردیم. صبح جمعه بود. «علی» گفت امشب با «سعید» توی سالن آب و برق مراسم داریم. تو که کاری نداری، بیا و با ما باش. ما هم رفتیم . «سعید» پارتِ اول را خواند و شد وقت شام. آن‌جا من برای خودم ترانه را همراه علی زمزمه می‌کردم. «سعید» آمد و گفت ماجرا چیست؟ «علی» گفت «شاهنگ» یک آهنگ ساخته به اسم «بلا می‌سر». گفت که چه‌طور است؟ گفت خوب. «سعید» گفت؛ «شاهنگ‌جان!» این را برای من بنویس. گفتم که داریم تمرینش می‌کنیم. گفت کاری نداشته باش و بنویس. نوشتم و «سعید» شروع کرد به خواندن:

بِلا می‌سر! تی او شَرمَه حیایِه دوست دارم
بِلا می‌سر! تی او نازِه اَدایِه دوست دارم

ناوَزَن جوش اگر دینی که خوشگل زیاده
دانی که همیشه تنها تی ایتای دوست دار

نَوازِن شانِه تی مویِه تا می‌دست تی شانِه‌ی
ناوا زود به خانه‌‌شون، تا می‌کِشِه تی‌ خانه‌ی…

حالا که سالها گذشته احساس می‌کنم آن زمان چقدر گستاخ بودم که هم چنین چیزهایی را توی شعرهایم گفتم! خلاصه بعد از یک ماهِ دیگر که از خدمت برگشتم دیدم این ترانه را مردم می‌خوانند و دیگر همه‌گیر شده.

 – شما مدتی را به بهانه‌ی تحصیل پایتخت بودید. آن‌جا کاری هم ارائه کردید؟

بله. من سال ۵۳ یا ۵۴ دیپلمم را در تهران گرفتم. «ضیاءآتابای» را که می‌شناسید؟ آن‌موقع بهترین شوها را اجرا می‌کرد. حالا البته بد مسیری را انتخاب کرده! تابستان‌ها هم می‌آمد «انزلی». همراه «حسن خوشدل» بود. این‌ها که می‌آمدند «انزلی» ما هم ۱۱-۱۲ شب می‌رفتیم کنار دریا تماشای کارهاشان. آن‌جا «اسفندیار پُرنور» ترمپت می‌زد. «بهمن پرنور» ساکسیفون می‌زد. «اسفندیار» گیتار هم می‌زد و تک و توک کارهای «فروغی» را هم می‌خواند. بعد «ضیاء» که آمد «رشت» و برنامه داشت همدیگر را دیدیم و با هم آشنا شدیم و به من گفت که یک کاری می‌خواهم بسازم در حال و هوای انزلی. می‌دانید که وقتی زمستان می‌رسد و یخبندان می‌شود، چنگر و خوتکا و… پرندگان مهاجر می‌آیند سمت «انزلی» و مرداب. «ضیاء» ماجرای شکار و شکارچی را تعریف کرد و شعری خواست در این حالا و هوا. من هم این شعر را برایش گفتم:

 وقتی که یخبندانه دریا اوسَر

یخ زِنِه مورغابیانِه بالِ پر

چَنگر و خوتکا و کَبات رَج به رَج

پر زنیدی آییدی موردابه وَر

سختِه زمستان دَنِه من کیَمَه

خیلی زَمادِه که شیکارچیمَه…

البته این ترانه نیمه‌کاره ماند و ضبطش نکردیم. ضیاء، اسفندیار را با خودش برد تهران. اسفندیار آن‌جا برایش فلوت باس می‌زد. من هم خانه‌اش رفته بودم. یک کار من را هم «ضیا» خوانده بود به نام تُپلی. آهنگ شادی بود با ریتم شش هشتم:

– منظورتان ترانه‌ی فیلم تپلی‌ست!؟

نه! آن یک کار دیگر بود. آن‌ فیلم کار «رضا میرلوحی» بود و «همایون» بازی می‌کرد و «مرتضی عقیلی». من برای یک آهنگ که شاد هم بود ترانه گفتم.

 – شما انگار برای یک سریال هم در تلویزیون ملی ایران ترانه ساختید؟

بله. دهه‌ی پنجاه، یک سریالی پخش می‌شد از تلویزیون به نام «آدم کاغذی». کارگردانش آقای «پرویز کاردان» بود. ما یک گیتاریستی داشتیم به نام «محمود‌رضایی». بچه‌ی «رضاییه» بود و صدای قشنگی هم داشت. این‌جا دانشجو بود. ترانه‌ی این سریال را من گفتم و او هم خواند. اسم آهنگ هم بود”بی‌تو نمیشه زنده بمونم”:

 چشمامو می‌بندم، خودمو با تو می‌بینم

زیرِ موجِ اشک، لرزش لبهاتو می‌بینم

موهاتو کنار می‌زنم، از روی پیشونیت

معصومیت روشن چشماتو می‌بینم

بی‌تو نمی‌شه زنده بمونم

تو ماتم و غم‌ها وا می‌مونم…

تو تازه و بکری مثل عشق یه فرشته

دستام همه جای خونه اسمت رو نوشته

بی بودن تو اینجا فضای خونه زشته

بی تو نمی‌شه زنده بمونم

تو ماتم و غم تنها می‌مونم…

 – جایی از این ترانه هست که بسیار به بانو بانوی «محمدعذرخواه» شبیه است! آن‌جا که می‌خواند “درو دیوارِ خانه‌جا، بینیویشتم تی اسمه”. شما گفته‌اید “دستام همه‌جای خونه اسمت رو نوشته”. این شباهتِ در فرم و محتوا اتفاقی‌ است یا که نه ماجرا چیز دیگریست؟

حقیقتاً مطمئن نیستم. آن‌دوره ترانه‌سراها و خواننده‌ها زیاد با هم مرتبط بودند و حتماً الهام هم می گرفتند از یکدیگر. من اما این کار را خیلی قبلتر از «بانوبانو» ساختم. به گمانم «بانوبانو» سال ۵۸ منتشر شد.

 – پس احتمالاً شما با «عذرخواه» هم ارتباط هنری و اجرای برنامه‌ی مشترک داشته‌اید؟

نه زیاد. یک کنسرت گذاشته بودیم با هم قدیم‌ها در «رشت». فصل زمستان بود. سه شب. حالا اما اصولاً «عذرخواه» ترانه از کسی قبول نمی‌کند. خودش ترانه می‌گوید و تا حالا هم به من پیشنهادی نداده برای کار.

 – این را از آن‌جهت گفتم که شما ترانه‌ای را خوانده‌اید درباره‌ی رفتن به سربازی. «محمدعذرخواه» هم همان‌وقت‌ها مثل همان را ( نه در ملودی که در محتوا) خواند، منتها به گیلکی. البته دیگران هم در آن دوره این سوژه را کار کرده‌اند. ازجمله «فرامرز دعایی». درباره‌ی آن برای‌مان بگوئید.

ببینید! من قبل از «محمدعذرخواه» رفته بودم خدمت سربازی. همان دوران آهنگی ساختم به نام “خداحافظ تا دوسال دیگه!”

جشنی بود برای خداحافظی. من یک شویی را راه انداخته بودم و اسمش را گذاشته بودم “بی‌ریا شو”. آن‌جا این شعر را خواندم. همان طور که گفتم «محمدعذرخواه» بعد از من رفت خدمت و بعد شنیدم ترانه‌ای گیلکی با همین موضوع ساخت و اجرایش کرد که حتماً شنیده‌اید. اما من شعر را این طور گفته بودم:

مادر خدا نگهدار. پدر خدانگهدار.

خداحافظ برادر. خواهر خدانگهدار.

ای آشنای تازه. ای عشق پرآوازه.

به‌پّا که حرف دشمن، منو از چشمت نندازه.

می‌رم خداحافظ. تا دوسال دیگه.

دارم از این رفتن شور و حال دیگه…

در یک چنین فضایی بود.

 – خب! درباره‌ی آلبوم آخری بگوئید که ترانه‌هاتان به واسطه‌ آن بعد از  مدتها شنیده شد. سنگ صبور.

بله. آن‌وقت‌ها من تازه خودم را باز خرید کرده بودم. یک محل است به نام «چولاب»، نرسیده به «آستانه». دوتا باغ بغل هم است آن‌جا. باغ حیدری‌ها. من با یکی از بچه ها که کیبورد می‌زد و  یکی دیگر که گیتار کار می‌کرد و ساکن لاهیجان هم بود، شنبه شبها و جمعه شبها از ساعت نه تا دوازده شب اجرای برنامه داشتیم. می‌خواندم. کارهای خودم و «ویگن» و «عارف» و «مازیارِ» مرحوم را. کلاً کارهای قدیمی را اجرا می‌کردیم. تا یکی از شبها آقای «تحویلداری» هم آمد آن‌جا.

 – سال ۸۲-۸۱؟

فکر می‌کنم. «تحویلداری» را دیدم که قبلش ترانه خوانده بود. گفت: «علی» کجایی؟ رفتم شرکت دنبالت گفتند که رفته‌ای و جای دیگر کار می‌کنی! گفت می‌خواهم آلبوم جدیدی کار کنم. شعر و ترانه چه داری؟ من هم گفتم دو تا کار دارم اگر خوشت بیاید بدهم به تو. خودم ترانه‌ها را خواندم برایش و رفتیم و ضبط هم کردیم.

 – حالا برویم سراغ خود آلبومِ “سنگ صبور”. از شما دو ترانه توی این مجموعه شنیده شد. ترانه‌ی “انزلی و غازیان” اما خیلی کار جالبی بود. ماجرایش چیست؟

این کارِ سالهای جوانی من ا‌ست. دهه‌ی۵۰٫ این را همان‌سالها شعر و آهنگش را ساختم و خودم هم زیاد اجرایش کردم. دلم می‌خواست خیلی بهتر از این‌ها بسازمش اما نشد. وقتی سال ۸۲ «سعید» خواست آلبوم جدیدش را آماده کند دادم‌اش که بخواند.

 – خیلی این ترانه طرفدار دارد به خصوص بین انزلی‌چی‌ها. اما تنظیمش ضعیف است. به آقای تحویلداری هم گفتم. نظر خودش هم همین بود. به عقیده‌ی من بی‌سلیقه‌گی شد در ساز بندی و تنظیم این کار.

تنظیمِ خیلی ضعیفی داشت. می ‌توانست خیلی بهتر از این باشد. حالا اگر مردم دوستش دارند برای این است که حرف این ترانه یک حرف خیلی ساده و صمیمی‌ست:

اَمَه همدیگرِه رِه ، ایسیم عین انزلی و غازیان

بنَه دریا فاصله، می میانو تی میان

اَمی آَشنایی عَینِ ایتا پوردِه

خداجان وانال هَچین اَپورد فوگوردِه

او طرف پوردِه هوای دوست دارم

دریا مرغان صدایِ دوست دارم

وقتی وارِش گیرِه کوچه بازارِه

اونِ خلوتِ جیگایَ دوست دارم

اَمی آَشنایی عین ایتا پوردِه

خداجان وانال هچین اَپورد فوگوردِه

تی صدا اوخان مَرَ زنده کونِه

تی قشنگی گولَ شرمندِه کونِه

تی چومان وقتی مَرَ نیگاه کونِه

مرَ تی غولامو تی بنده کونِه…

 ببینید! من «انزلی» می‌آمدم پیش از انقلاب. آن موقع غریبه‌ها و غیر«انزلی‌چی‌ها» خیلی راحت نبودند در شهر. من اما می‌آمدم «انزلی» با دوستان، اطراف بانک ملی بلوار، زیر پل، قدم می‌زدیم و … متاسفانه رفقایی داشتم که اسباب دوری ما شدند از شهر. می دانی؟ آن‌ها یک جورِ دیگر فکر می‌کردند. گذری فکر می‌کردند. من این طوری نبودم. همیشه توی تفکراتم دنبال یک اتفاق آرمانی بودم. من این کار را هم توی همان فضاها گفتم. ولی باز هم فکر می‌کنم مدیونم به این شعر. بهتر باید می‌شد. دلم می‌خواست خیلی عمیق‌تر بگویمش. شروع خوبی داشتم اما نتوانستم آن‌طور که باید ادامه‌اش بدهم.

امی آشنایی عین ایتا پوردِه. خداجان وانال هَچین اَپورد فوگوردِه…

این شاه بیت و جان ترانه است.

علی اسمی/ بلوار انزلی/ دهه ی پنجاه شمسسی

علی اسمی/ بلوار انزلی/ دهه ی پنجاه شمسی

 و ترانه‌ی بعدی. «تو نیسایی»؟

«تو نیسایی» هم هست تویِ کاست «سنگ صبور».  «تو نیسایی» را اما در اصل شاه‌یتش را عوض کردیم. هم به خاطر ارشاد که برای دادن مجوز مساله‌دار نباشد و هم این که گمان کردم همه‌پسند نیست. مختصِ یک قشر خاص مثل متاهل‌ها می‌شد. در اصل، این شعر این‌جوری بود:

تو نیسایی می‌روزگار سیاهه

کی گِه زنای بخانه‌رِه بلایه

که بعد شد:

تو نیسایی می‌روزگار سیاهه

می دیل تی درده عشق‌ِ مبتلایه…

– آقای اسمی! شما ترانه گفتید و آهنگ ساختید و علاوه بر اجرای‌ آنها توسط دیگران، حتی خیلی‌هاشان را هم خودتان اجرا کرده‌اید. مثلِ «مادر»، «اگه مرگ مارو از هم بگیره»، «گریه‌ی تو بارونه شماله»، «خم به ابرو نمیارم»، «یه کوله بار پر از نون و پنیر و حوصله»، «ایپچه تی آشنایه باور بوکون»، «معجزه‌ی عشق»، «سالمندان را دریابیم»، «عمونوروز تی گولِه ریشه قوربان»، «سال تحویل» و…حالا در کنار کار هنری، برنامه‌ی دیگری هم داشتید برای تامین معاش. منظورم این است که از همان سالهای جوانی که ورود کردید به عرصه‌ی ترانه و موسیقی، چه مسیری را طی کردید تا به امروز؟

می دانی آقای حق‌ره! حقیقتش فکر می کنم من در جایگاه واقعیِ خودم نیستم. همان جوانی‌ها که با همسرم آشنا شدم در عوالم خاصِ عاشقانه بودم. مثلاً توی خدمت نمی‌ماندم و دائماً در غیبت بودم. جیم می‌شدم! یک روز حین یکی از همین رفت و آمدها کارم گیر کرد و غیبتم طولانی شد. تا برگردم محل خدمت یک هشت روزی طول کشید. آن‌ موقع هم غیبتِ بیشتر از هشت روز می‌شد فراری. من ایام خدمت را «گلپایگان» بودم. بازرس آمده بود و دیده بود که نیستم. گزارش کرد و من محکوم شدم به ۱ماه اضافه خدمت و شصت و یک روز زندان توی «اصفهان». منی که اصلاً پایم به کلانتری نرسیده بود و فقط توی دنیای شعر و این چیزها بودم باید حبس می‌کشیدم. خلاصه من اضافه خدمت و شصت روز زندانم را کشیدم و بعد از خدمت آمدم رشت و شرکت کردم در امتحان ورودی سازمان تامین اجتماعی. آن‌جا به عنوان نفر هشتم انتخاب شدم و مشغول شدم به کار. آن موقع محل کار من استخرِ تامین اجتماعی بود. چند مدتی بودم که گفتند باید این مدارک را بیاورید برای تکمیل پرونده‌ی استخدامی، که از جمله‌ی‌ آن مدارک عدم سوء پیشنه هم بود. خب! ما بیشترِ گرفتاری‌های‌مان مربوط به عدم اطلاع از مسائل حقوقی‌است. من هم رفتم عدم سوءپیشینه بگیرم که دیدم همان شصت ویک روز حبس ِمن را هم آورده‌اند توی برگه. آن‌ موقع این جوری نبود که رفتن به پاسگاه و دعوا و شکایت و… اتفاقی عادی باشد. این جوری نبود. اگر شما من را می‌دیدید که دارم از توی پاسگاه می‌آیم بیرون توی دهن‌ها می‌پیچید. من هم از ترسِ آبرو و حیثیت، برگه را تا کردم و گذاشتمش توی جیب و بهشان گفتم که به من عدم سوءپیشینه ندادند! در صورتی که این جُرم سابقه‌ی موثر نداشت. بعد هم با چشم گریان آمدم بیرون از تامین اجتماعی. این شد که افتادم دنبال کار توی شرکت‌های خصوصی. امتحان ورودی شرکت کاوه را شرکت کردم و شدم نفر دوم. قبول شدم و از آن سال (۵۷-۵۸) تا سال ۱۳۸۰ همان‌جا کار کردم. بعد شرکت‌ها وضعشان به هم ریخت و هی تعطیل می‌شدند و دوباره پا می‌گرفتند. هی قرض و قوله کردیم و هی… دیگر به جایی رسید که اگر شما داشتی هم نمی‌توانستی به من قرض بدهی. خودت در کار خودت مانده بودی. در این سالها علی‌رغم میل باطنی با این که فضا کارگری بود ماندم، که اگر متاهل نبودم یک سال هم نمی‌ماندم. پس خودم را باز خرید کردم. آن سال، شش میلیون و خورده‌ای به من دادند. دیدم نمی‌توانم با این پول کاری کنم. من نمی‌توانستم که دنبال نام و نشان بروم. دنبال اسم بروم. باید دنبال نان می‌رفتم. می‌دیدم که زن و بچه دارم. ناچار تاکسی خریدم. الان با تاکسی کار می‌کنم و سال دیگر هم بازنشسته‌ام، چون می‌رسم به شصت سالگی. حالا هم پیش خودم فکر می‌کنم بعضی از روابط (که دور مانده‌ام از عرصه‌ی هنر) به جایگاه اجتماعی من بر می‌گردد. فکر می‌کنم بعضی‌ها که دست‌شان در کار موسیقی‌ است دوست ندارند مثلاً وقتی ازشان بپرسند شعر این ترانه را که خواندی از چه کسی است، بگوید که این را از یک راننده تاکسی گرفتم! من حالا ۵۹ سالم است. خیلی چیزها هم توی ذهنم است. اما می دانی؟ بعضی وقت‌ها هست که آدم از جایی دور می‌شود و علاقه دارد برگردد همان‌جا. بیاید جای اولش و از نو شروع کند. خیلی آدمها این جوری هستند. من هم این جوری هستم. من در یک مقطعی از زندگی‌ام گم شدم و همه‌اش در ذهنم بر می‌گردم آن‌جا.

 – یک دوره‌‌ای است مثلاً  از سال ۵۹ تا ۲۵سال بعد، هم دوره‌ای‌های شما در عرصه‌ی هنرِ موسیقی نیستند. «مسعودی»، «تحویلداری»، «عذرخواه»، «دعایی»، حتی شما. ماجرای این نبودن چیست؟

از سال ۵۹ که دیگر کار موسیقی معلق بود. پس نبودن‌شان دست خودشان نبود. آن‌روزها حتی من هم رفتم از ناراحتی موهایم را از ته ماشین کردم! خاطرم هست شبی در تابستان آمده بودم خانه. اوایل ازدواجم بود. دیدم از جایی نه خیلی دور صدای ساز می‌آید. من قبل از این که خانه بخرم چند سالی مستاجر بودم. طرفهای خیابان فلسطین، پشت فروشگاهِ ارتش. دیگر نتوانستم بنشینم. دیدم صدای پنجه آشناست. خلاصه به همسرم گفتم من یک نیم ساعت دیگر می‌آیم تا ببینم این کیست که دارد ساز می‌زند. دیدم که یک خانه‌ی ویلایی هست و درهایش هم باز است. جشنی بود. دو طرف مهمان نشسته بود و آن ته هم «علی بابازاده» و «جهانگیر طالبی» که الان امریکاست و گیتار می‌زد و «اکبر دلخوش» که جاز می‌زد نشسته‌اند. «دلخو‌ش‌«ها دو تا برادر بودند و «هوشنگ‌»شان تازه‌گی‌ها فوت کرد. با «تحویلداری» ساز می‌زد. مدتی هم تهران با «ضیاء» کار می‌کرد که او را جا گذاشت و آمد. خلاصه من هم خیلی وقت بود نخوانده بودم و به اصطلاح تشنه بودم! احوال‌پرسی کردم و گفتم من می‌خواهم بعد از شما بخوانم. حالا من سر را تراشیده‌ام از ته و با یک سبیل زمخت! آمده‌ام توی مراسم. بعد از شام ما آمدیم بخوانیم. قبل از این که بخوانم همه می‌گفتند این یارو حتماً خلافکار است و تازه از زندان آزاد شده. نمی‌شناختند من را! بلاخره از از ما دعوت کردند و من هم کارهای قدیم را خواندم و «بابازاده» هم کارهای «مازیار» را. بیشتر بچه‌های آن‌ سالهای رشت که اهل موسیقی بودند و خورده بودند به ایام تعطیلی موسیقی، در آن مراسم عروسی بودند. خلاصه خواندم و کُلّی گُل کرد و یکی دوتا از کارهای خودم را هم اجرا کردم. حسابی تخلیه شدم!

– حالا از محدودیت‌ها گذشته، به نظر شما چرا موسیقی پاپِ گیلکی این‌قدر در سی‌سال اخیر ضعیف و بی‌جان است؟

من خیلی بی‌تعارف می‌گویم. از محدودیت‌های ناگزیری که هست بگذریم، خیلی‌ها مهارت خواندن و نواختن و فعالیت هنری دارند اما هنرِ رفتاری ندارند. منظورم این نیست سیاسی‌کاری کنند. باید با صداقت رفتار کنند. من فکر می‌کنم راه رفتن یک هنرمند باید فرق کند با یک آدم عادی. نمی‌گویم تافته‌ی جدا بافته باشد. باید یک شاخصه‌هایی داشته باشد برای بیننده و شنونده که جذبش کند. شما رادیو گوش می‌دهید؟ من از صبح رادیو گوش می‌دهم. صدای خیلی‌ها باید که از رادیو پخش بشود. بعضی‌هاشان خیلی خوبند. نمی‌گویم که عالی‌اند اما صداهایی‌اند که باید شنیده شوند. اما از آنجایی که خودشان مدیریت رفتاری ندارند مهجورند. خیلی‌ها را اخلاق‌شان نمی‌گذارد که هنرشان دیده شود.

 – آقای اسمی! حالا که تقریباً زمان زیادی است به طور رسمی کار ترانه نکرده‌اید و شعرهای جدیدتان را هم بر روی آهنگ، مردم نشنیده‌اند، رابطه‌تان با مخاطب اهل موسیقی چه‌طور است. هیچ سراغ شما را می‌گیرند یا ارتباط متقابلی با هم دارید؟

می دانی چرا توی ایران، یک هنرمند یا هنردوست یا هنرجو از زندگی عادی عقب می‌افتد؟ برای این که نمی‌تواند خودش را به واقعیت‌های جامعه نزدیک کند. همه‌اش دو قدم یا عقبتر از جامعه است یا جلوتر. توجه می‌کنی؟ نمی‌تواند. حالا وقتی با شما مصاحبه می‌کنم و فردا صبح می‌روم پشت رُل می‌نشینم داستان برایم یک جوری‌ست! نه این که فکر کنی من فردا بنشینم پشت رُلِ تاکسی احساسِ کوچکی بکنم. نه! من از این که می‌ببینم جای خودم نیستم ناراحتم.

می‌دانی چیست آقای حق‌ره؟ یک چیزهایی برای ما آرمان شده توی جامعه که ابزار اولیه زندگی‌است برای‌انسان بودن. مثل خانه. ماشین. لباس. تفریحِ بچه‌ها. اینها توی یک جامعه‌ی عادی ابزار آدمهاست برای زندگی. شما با این ابزار باید برسی به انسانیت. ببینید! من یادم است دوره‌ی ما پدر و مادرها می‌گفتند که: اَزای اَکِه پیلا بِه امان اَنِه عروسیه بیدینیم؟”. اما حالا جوری شده که بچه هرچقدر بزرگتر می‌شود والدینش همین جور کوچکتر می‌شوند. همه توی خرج خانه‌ی خودشان مانده‌اند. ما آن‌ موقع‌ها می‌گفتیم کِی می‌شود عید بیاید و رخت و لباس تازه بخریم اما حالا… شرایطِ انسانی برای آدمها مهیا نیست. می‌دانم که قبلاً و قدیمها هم همین‌ها بوده اما الان وضعیت تحملش سخت‌تر شده. ببینید! شما می‌روید توی یک جشن می‌بینید یک آدم خوش است و شادی می‌کند. چون آن‌جا شرایط برایش مهیاست. حالا در جامعه شرایط برای شادی مهیا نیست.

 البته. درباره‌ی کیفیت روابط‌ امروزتان به عنوان یک هنرمند، با مخاطبتان آثارتان می‌گفتید.

ببینید! عین همین حالا چطور داریم با هم صحبت می‌کنیم. گاهی مسافرها اینجا (توی تاکسی) می‌نشینند و یک‌هو هنرمند از آب در می‌آیند‌. برای مثال یک دوست دندانپزشک پیداکردم این اواخر. طرف‌های کاکتوس سوارش کردم. یک روز صبح از خانه آمدم بیرون دیدم نرسیده به کاکتوس یک آقایی ایستاده. سوارش کردم، گفت سلام. گفتم باید چه بگویم به شما؟ نمی‌دانم بگویم صبح بخیر؟ ظهر به خیر؟! ساعت یازده. یازده و نیم است. گفت: همان روز بخیر بگویی بهتر است. گفتم گودِن تاک. به قول آلمانی‌ها! گفت آلمانی هم بلدی؟ گفتم کمی خوانده‌ام. گفت چه طور؟ گفتم سال شصت می‌خواستم بروم آلمان. که واقعا می‌خواستم و نشد. گفت خبری نیست. گفتم آخر کار ما و وضعیت ما فرق می‌کند. من توی کار و شعر و موسیقی هستم. گفت توی کدام بخشش؟ گفتم هم می‌خواندم و هم شعر می‌گفتم و هم آهنگ می‌ساختم. تک و توک. چندتا کار گیلکی ما هم گل کرده. گفت کدام‌هاش؟ گفتم مثل «سیاچومی». گفت؛ پس دیگر مسافر سوار نکن. بعد گفت از بچه‌ها کدام‌ها را می‌شناسی؟ گفتم «تحویلداریم. گفت «طوافی» چه‌طور؟ می‌شناسی؟ گفتم بله. فارسی خوان است و گیلکی خوان نیست. همین شد اسباب رفاقت ما.

 – پس شما «علی طوافی» ( سهراب) را هم می‌شناسید!

بله. «علی» متاسفانه سخت درگیر زندگی شده. یعنی خودش را غرق کرده. ماجرایش را می‌دانی؟ باید برگردیم به خیلی قبل. سال آخری که دیگر من نمی‌توانستم بروم توی مسابقاتِ رامسر، ناظمی داشتیم. گفت آقای «اسمی!» امسال که شما خودت نمی‌توانی بروی و برای مسابقات شرکت کنی. بچه ها هم علاقه‌مدند به شرکت. بیا و از این‌ها تست بگیر و یکی‌شان را انتخاب کن. همین‌حالا وارد مدرسه که بشوی، سمت راست یک ساختمان جدید بود که هنوز هست. بچه‌ها را جمع کردم و یکی یکی خواندند. گفتم آقا توی اینها یکی هست به نام «طوافی». این را بفرستید. بعد صدایش کردم و گفتم آقای «طوافی!» اگر خودت را گم نکنی و بی‌راهه نروی و بخواهی خوب کار کنی یک روز خواننده‌ی خوبی می‌شوی. خداوکیلی انگار همین حالاست. بعد از این «علی» دیگر ما را رها نکرد. «علی» می‌دانست که من می‌خوانم. خلاصه بعد از این با هم بودیم. خانه‌ی ما می‌رفت و خانه‌اش می‌رفتم. شد تا وقتی که من دیگر باید می‌رفتم خدمت سربازی و خواننده هم نداشت گروه‌مان. «علی» را معرفی کردم به گروه و رفتم. دو سه ماه بعد که برگشتم، «علی» گفت: تو چطور با اینها کار می‌کردی؟ اینها که فلجند؟ خداوکیلی هم خیلی ضعیف بودند. تا این که بعدتر «علی» با آقای «بابازاده» می‌رفت مراسم. همان «بابازاده» که نوازنده‌ی آقای «تحویلداری» هم بود. «علی» یک شب من را با خودش برد مراسمی و دیدم که شعر رهاییِ «داریوشِ اقبالی» را خواند. از خود بی‌خود شدم و رفتم وسط مجلس و بوسیدمش. خیلی قشنگ خواند. بعد مثل این که جشن‌ها را کنار گذاشت و مسیرش را جدا کرد.

– «علی‌سهراب» با آن‌که حالا به هر دلیل جفا می‌کند به خودش و محروم کرده جامعه‌ی موسیقی را از یک جنسِ متفاوت از هنرِ شنیداری، از معدود خوانندگان گیلانی‌ست که به لطف تکنیک بالا و جنسِ منحصربه فرد صدا، آوازش فراترِ از گیلان شنیده شد. البته همراهی بابک‌بیات هم سخت در روند رو به رشد شخصیت هنری‌اش موثر بود. شما که سالهای آغازین ورودش به عرصه‌ی هنر را همراهش بودید از چگونگی پیوندش در آن سالها با آهنگساز بزرگی مثل بیات چیزی می‌دانید؟

بله. «علی‌طوافی» (سهراب) یک رفیقی داشت در تهران به نام «رسول مژده‌ای». همسایه‌ی مرحوم «بیات» بود. «علی» را برداشت و برد پیشِ استاد و معرفی‌اش کرد که آقای «طوافی» از منسوبینِ و آشنایانِ ما است و صدای قشنگی دارد. بیات گفت کارهای چه کسی را می‌خوانی. گفت: «اِبراهیم حامدی» (ابی). او هم گفت اگر بی‌کلامِ ترانه‌ی سایه‌ی «اِبی» را بگذارم، می توانی رویش بخوانی؟ «سایه» را گذاشت و «علی‌طوافی» هم رویش ‌خواند و همان شد که «بیات» شیفته‌ی صدای «طوافی» شد. یک کاری به او داد به نام “خسته نشو”. شعرش مال «شهرام دانش» بود. بعد هم “من از سفر میام” را داد به «علی». «طوافی» یک کار مشترکی هم با «مازیار» به گمانم خوانده باشد. “جوانه” را هم او خواند و…

یادم است به گمانم ده سالِ پیش، اتفاقی دیدمش سوار یک نیسان و سوارم کرد از معلم تا استادسرا. اگزوزِ ماشینش صدا می‌کرد و با این‌حال به یاد گذشته برایم خواند…

می دانی که توی همین رشت زندگی می‌کند. راستی «علی» یک کاری را هم از من خوانده بود توی رادیو تلویزیون. شعرش هم این بود:

کفتر تازه پر بودم پروازو یادم دادی

دسیسه‌های شومِ بازو یادم دادی

می‌رفتم از لونه بیرون، برای سیر و سفر

می‌گفتی نازنین من، پروازو از یاد نبر

مادر چه باشکوهِ بودن تو

 مقدسه آغوش کشیدنِ تو

این را روز مادر، توی تلویزیون خواند پیش از انقلاب. یکی دیگر هم از من خوانده بود که فارسی بود و حالا خاطرم نیست.

– آقای اسمی! حالا خودتان با ترانه‌ها‌ی‌تان چه می‌کنید؟ کار جدیدی در دست دارید برای انتشار؟

حالا دیگر کار کردن برای ما سخت است. ببینید! من ضمن این که سعی می‌کنم آدم خیلی افتاده و راحتی باشم اما یک جایی که به رگِ هنری‌ام بر بخورد واکنش نشان می‌دهم. یک آدمی هستم که رفتار متقابل را اعتقاد دارم. به محبت و رفاقت دوطرفه. پیرار سال کاری ساختم به اسمِ “سال تحویل”. گفتم که کاری برای صدا و سیما بسازم در وصف بهار:

حاج‌حاجی چوم دَوَسته خو لانه‌‌ی پیدا کونه

خو پیسخاله جا دورون، خو زاکانه جا کونه

بهار بیدین چی خوبی، دونیا مِرِه تا کونه؟

خو بی‌زبانی مِرِه، خودایِ معنا کونه…

گفتم این کار مناسبتی‌ست. به موقع باید آماده بشود برای پخش ( وقتش نباید بگذرد) گفتند نگران نباش. این کار را با زحمتی که آرشِ‌عشقی کشید، ضبطش کردیم. شب عید شد و دیدم خبری نیست. آقای «نوجوان» را دیدم. گفتم کار چه شد؟ گفت باید این آهنگ برود تهران برای تائید! من هم گفتم که منصرف شدم. همین ترانه را پارسال هم دادم به آقای «کنعانی». سه چهار ماه قبل از عید. ایشان گفت گیلان امسال تولید برنامه‌ی نوروزی ندارد! خلاصه یک همچین فضایی الان حاکم است.

آقای حق‌ره! من هنوز از آنهایی هستم که اگر یک آهنگ درستی بشنوم موهای بدنم سیخ می‌شود. کار درست منظورم هست، نه هرکاری. که اگر یک کلمه و یک واژه بخواهد به‌جا یا نابه‌جا اَدا شود خیلی در مفاهیم تاثیر گذار است. من هنوز هم احساساتی هستم. خیلی… و خیلی هم از این بابت خوشحالم. من شاید مثل آئینه‌ای هستم که فقط باید دستی رویش بکشند…

ali esmi 8

 

پانوشت:

حرف‌های من و علی‌اسمی درباره‌ی ترانه، در این گفتگوی دو نفره، خیلی بیشتر از اینی است که این‌جا آمد و شما خواندید. بسیار ناگافته‌ها و ناشنیده‌ها، به اصرارِ خود مصاحبه شونده و به حکم طبع بلند و دل‌دریایی‌اش، نانوشته ماند.

 




دیدگاه ها (4)

  • کیخسرو محمودی پور

    سلام . خسته نباشید . مطالب قشنگی بود . تحت تاثیر قرار گرفتم . من هم مثل شما در صدا و سیمای گیلان همین مشکل را داشتم . میتوانید از آقای داریوش علیزاده در مورد غزل مستزاد شعر جعفر بخش زاد محمودی بپرسید . برایتان آرزوی موفقیت دارم و همیشه زنده و سر افراز باشید . ارادتمند کیخسرو محمودی پور . ۲۰٫۷٫۱۳۹۵

    پاسخ
  • حمید رضا حقگو

    با سلام باتشکر ارشما که بیوگرافی وزحمتهای بی کران استاد عزیز وبچه محل قدیم مان استاد آقای علی اسمی ویکی از دوستان بسیار نزدیک دایی عزیزمان شادروان محمدطاهرزاده رامطرح کردید بسیارخوشحال وباید بگم متاثر هم شدم که چنین نابغه هایی را حیف که در گوشه ای به باد فراموشی بسپاریم.شایان ذکراست که با این حرکت مثبتی که جناب آقای حق ره درپیش نهادی بودیید همچنان ادامه دهید که جای بسی تشکر وارق گیلانی بودنتان را نشان می دهید.با تشکر حمیدرضا حقگو

    پاسخ
    • سردبیر

      ممنون از همراهی و همدلی تان دوست عزیز.
      صیانت از فرهنگ یک وظیفه ی همگانی ست. امیدواریم که در ادای این وظیفه جمعی کوشاتر باشیم.

      پاسخ

ارسال یک دیدگاه

© 2013 Powered By Khoroos Jangi KhoroosJangi- میزبانی وِب توسط گــُزگـا

بازگشت به بالا