شما اینجا هستید:خانه » فرهنگ و هنر » ادبیات » ‌چه کسی «لاکومه کرجیِ پیر» را سرود؟

‌چه کسی «لاکومه کرجیِ پیر» را سرود؟

لاکومه کرجی پیر

در زمستان ۱۳۴۱ شمسی، صفحه‌ی گیلانِ روزهای پنجشنبه‌ی روزنامه‌ی «کیهان» که «جعفر کسمایی» و «محّمد بُشرا» اداره‌اش می‌کردند، شعر فارسیِ بلندی را منتشر کرد که بسیار در میانِ گیلانی‌ها و به ویژه انزلی‌چی‌ها محبوب شد و تا همین حالا نیز در خاطره‌ها مانده است.

آن‌روزها شعرِ شورانگیزِ «لاکومه کرجیِ پیر» با نام «فرهنگ پورامید»ی در کیهان منتشر شد که اهل هنر گیلان پیشتر او را با نام کوچک «غلام» می‌شناختند. معروفیّت «پورامید» تا آن زمان در میان اهالی فرهنگ بیشتر به صدای رسا، تبحّر بی‌مانندش در سخنوری و هم اجرای جانانه‌ی نمایش‌های روی صحنه‌ بود و نه سرایش شعر. و البته ‌همین‌که «احمد آرمون» شاعر و روزنامه‌نگارِ شهیر و پُرسابقه‌‌ی عرصه‌ی مطبوعاتِ جدّی ایران برادر او بود حتماً در امکان دیده شدنش در حوز‌ی عمومی فرهنگ بی‌تاثیر نبود.

حالا با آن‌که بعد از گذشت بیش از پنجاه‌ سال همه‌‌گان «فرهنگ پورامید» را شاعر این شعرِ ماندگار می‌دانند امّا برخی شواهد و قراینِ تاریخی چیزی خلاف آن را گواهی می‌دهد.

همه می‌دانستند که «پورامید» شاعر نبود. این را آن‌هایی که هنوز مانده‌اند و روزهای سرد دهه‌ی چهل را با «فرهنگ» به سر کرده‌اند خوب به خاطر دارند. روایتی تازه و موثق است که «پورامید» قصّه‌ای را که از رابطه‌ی کرجی و کرجی‌‌بان توی ذهنش داشت به صورت شعرواره‌ای نوشت و به «نصرت رحمانی» رساند. «نصرت» هم بی‌منّت و از سر بزرگی دستی بر سر و روی کلمات کشید و شد همانی که بعدها «فرهنگ پورامید» بلندبلند و با احساس با نام خودش توی جمع‌های اختصاصی اهل هنر خواند و همه گیر شد و شهره‌ی خاصّ و عامش کرد. «لاکومِه کَرجیِ پیر» هرچه هست و خالق‌‌اش هرکه باشد با بهره‌مندی از ادبیاتی همه فهم و ساده، معطوف به زبان استعاره و مولفه‌های فرهنگِ بومی، با تکیه بر شیوه‌ی روایت‌گونه‌اش، خوب شنیده شد و خوب‌تر هم بر دل‌ها نشست….

.

لاکومِه‌ کَرجی‌پیر
شام‌ها با من‌ بود
شادیم‌ می‌افزود

«لاکومه‌« کرجیِ‌ فرتوت‌ِ دیار مُرداب‌
کَرجی‌ نیمه‌ خراب‌
رنگ‌ از رو رفته‌
بسته‌ لب‌، خاموش‌، امّا تفَته‌
من‌ که‌ باشم‌ که‌ از او قصّه‌ نمایم‌ آغاز
پُرنشیب‌ است‌ گَهی‌ قصه‌ی‌ او گاه‌ فراز:
ـ روزگاری‌، روزی‌
در دل‌ جنگل‌ انبوهِ‌ پُر از وحشت‌ و هول‌
منش‌ آوردم‌ دست‌
به‌ من‌ آخر دل‌ بست‌.
آن‌ زمانی‌ که‌ به‌ غمخانه‌ی‌ دل‌ بودش‌ راز
به‌ ره‌ِ ابر شتابان‌ می‌خواند
ـ «آی‌… ای‌ ماهی‌گیر
مرد تنها و فقیر
ماهی‌ آمد در دام‌
لب‌ دریا بخرام‌».
دیدمش‌ او را گُنگ‌
آرزومندِ یکی‌ کرجی‌بان‌
که‌ نه‌ دریا دیده‌،
لیک‌ دلبسته‌ به‌ مرداب‌ گَس‌ و گندیده‌
بست‌ امید چنین‌ بر دلِ‌ خویش‌
دل‌ من‌ کرده‌ پریش‌
تیشه‌ آوردم‌، انداختم‌ او را بر خاک‌
گفت‌ با من‌ که‌:
«منت‌ روزی‌ ده‌ باشم‌، ای‌ کرجی‌بان!‌
تا نگردد خاموش‌
کوره‌ات‌ یا که‌ اجاق

نان‌ به‌ سفره‌ نهمت‌
هدیه‌ها می‌دهمت».‌
آنچه‌ را داشت‌ به‌ دل‌ با من‌ گفت‌
تا که‌ شد با من‌ِ دلسوخته‌ جُفت‌.
***
شب‌ تراشیدم‌اَش‌ با تیشه‌ی‌ تیز
صبح‌ شد کرجی‌ من‌
بُردمش‌ در مرداب‌
به‌ شتابی‌ که‌ نبینی‌ در خواب‌
گفتمش‌:

کای‌ لاکومه‌ کرجیِ‌ پیر:!
ـ زندگی‌ با منت‌ آیا تلخ‌ است‌؟
که‌ تو بارِ دگران‌
می‌سپاری‌ به‌ کف‌ مقصد و با من‌ آیی‌
باز از بستر مرداب‌ خراب‌ و غمناک‌.
راه‌ تو دور که‌ نیست‌
چشم‌ تو شور که‌ نیست‌
عمر کوتاه‌ تو چون‌ عمرِ گل‌ مرداب‌ است‌
ار دلت‌ بی‌تاب‌ است‌
صبر از خویش‌ مَران‌ با همه‌ باریم‌ گران،
روی‌ دوش‌ دگران‌.
زندگی‌ شاخه‌ به‌ شاخه‌ همه‌ نیرنگ‌ و فریب‌
میوه‌ی‌ تلخ‌ چنین‌ شاخه‌ی‌ مهجور و غریب‌
ما را گشته‌ نصیب‌
لیک‌ باید سازیم‌
که‌ همه‌ طعمه‌ی‌ حرص‌ و آزیم‌
هر که‌ خواهد که‌ از این‌ خوان‌ ببرد قسمت‌ خویش‌
ز دگر یاران‌ بیش‌.

***
لاکومه‌! خوانم‌ اکنون‌ ز نگاه‌ تو که‌ تو
در دل‌ این‌ مرداب‌
از چه‌ هستی‌ بی‌تاب‌.
حیرت‌ افزودش‌ و بگشود لب‌ از لب‌ غمگین‌
گفت‌ با من،‌ بی‌کین؛‌
ـ کرجی‌بان‌، کرجی‌بان‌
من‌ نه‌ آن‌ باشم‌ کز آرزوی‌ خود گذرد.
هستی‌ خویش‌ به‌ ممدوحِ‌ زرافشان‌ سپرد.
کار من‌ باربری‌‌ست‌
بار مردم‌ بُردن‌
روزیِ‌ خود خوردن‌
تو مرا خواهی‌ و من‌ نیز ترا
ما دو غمخواریم‌ در این‌ مرداب‌
تو به‌ بندِ روزی‌
من‌! در قید عذاب‌.
آرزویم‌ همه‌ این‌ است‌ که‌ روزی‌ دلشاد
کوچ‌ بنمایم‌ از این‌ مرداب‌
که‌ سیاهست‌ و پلید است‌ و خراب‌
لاشه‌ی‌ ماه‌ بوَد روزیِ‌ او
خزه‌ها بازی‌ و گلدوزی‌ او
عشق‌ هرگز در من‌
نشکفته‌ که‌ منش‌ آورم‌ از دل‌ به‌ سخن‌
دیده‌ام‌ هیچ‌ ندید،
موج‌ دریاها را،
دختران‌ دریا،
ماهیان‌ زیبا،
صدف‌ و مروارید.
گُل‌ و گلبوته‌ی‌ مرجان‌ قشنگ‌
من‌ ندانم‌ که‌ کجا می‌خوابند
در دل‌ دریا، یا آنکه‌ در آغوش‌ نهنگ‌
دوست‌ می‌دارم‌ دوست‌
هر گلی‌ که‌ خود روست‌
هر گیاهی‌ که‌ نکوست‌
خواندمش‌ پیش‌ و برای‌ من‌ خواند
قصّه‌ی‌ دریا را
قصّه‌ی‌ موج‌ ز کف‌ داده‌ قرار،
قصّه‌ی‌ لک‌لک‌ و هم‌ ماهی خوار

که‌ فراز دریا
پاسداری‌ کند از دخترکان‌ دریا
این‌ یکی‌ با دل‌ شاد
آن‌ دگر با همه‌ داد
زندگی‌ در دریا
بهر آنان‌ زیباست‌.
من‌ ز مرداب‌ شدم‌ دلخسته‌
دارم‌ امید ز دریا گذرم‌ آهسته‌
بروم‌ تا آن‌ سو
بنشینم‌ با او
سر فراگوش ِ‌ نگارم‌ ببرم‌
که‌ به‌ عمری‌ نگرفته‌ خبرم‌
های‌! ای‌ کرجی‌بان‌!
پیر گشتم‌ من‌ هان‌!
ز چه‌ امید منِ پیر ولی مانده‌ جوان‌؟!
دل‌ من‌ دریا گو
لب‌ من‌ با حق‌ و هو
تنگدل‌ از مرداب‌
آیدم‌ اکنون‌ خواب‌
دست‌ِ من‌ گرچه‌ دراز است‌ به‌ سوی‌ دریا.
***

قصّه‌ کوتاه،‌ ستاره‌ خواب‌ است‌
ماه‌ در خیمه‌ی‌ ابر سیه‌ای‌ پنهان‌ است‌
زندگی‌ سخت‌، ولی‌ مرگ‌، یقین‌ آسان‌ است‌.
لاکومه‌ کرجی‌ پیر
که‌ جوان‌ بود و دلیر
عاقبت‌ اسبِ‌ تنش‌ را هی‌ کرد
مرگ‌ را در شب‌ تاری‌ پی‌ کرد
لبِ‌ مرداب‌ کبود
خسته‌ از بود و نبود
یکی‌ بود یکی‌ نبود

رفت‌ در خواب‌ گرانی‌ و غنود
«لاکومه‌» کرجی‌ پیر
عاقبت‌ اسبِ‌ تنش‌ راهی‌ کرد.
مرگ‌ را در شب‌ تاری‌ پی‌ کرد.
«زمستان‌ ۱۳۴۱»

.

شرح عکس:

ایستاده از راست: غلام پورامید. ببری. انوشیروان چلمبری. عسکر حسین آبادی. مهدی پیشگاه هادیان. حمید گیلزاد. ایرج سلامی کهن. امیر معافی

» عکس از آرشیو شخصی آقای داریوش دریامج

دیدگاه ها (2)

  • داریوش دریامج

    شرح دقیق عکس به این شرح است:
    از راست به چپ: غلام پور امید ( با پیراهن سفید و کراوات) ساسان ببری ، انوشیروان چلمبری ، ضیابری ، داداشی ، اصغر حسین آبادی ، امیر یگانه ، مهدی پیشگاه هادیان ، حمید گیلزاد، ایرج سلامی کهن و امیر معافی.

    پاسخ دادن

ارسال یک دیدگاه

© 2013 Powered By Khoroos Jangi KhoroosJangi- میزبانی وِب توسط گــُزگـا

بازگشت به بالا